انتخابات آمریکا و پدیده ترامپ

 

مارک تواین نویسنده آمریکائی گفته بود. "آنجا که آزادی نیست اگر رای دادن چیزی را تغییر می­داد، اجازه نمی­دادند که رای بدهید." و ما اضافه می­کنیم در آنجا که "آزادی" هست اگر نتایج از قبل تعیین شده­ی مورد نظرِ هیات حاکمه به دست نیاید و خطر سرنگونی نظام سلطه­گران در نتیجه مراجعه به آراء عمومی وجود داشته باشد، آنوقت طبقات حاکمه از شیوه­های قهرآمیز برای ادامه سلطه خویش استفاده خواهند کرد و نتایج انتخابات دموکراتیک را به رسمیت نمی­شناسد. از نظر بهره­کشان، احترام و به رسمیت شناختن نظر اکثریت تا آن حدی اعتبار دارد که منافع تمامیت نظام سلطه­گر را به خطر نیاندازد. خوشباوری است اگر تصور کنیم طبقه حاکمه در کشورهای ستمگر، سرنوشت موجودیت قطعی خویش را در طبق اخلاص یک انتخابات دموکراتیک قرارداده و آنرا تقدیم ملت می­کند. حضور چهره­های متفاوت در مبارزات انتخاباتی بیان آزادی انتخابات نیست، زیرا این نامزدها همه در مجموع خود، از تحکیم نظام حاکم دفاع می­کنند. ­این حکم در مورد همه انتخابات جهان صادق است. چه در ایران و چه در آمریکا.

 

حقیقتا ساده­لوحانه است اگر تصور کنیم سرنوشت انتخابات آمریکا که در سرنوشت جهان تاثیر عمیق دارد، محصول رویدادهای اتفاقی و صرفا به طور تصادفی و یا سلیقه­ای و یا دعواهای شخصی تعیین می­شود. این توهمات ناشی از عدم درک کافی از سیاست و مبارزه طبقاتی است. صعود ترامپ بیکباره نبود، وی به منازعه در داخل حزب جمهوریخواهان دست زد و تمام رقبای خویش را که از جانب صنایع تسلیحاتی و پاره­ای سرمایه­داران کلان حمایت می­شدند با تکیه به قدرت بانکها از میدان بدر نمود و نشان داد تنها این فرد است که با روشهای اتخاذی خویش قدرت بسیج و جلب و فریب افکار عمومی را دارد. این تصور ساده­لوحانه است اگر بر این باور باشیم که سایر نامزدهای ریاست جمهوری آمریکا هر کدام برنامه شخصی و مختص خود را برای آینده آمریکا در جیب بغل دارند که ربطی به نظام موجود نداشته و سرنوشت جهان وابسته به این است که تمایلات شخصیِ چه فردی به کرسی می­­نشیند.

