تضادهای
جهان کنونی ووضعیت
سیاسی مشخص
امروز جهان
تضادهای
اساسی جهان کنونی
کدامند؟
یکم: تاریخ
بشریت تاریخ رشد و
تکامل جوامع
بشری، تاریخ مبارزه
طبقاتی است.
مبارزه طبقات
که دارای منافع
متضاد
گوناگون اند
بطور عمده
درعرصه سیاسی
صورت می گیرد.
این مبارزات
سیاسی درجهان
است که جهت
تحول و سیمای
سیاسی کنونی
جهان را ترسیم
می کند. به
نظرحزب ما
وهمه
مارکسیست
لنینیستها
واحزاب واقعی
وانقلابی م ل جهان ، آن
تضادهائی
درجهان، که
بیانگر وضعیت
فعلی بوده و
شناخت نسبت به
آنها به
کمونیستها
یاری می رساند
تا روند
تحولات را
بهتر بشناسند
عبارتند از׃
تضاد
میان طبقه
کارگر و
بورژوازی در
تمام جوامع
سرمایه داری
به عنوان تضاد
کار و سرمایه.
تضاد
میان خلقهای
تحت ستم و
امپریالیستها.
این دو
تضاد، دو تضاد
دورانساز کنونی
جهان هستند.
در عین
حال باید از
تضاد میان
کشورهای
امپریالیستی
و از تضاد
انحصارات
یعنی
کنسرنها، کارتلها
و... میان خود،
در عرصه رقابت
انحصاری نام برد.
این تضاد ها
در مجموع چهره
جهان کنونی را
ترسیم و
رویدادهای
جهان را قابل
فهم می سازند.
در دهه اخیر
تغییری در ماهیت
تضادهای
جهانی صورت نگرفته
است.
به نظر
حزب ما تضاد
عمده درجهان
کنونی تضاد میان
خلقهای تحت
ستم و
امپریالیسم
وصهیوفاشیسم
متجاوز است که
به اشکال
گوناگون
درمبارزه ضد
استعماری وضد
امپریالیستی
و استقلال
طلبانه مردم
در منطقه
خاورمیانه
وجهان
تجلی می نماید.
دوم:امپریالیستهای غرب پس از فروپاشی شوروی رویزیونیستی و خلاص شدن موقت ازچنگ رقابت با آن، برای تقسیم مجدد مناطق نفوذ از یک سو، به تحکیم مواضعِ واحد خود پرداختند و از سوی دیگر به جان هم افتادند.
وجود این
تضادها شکل
خویش را در
گسترش پیمان
نظامی ناتو به
سمت شرق، تسلط
بر
آذربایجان،
گرجستان،
آسیای میانه،
تجزیه
یوگسلاوی، دخالت
در اوکرائین و
تجاوز به
عراق و
افغانستان،
لیبی ، سوریه
و سودان نشان
می دهد.
آمریکای
لاتین و بویژه
آفریقا نیز به
عرصه درگیری
های
امپریالیستی
بدل شده اند.
در حالی که
دخالت
امپریالیستی
در آمریکای
لاتین بطور
مشخص علیه
ونزوئلا ....
درشکل ترور،
تهدید،
تحریم،
خرابکاری،
ایجاد تزلزل و
تنش، محاصره
اقتصادی و
تقویت همه
جانبه اپوزیسیون
های
خودفروخته
عیان می سازد،
در آفریقا شکل
این دخالت
حضور نظامی و
سرکوب مستقیم
و ایجاد
درگیری های
منطقه ای است.
جنگهای نیابتی
جای جنگهای
جهانی را در
شرایط کنونی
برای حل
بحرانهای
سیاسی و
اقتصادی در
وضعیت کنونی
گرفته اند.
امروزچین
بعنوان یک قطب
نیرومند
سرمایه داری
که به مرحله
امپریالیستی
تکامل یافته
در جنوب شرقی
آسیا سربلند
کرده است.
امروز چین به
دومین قدرت
بزرگ اقتصادی
جهان بدل شده
که از مناطق
نفوذ اقتصادی
و سیاسی فراوانی
در آسیا،
آفریقا و
آمریکای
لاتین برخوردار
است. چین به
آهستگی
درسراسر جهان
عمدتا نفوذ
اقتصادی خویش
را گسترش می
دهد و سیاست
محتاطانه ای
را در این
عرصه اتخاذ
کرده است. تلاش
این قدرت
سرمایه داری
نوظهور پرهیز
از درگیری
نظامی در
شرایط
نامناسب
کنونی و تقویت
قوای خویش به
ویژه از نظر
نظامی می
باشد.