نظام سرمایه­­داری آمریکا از طریق مکانیسمی که ایجاد کرده و آنرا در قالب نظام دو حزبی جا انداخته است، از قبل تعیین می­کند کدام جهت سیاسی و یا احیانا در شرایط ویژه­ای کدام شخص برای کسب مقام ریاست جمهوری تعیین و چه برنامه­ای باید متحقق گردد. ممکن است تضاد کارتلها، تراستها، کنسرنهای و انحصارات ملی موجود و مجتمع­های تسلیحاتی و مالی و به سخن دیگر انحصارات درون آمریکا در میان خودشان چنان حاد باشد که زورآزمائی خود را در قالب دو نامزد که به میدان می­فرستند به سرانجام برسانند. ولی حتی در این حالت نیز که انتخابات حسابشده، هدایت شده و عوامفریبانه است، در اساسِ ماهیت امپریالیسم آمریکا تغییری رخ نخواهد داد و در بهترین حالت همانطور که در بالا اشاره رفت: حضور چهره­های متفاوت در مبارزات انتخاباتی، همه در مجموع خود در دفاع از تحکیم نظام سرچشمه می­گیرند. می­شود سیاستهای توسعه­طلبانه و قلدرمنشانه جرج بوش-چنئی را که فاجعه به بار آوردند با سیاستهای عوامفریبانه اوباما برنده جایزه صلح نوبل جایگزین کرد، ولی این جایگزینی تنها در تغییر شکل تحقق سیاستهای امپریالیستی است و نه در تغییر ماهیت خود این سیاستها. امپریالیسم آمریکا توسعه­طلب، غارتگر، جنگ­طلب و متجاوز باقی می­ماند و در ماهیت آن تغییری داده نمی­شود. این واقعیات باید مبنای انجام هرگونه تحلیل علمی قرار گیرد. این وال­استریت است که در جنگ سرمایه­داران­کلان در درون خود به اتخاذ تصمیم دست می­زند. تجربه مذاکرات سران 8 کشور با شرکت وزرای دارائی­شان در زمان حکومت "گرهارد شرودر" در آلمان و وزیر دارائی­اش "اسکار لافونتن" که منجر به اتخاذ ساختار نوینی در عرصه ایجاد محدویت برای سرمایه مالی شده بود، آموزنده است. اسکار لافونتن اعتراف نمود که همه سران کشورها بر سر این محدویتها و تقویت قوانین نظارتی نسبت به سرمایه­های­کلان در بورسها به توافق رسیدند. ولی دولت آمریکا بعد از موافقت نخست خویش در نشست مشترک، بعداً به علت مخالفت وال­استریت با این توافقات جهانی از انجام آن سرباز زد. این وال­استریت است که سیاستهای راهبردی را تعیین می­کند.

نگاهی به دوران ریاست جمهوری اوباما نشان می­دهد که وی برنامه­های تجاوزکارانه و نظامی خویش را از طریق پیمان تجاوزکارانه ناتو در اروپا، آفریقا و آسیا به پیش برده است. وی در تمام کودتاهای ممالک مستقل و آزاد شده آمریکای جنوبی دست داشته است. وی به تحریم و گرسنگی دادن به مردم ممالکی که با وی همراه نیستند و نوکری آمریکا را نمی­پذیرند، ادامه داده است. وی از همه ممالک ضد بشر و استبدادی که مدافع منافع آمریکا هستند، نظیر امارات متحده عربی و عربستان سعودی، گروه­های تروریستی داعش و النصر و... دفاع کرده است. وی مدافع صهیونیستها در مقابل مبارزه عادلانه مردم فلسطین است و اسرائیل را تا دندان مسلح کرده است. وی سیاستهای نئولیبرالی امپریالیسم آمریکا را در سراسر جهان با زور و فشار به پیش برده است. وی ملهم از دکترین جرج بوش بارها گفته است که اجازه نخواهد داد کشوری به قدری از نظر اقتصادی و نظامی قدرتمند شود که منافع آمریکا را در آتیه به خطر اندازد. آمریکا باید این ممالک و تلاشهای آنها را در نطفه خفه کند. این سیاستهای امپریالیستی با روی کارآمدن ترامپ نیز تغییر نخواهد کرد. وی نیز بارها اعلام کرده است که آمریکا باید اول باشد. این رتبه را طبیعتا باید هم از نظر سیاسی، اقتصادی و نظامی به دست آورد. بر سر راههای نیل به این هدف می­توان راهکارهای متفاوت داشت، ولی هدف اصلی به قوت خود باقی می­ماند. ترامپ در شرایط کنونی راه نیل به این اهداف را از طریق گسترش نیروی نظامی و تجاوز به کشورها انتخاب نکرده است، زیرا این امر برای آمریکا و جهان فاجعه به بار آورده و نمی­تواند راهگشای منافع آمریکا باشد. وی می­خواهد آمریکا را از درون تقویت کند و قدرت وی را از درون بیفزاید. بلندپروازی­های نئوکانها فقط به تشدید تضاد طبقاتی در درون آمریکا، به فروپاشی جامعه، به دشمنی خلقهای و دولتهای جهان نسبت به امپریالیسم آمریکا منجر شده که فرجام آن هنوز معلوم نیست. سیاستهای تجاوزکارانه امپریالیسم آمریکا بازتاب همان سیاست اقتصادی جهانی کردن سرمایه و زدودن مرزهای ملی و یکپارچه کردن بازراهای ملی و شکست مقاومت مردمان این کشورها بود. ارتش آمریکا زمین­ها را برای سرمایه­گذاریهای انحصارات­کلان درهم می­کوبید. این سیاست افسارگسیخته و بی­محابای آمریکا به بن بست رسیده است و بازتاب وحشتناکی برای خود جامعه آمریکا داشته و این است که باید در آن تعدیل داد. به نئولیبرالیسم دهنه زد و قدرت نظامی را متناسب با نیازهای جدید اقتصادی شکل داد. در این کادر است که فعالیتهای ترامپ و منافع الیگارشی مالی را در این کشور در شرایط جدید باید دید.

رئیس جمهور"منتخب" آمریکا در برنامه "۶۰ دقیقه" سی‌بی‌اس بعد از انتخاب شدنش به ریاست جمهوری آمریکا، نظریات خویش را در عرصه سیاست نظامی خارجی و جنگهای نئوکانها به صورت روشنی بیان نمود و افزود: "ما حدود ۶ تریلیون در خاورمیانه هزینه کرده‌ایم؛ رقمی که ما می‌توانستیم با آن دو بار کشورمان را بازسازی کنیم و کافی است که به جاده‌ها، پل‌ها، تونل‌ها و فرودگاه‌های ما نگاهی بیندازید تا ببینید که چقدر این زیرساخت‌های ما فرسوده شده است و من به جِد معتقدم که رای مردم تنها در رد وقایعی بوده است که طی مدت‌های طولانی از سوی دولتمردان به آنها تحمیل شده است."

واقعیتها این است که طبقه حاکمه درک می­کند با خطر مهمی در آمریکا روبرو می­گردد. سرمایه­داری انحصاری آمریکا نمی­تواند بی­توجه به این خطر به کار خود ادامه دهد. این خطر ناشی از عواقب سیاستهای جهانی کردن سرمایه­داری و تحقق سیاستها نئولیبرالی اقتصادی است. این سیاست نه تنها در جهان عواقب وخیمی به جای گذارده و دریائی از فقر و بدبختی آفریده، بلکه در درون آمریکا نیز در اثر این سیاست بی­بند و بار و هرج و مرج طلبانه که در پی سود انحصاری و غارت جهان است، تضاد طبقاتی را چنان تشدید کرده که موجب واهمه خود سرمایه­داری آمریکا شده است. میلیونها آمریکائی بیکار و به ویژه در میان طبقه کارگر سفیدان و سیاهان، زمینه را برای تبلیغات چپ و سوسیالیستی فراهم کرده و این وضعیت با تقسیم بی­رویه و ناعادلانه ثروتهائی که از جانب بخش اقلیتی در آمریکا تصاحب می­شود، رو به افزایش است و این امر از دید مردم که ناظر افزایش این سرمایه­های افسانه­ای هستند پنهان نمی­ماند. متوسط درآمد شاغلان مرد تمام‌وقت کمتر از ٤٢ سال پیش است و برای کسانی که تحصیلات محدودی دارند، پیداکردن شغلی تمام‌وقت با دستمزد مناسب و معقول هر روز سخت‌تر از قبل می‌شود. درواقع، با حساب تورم، دستمزدهای واقعی در پایین‌ترین سطح توزیع درآمد، تقریبا همان چیزی است که ٦٠ سال پیش بوده است. امروز در آمریکا بیش از 40 میلیون نفر زیر خط فقر بسر می­برند.

جامعه آمریکا در حال انفجار است و میلیونها نفر در این کشور قربانی سیاستهای نئولیبرالی دول تا کنونی اعم از جمهوریخواه و یا دموکرات شده­اند. سرمایه­داری آمریکا نمی­تواند نسبت به این وضعیت بی­تفاوت بماند و این خطر را با خوشخیالی نادیده بگیرد.

اینکه شخصیتی مانند ترامپ در انتخابات آمریکا برنده می­شود، علیرغم اینکه خودش از طبقه حاکمه آمریکا است، در این واقعیات پنهان است که وی بر زخمهای جامعه دست می­گذارد و دردها و آلام مردم را بیان می­کند و برای التیام نارضایتی­های آنها نسخه­های مسکن می­پیچد تا تمامیت نظام به خطر نیفتد. این سخنان برای تجدید نظر در سیاستهای اقتصادی نئولیبرالی که در خدمت منافع آمریکا و تقویت قدرت آن باشد لازم است.

سرمایه­داری نئولیبرالی انحصاری آمریکا در پی بهبود شرایط زندگی مردم نیست در پی کسب سود حداکثر است و به این جهت مرزهای دولتها را شکسته، حقوق ملل را به زیر پا گذارده و تلاش می­کند جهان را به یک بازار واحد بدل کند. در این مسابقه است که مرزهای آمریکا نیز گشوده می­شود و طبقه کارگر آمریکا نیز قربانی این رقابت می­گردد. ترامپ این واقعیت را دیده و تغییر نسبی آنرا در دستور کار خویش قرار داده است. قراردادهای مناطق آزاد تجاری فقط دست سرمایه­داران آمریکائی را در رقابت و غارت سایر ممالک باز نمی­گذارد بلکه دست سایر سرمایه­داران رقیب را نیز در این رقابت باز می­گذارد. تجربه نشان می­دهد که صنایع اتومبیل سازی آمریکا در رقابت با آلمان و ژاپن به شدت صدمه خورده و شهرهای بزرگ صنعتی اتومبیل سازی به شهرهای ارواح بدل شده­اند. مبارزه با این رقبا تنها با پرونده سازی برای شرکتهای اتومبیل سازی آلمانی نظیر فولکس واگن و آیودی، مرسدس بنز و... کفایت نمی­کند، باید فکر اساسی­تری نمود. این وضعیت در عرصه­های صنایع نساجی، الکترونیک، مواد غذائی و... نیز به چشم می­خورد. چینی­ها در این رقابت بازارهای خود را در آمریکا به دست آورده­اند و سرمایه­های آمریکائی برای استثمار بیشتر و فرار مالیاتی به بازار چین فرار می­کنند. این فرار سرمایه­ها به بیکاری در آمریکا دامن می­زند و در حالی که سرمایه­داران آمریکائی سودهای افسانه نصیب خود می­کنند و در خارج از پرداخت مالیات معاف هستند، در داخل فقر غوغا می­کند و احساسات عمومی را برضد خارجیان، کارگران خارجی، اتومبیلهای ارزان مکزیکی با اجازه ساخت امتیاز آلمانی، قراردادهای مناطق آزاد تجاری تحریک می­کند. رشد ثروت در آمریکا تنها در جیب تعداد انگشت شماری سرازیر می­شود. 

ترامپ می­خواهد مقدار مالیات بردرآمد را از 35 درصد برای شرکتهای آمریکائی به 15 درصد کاهش دهد تا به این وسیله آنها را تشویق نماید که در داخل آمریکا سرمایه­گذاری کنند. وی اعلام کرده است که حاضر است اختلاسگران مالیاتی را ببخشد تا سرمایه­های خویش را به آمریکا بیاورند. این آغاز یک جنگ تجارتی در جهان است. این سرمایه­گذاری می­تواند موجبات اشتغال رادر داخل آمریکا فراهم آورده از نارضائی عمومی و نارضائی طبقه کارگر بکاهد.

ترامپ با الهام از این وضعیت مخالف سرسخت پیمانهای جهانی مربوط به مناطق آزاد تجاری از جمله پیمان نفتا با مکزیک و کانادا است. وی حاضر به انعقاد قراردادهای تجاری جهانی "تی تی آی پی" با اروپا و "تی پی پی" با ممالک منطقه اقیانوس آرام نیست، زیرا آنها را خطری برای اقتصاد آمریکا که در شرایط فعلی توانائی رقابت با آنها را ندارد و عقب افتاده است، می­داند. وی از نظر اقتصادی مرزهای گمرکی آمریکا را برخلاف تعهدات جهانی مصوب سازمان تجارت جهانی قسما مسدود می­کند تا تکیه را بر بخشی از تقویت تولید داخلی که موجب اشتغال می­شود و صنایع آمریکا را مجددا قابل رقابت می­سازد، قرار دهد. از این گذشته امپریالیسم آمریکا متوجه شده است که در رقابت با سایر سرمایه­داران غیر آمریکائی که از فروش کالاهای خویش به اتکای همین قراردادهای تجاری جهانی در بازار آمریکا سود می­برند، عقب افتاده است و کالاهایش با کالاهای آنها قابل رقابت نیست. این امر هم در مورد محصولات چینی و هم اتومبیلهای آلمانی و ژاپنی صادق است. بستن مرزهای اقتصادی و افزایش تعرفه­های گمرکی و تکیه بر تولید داخلی این بخت را به صنایع آمریکا می­دهد کیفیت تولیدات خویش را مرغوبتر کنند، با توسل به صنایع پیشرفته خودکار، کالاهای ارزانتر بیافرینند تا امکان رقابت بهتری را با رقیبان در آینده به کف آورند. ترامپ از این سیاست اقتصادی دفاع می­کند. بی­توجهی به این واقعیتها به آنجا منجر شده است که دستمزد کارگران به قدری نازل است که کفاف زندگی معمولی را به آنها نمی­دهد، آنها نمی­توانند بدون کار اضافی و اشتغال در شرکتهای مختلف سدجوع کنند.

آمار نشان می­دهد که تعداد مرگ و میر در میان اقشار قربانی سیاست نئولیبرالیسم به شدت در سالهای اخیر افزایش یافته است. آمار نشان می­دهد که تعداد خودکشی­ها در سالهای جهانی شدن سرمایه که به بی­خانمانی مردم آمریکا منجر شده روز به روز بیشتر می­شود.

سیاست اقتصادی جهانی کردن سرمایه متکی بر استثمار بیرحمانه طبقه کارگر در داخل آمریکا و در خارج آمریکا، نقض حقوق دمکراتیک آنها، راندن آنها به برده­­داری مدرن، به افزایش ثروت در یک قطب و فقر در قطب دیگر منجر گردیده است. ترامپ این را به موضوع انتخابات خود بدل کرده است و با اقدامات مشخص و شعارهای مشخص و عوامفریبانه توانسته است پاسخهای عامه فهم بیابد. خودکار شدن صنایع برای رقابت در عرصه جهانی به اخراج کارگران در آمریکا منجر شده است و بیکاری دامنه جامعه را فراگرفته است. هر روز از آمار افزایش تولید و ثروت در آمریکا صحبت می­شود، ولی این ثروت عادلانه توزیع نمی­گردد به طوریکه بخش ناچیزی از سرمایه­داران همه ثروتهای جهان را به تصاحب خود درآورده­اند. آمار از تمرکز ثروتهای افسانه­ای در دست 60 نفر سخن می­راند، که معادل بودجه­های ده­ها کشور جهان است. این ثروت را مسلما این سرمایه­داران تولید نکرده­اند، بلکه محصول نیروی کار کارگران و زحمتکشان است که از محصولات خود سودی نمی­­برند و در فقر زندگی می­کنند. به همین جهت 65 در صد مردم آمریکا خود را فقیر می­دانند. این فقر فقط به خاطر عدم دارا بودن پول نقد نیست. محل اشتغال در عرصه­های تولید مدرن دیجیتالی به شهرهای بزرگ منتقل شده که خرید مسکن و یا اجاره آنها برای مردم عادی غیرممکن می­­باشد. کسی که پول دارد چنانچه فاقد شغل باشد، نمی­تواند در این مراکز بزرگ تولید سکنی گزیند. سقوط به بازار بیکاری که گریبان بسیاری را گرفته، مردم را ناچار می­کند به شهرستانها نقل مکان کنند که مملو از مساکن خالی و ارزان ولی فاقد امکان پیداکردن شغل است. این بحران لاینحل، زاده سیاست نئولیبرالیسم است. 90 درصد ثروت تنها به 10 درصد از مردم تعلق دارد. نشریه شرق در ایران در تحلیل خود نوشت: "اقتصاد ایالات متحده به‌عنوان یک کل در شش دهه گذشته خوب عمل کرده است: تولید ناخالص داخلی حدود شش برابر افزایش یافته؛ اما ثمرات این رشد فقط به تعداد نسبتا کمی در طبقات بالا، افرادی مثل ترامپ، رسیده و تا حدی مدیون همان کاهش مالیات گسترده‌ای است که ترامپ می‌خواهد آن را گسترده‌تر کند و تعمیق دهد. بنابراین بسیاری از آمریکایی‌ها احساس می‌کنند از نیروهایی خارج از کنترلشان، ضربه خورده‌اند و این امر به دستمزدهایی بسیار ناعادلانه ختم شده است. فرضیه دیرینه‌ای که می‌گفت آمریکا سرزمین فرصت‌هاست و هر نسل از نسل قبل بهتر خواهد بود، اکنون زیر سؤال رفته است. بحران مالی جهانی شاید نقطه تعیین‌کننده‌ای برای بسیاری از رأی‌دهندگان بود؛ بحرانی که به آنها نشان داد دولت آنها، بانکداران ثروتمند را که ایالات متحده را به لبه ویرانی کشانده‌اند، حفظ کرد در حالی که تقریبا هیچ کاری برای ‌میلیون‌ها آمریکایی معمولی ‌نکرد که خانه و شغل‌شان را از دست دادند."

آمار نشان می­دهد که طبقه متوسط آمریکا به علت رقابت با کنسرنهای بزرگ، و حمایت دولت از سیاست اقتصادی نئولیبرالیسم در حال فروپاشی است و شکاف طبقاتی در آمریکا روزانه تعمیق می­شود. جامعه آمریکا با شکاف و سرعت روزافزونی به سمت جامعه­ای دو طبقه که در مقابل هم صف کشیده­اند حرکت می­کند. ترامپ جمهوریخواه با ریاکاری خود را نماینده "جنبش مردم" و نه نماینده حزب جمهوریخواه وانمود می­کند و خود را نماینده این جنبش اعتراضی می­داند. انتخاب وی محصول این خشم عمومی نسبت به شرایط کنونی آمریکا و عملا برای تحقق خواستهای جدید الیگارشی مالی است.

نتایج جدید انتخابات آمریکا و تغییر لحن نسبت به مردمی که قربانی این سیاستهای نئولیبرالی بوده و همه چیز خود را از دست داده­اند و سرزمین امکانات نامحدود به کابوسی برایشان بدل شده است را باید در تشدید تضادها و غارت بی­­امان مردم  جستجو کرد.

از زمان روی کار آمدن دولتهای رونالد ریگان، جرج بوش پدر تا به امروز با استقرار سیاست نظم نوین جهانی و اعمال قلدرمنشانه سیاست نئولیبرالی در جهان، دوران نوین برده­داری مدرن آغاز شده است. نتیجه این اقدامات تولید تعداد معدودی ثروتمند است که در دنیای خیالی خویش، منزوی از مردم و واقعیات در محافل خودی زندگی کرده و به شدت از زندگی مردم بدور افتاده­اند و در کنار آنها میلیونها مردمی حضور دارند که از این وضعیت غیرانسانی و غارتگرانه رنج می­برند. مردم شاهدند که طبقه اقلیت معدود حاکمه به چیزی که نمی­اندیشند زندگی مردم آمریکاست. خشم و غضب، یاس و سرخوردگی، احساس بربادرفتگی سراسر جامعه را در برگرفته است و این امر خوشه­­های خشم را رویانده و مردم به این برگزیدگان که در میان خودی­ها لول می­خورند با نفرت نگاه می­کنند. هیلاری کلینتون نماینده چنین طبقه­ای است که از جانب دستگاههای رسیدگی به امور جنائی آمریکا مرتب تحت پیگرد است. مردم وی را به عنوان دروغگو، بیگانه نسبت به احساسات عمومی مردم آمریکا، زن غیرقابل اعتماد می شناسند. تمام ماشین تبلیغاتی انحصارات امپریالیستی قادر نشد از چهره این خانم ریاکار چهره بهتری بسازد. وضعیت آقای ترامپ با روش انتخاباتی که داشت و توهینهائی که به مهاجران، آمریکائی با تبار اسپانیائی، به سیاهان آمریکائی، به زنان و... و کرد و مبارزه انتخاباتی را به کثافتی کشید که شایسته امپریالیسم آمریکا و انتخابات قلابی آن است، بهتر نیست. مردم آمریکا که اسیر این نظام انتخاباتی تحمیلی و کنترل شده هستند در مقابل انتخابی قرار گرفتند که به نقل از خود آنها انتخاب میان طاعون و وباست. روشن است که چنین انتخاباتی نمی­تواند انتخاباتی دموکراتیک باشد. این وضعیت در آمریکا ما را به یاد تشابهات آن با انتخابات ایران می­اندازد. در ایران نیز مانند آمریکا شورای نگهبان با برگزیدن نامزدهای انتخاباتی مورد قبول نظام، مردم را همواره در مقابل انتخاب بد و بدتر قرار می­دهد. اگر در ایران صلاحیت نامزدهای انتخاباتی توسط شورای نگهبان تعیین می­شود، در آمریکا این عمل توسط مکانیسمی که در درون دو حزب مجاز و سنتی وجود دارند تعیین می­شود. نامزدها باید از "هفتخوانی" که در درون هر حزب ایجاد کرده­اند بگذرند و صلاحیت خویش را در بین برگزیدگان و خودی­ها به اثبات برسانند. در آمریکا پول است که سرنوشت انتخابات را تعیین می­کند. کسی که پول ندارد باید خوابش را ببیند که در انتخاباتی شرکت کند و در آن حتی رای آورد. تمام کانالهای تلویزیونی و تبلیغاتی، تمام رسانه­های گروهی برای شستشوی مغزی، در دست کنسرنها و اطاقهای تولیدِ افکارِ عمومی­سازی است. در آمریکا شورای نگهبان به شیوه موذیانه­تری رفتار می­کند. این وضعیت را آقای "برنی سندرز" که از جناح "چپ" حزب دموکرات بود دریافت. سخنرانیهای وی در دفاع از "سوسیالیسم" که در آمریکا حکم "جن" را دارد از این منظر باید دید. میلیونها نفر سخنان وی را تائید می­کردند و می­خواستند وی به جای خانم کلینتون در انتخابات به رقابت ترامپ رود. ولی این آقای "انقلابی" در لحظه آخر به نفع خانم کلینتون کنار رفت و از هوادارانش خواست که به ادامه وضع موجود و به بی­اعتبارترین نامزد ریاست جمهوری آمریکا رای دهند. این تاکتیک موذیانه دموکراتها شکست خورد و بسیاری هوادران "برنی سندرز" از روی خشم رای خود را به آقای ترامپ دادند. بررسی آراء نشان می­دهد که 30 درصدِ لاتین تباران آمریکائی و سیاهان و بخش بزرگی از زنان آمریکا آقای ترامپ را برگزیدند. این واقعیت بیان آن است که ریشه­های تضادها در آمریکا جنبه سطحی نداشته و بسیار ریشه­ای­تر و عمیقترند. مردم آمریکا چه سفید و یا سیاه، چه اسپانیائی تبار و چه زنان، از آینده خویش، از ادامه بقاء خویش ترس دارند و طبیعتا قربانی تبلیغات کسانی می­شوند که باورمندانه­ترین وعده­ها را به آنها دهند و دست ناامیدشان را قبل از غرق شدن بگیرند. ترامپ با توجه به این احساسات عمومی و شکستهای آمریکا در عرصه جهان به میدان می­آید و اظهار می­دارد مرا انتخاب کنید تا: «قدرتمندان دیگر نتوانند به انسان‌هایی که قدرت دفاع از خویش را ندارند همچنان تهاجم کنند»،«هیچ‌کس بهتر از من این نظام را نمی‌شناسد و من تنها کسی هستم که می‌توانم آن را مرمت کنم».

وی خانم کلینتون را متهم کرد از حامیان پیمان­های بد اقتصادی برای آمریکا بوده؛ پیمان­هائی که «موجب ازبین‌رفتن صدها هزار فرصت شغلی در آمریکا و تخریب شهرها شده ‌است». ترامپ گفت: «من میلیاردها دلار درآمد داشته‌ام و حالا می‌خواهم کشور شما را ثروتمند کنم. من قراردادهای تجاری بد میان آمریکا و سایر کشورها را به قرارداد خوب بدل خواهم کرد. ما هیچ‌گاه قراردادهای بد را امضا نخواهیم کرد. منافع آمریکا بالاتر از هر چیز دیگری است».

ترامپ خطاب به «مورد تبعیض‌ واقع‌شده‌ها، به حاشیه‌‌رانده‌شده‌ها و ناامیدها» گفت: «من صدای شما هستم». او رقیب خود، هیلاری کلینتون را متهم کرد که عروسک رسانه‌ها و محافل اقتصادی و حامیان مالی خود است و «در پس‌پرده آنها هستند که کلینتون را هدایت می‌کنند». او دوران کلینتون در وزارت امور خارجه آمریکا را سال‌های ناکارآمدی توصیف کرد و این دوران را برای آمریکا دوران «مرگ، تخریب و ضعف» دانست: «سال ۲۰۰۹ که کلینتون وزیر خارجه آمریکا شد از داعش و «دولت اسلامی» خبری نبود، لیبی با ما همکاری می‌‌کرد، مصر در آرامش بود و خشونت در عراق رو به کاهش می‌رفت، ایران زیر فشار تحریم‌ها بود و سوریه نیز در کنترل بود و این همه را کلینتون نابود کرد. کلینتون مسئول قدرت‌گیری داعش است. لیبی امروز به ویرانه‌ای بدل شده، مصر به اجبار در کنترل یک حکومت نظامی است، عراق گرفتار آشوب و هرج‌ومرج است و قرارداد هسته‌اي با ایران باید برچیده شود». او افزود: «وقت آن رسیده که به جهان نشان دهیم آمریکا دوباره به صحنه بین‌المللی بازگشته است، بهتر و قوی‌تر از هر زمان دیگری».

ترامپ بر این نقاط زخم دست گذارد ولی در عمل مجبور است سیاست وال استریت را که از هم اکنون مشاوران خود را از آنها برگزیده است اعمال کند. هم اکنون برای ترمیم و توسعه صنایع زیربنائی جامعه آمریکا تبلیغ می­کند. سرمایه لازم را با جلب سرمایه­داران آمریکائی که فرار کرده­اند و وام از بانکها توسط دولت تامین می­کند. وام بانکی که با بهره مناسب برای بانکها بوده و منافع آنها را تامین می­کند به نفع سرمایه بانکی در وضعیت بد کنونی بانکهای آمریکائی راه نجات مناسبی است. این سیاست به معنی نجات بانکها از طریق پول مالیات مردم آمریکاست و در وهله اول با ایجاد شغل به رفع بیکاری و بسیاری صنایع فرعی و به ویژه صنعت رو به ورشکستگی ذوب آهن و فولاد یاری می­رساند. بانکها و صنایع آمریکا از این سیاست سود می برند. مشاوران ترامپ کارشناسان بانک گلدمن ساکس آمریکا هستند.

این سیاست جدید آمریکا جبهه­بندی های درون آمریکا را تشدید کرده است. صنایع تسلیحاتی و ابرشرکتهای فنآوری اطلاعات نظیر گوگل، فیس بوک، یوتوب بااین سیاست مخالفند، ولی صنایع نفتی با لغو پروژه­های مربوط به محیط زیست، بانکهای ورشکسته مالی، صنایع مصرفی به دفاع از این سیاست برخاسته­اند. عواقب این سیاست آمریکا در عرصه جهانی و در رابطه با متحدان اروپائی و سیاست خارجی دارای ابعادی است که مسلما نتایج شگرفی به جای می­گذارد. حزب ما در این باره باز سخن خواهد گفت.

 

 

حزب کارایران(توفان)

۲۲ آبان ۱۳۹۵

www.toufan.org