امروز
یکی از مراکز
تراکم
تضادهای
جهانی در اقیانوس
آرام است که
آمریکا آنرا
منطقه نفوذ خود
توصیف کرده و
از هم اکنون
رقابت سختی را
با چین که
درزیر نقاب
"سوسیالیسم
بازاری" به فریب
کارگران جهان
مشغول است،
آغاز کرده
است. امپریالیسم
آمریکا می
کوشد در این
منطقه یارگیری
کند و همه
کشورهائی را که از
قدرتمند شدن
چین واهمه
دارند به دور
خویش جمع کرده
و جبهه متمرکز
و متشکلی در
مقابل هجوم
سیاسی و نظامی
چین در منطقه
شرق و جنوب
شرقی آسیا ایجاد
نماید. در این
عرصه آمریکا
به متحدان
قدیمی خویش
نظیر
فیلیپین،
اندونزی،
استرالیا، کره
جنوبی، جزیره
تایوان و ژاپن
تکیه کرده و
تلاش دارد
کشورهای
هندوچین،
میانمار را
برای محاصره
چین و نظارت
بر آبراه های
راهبردی جهان
در دریای
جنوبی چین به
سمت خود جلب
کند. نظارت بر
این آبراه ها
که شریانهای
صدور کالا و
غارت مواد خام
و تامین کننده
منابع تغذیه
امپریالیستها
هستند برای
حفظ اقتدار و
سرکردگی در جهان
مهم اند. در
مقابل آن دولت
چین به احداث
و احیای جاده
ابریشم از
طریق ساختن خط
راه آهن
پرداخته که
ممالک آسیای
میانه را با
ایران و از
طریق ایران به
اروپا متصل می
کند. یکی از
سریعترین
قطارهای جهان
در این خط به
کار می افتد.
احداث این خط
ارتباطی با
کشور چین، یک
اقدام
راهبردی در
رابطه ی سیاسی
و اقتصادی چین
با ایران و
اروپاست.
سوم: اهمیت
«بریکس»
درسال 2006
برای اولین
بار گروهی با
شرکت 4 کشور برزیل،
روسیه، هند و
چین تحت نام « بریک» جهت همکاریهای
اقتصادی و
تجاری تاسیس
شد. پنج سال
بعد با پیوستن
کشور آفریقای
جنوبی به این
جمع نام آن به
«بریکس» تغییر
یافت. از یک ژانویه 2024 پنج
کشورآرژانتین،
مصر، اتیوپی،
ایران و امارات
متحده عربی
نیزبه آن
پیوستند و زان پس
به "بریکس
پلاس" تغییر
نام یافت.
البته دولت
آرژانتین بعد
از به قدرت
رسیدن خاویر
میلئی با
ارسال نامه ای
به رهبران
کشورهای
بریکس از
عضویت دراین
سازمان
استعفا داد. هم
اکنون 30 کشور
دیگر تقاضای
عضویت در
"بریکس" را به
این سازمان
ارائه کرده و
بی صبرانه
درصف انتظار
به سر می برند.
در
این سالها در
واقع کشورهای
شرقی و در راس
آنها چین متوجه
شدند که سلطۀ
آمریکا و دلارش
رو به افول
است. به بیان
دیگر میتوان
گفت که در سال 2009
دوران گذار از
جهان تک قطبی
به چند قطبی
آغاز شد. حزب
کار ایران
(توفان) در
ارزیابی خویش
از سیمای
سیاسی جهان در
کنگره پنجم
خود بعد از
سالها بحث و
تبادل نظردر
سمینارها به
اهمیت «بریکس»
پی برد و آن را
به عنوان گامی
که دراین دوره
باید مورد
حمایت قرار
بگیرد در
برنامه حزبی خود
گنجانید. اهمیت
«بریکس»:
یکم درپر
جمعیت بودن
کشورهای
تشکیل دهندۀ
آن است. تنها
دو کشور چین و
هند بیش از 8/2
میلیارد نفر
جمعیت دارند.
سایر کشورهای
عضو این نهاد
جمعا قریب به
نیم میلیارد
نفر از ساکنین
کره خاکی را در
بر میگیرند
که بازار
بسیار بزرگی
برای تجارت به
شمار می آید.
دوم
این که غیر از
آفریقای
جنوبی 4 کشور
دیگر از نظر
مساحت جزو 7
کشور اول جهان
به شمار میآیند.
سوم
این که تولید
ناخالص ملی
اعضای «بریکس»
جمعا یک چهارم
کل تولید
ناخالص داخلی
کلیه کشورهای جهان
است.20 در صد از
سهم تجارت
جهانی متعلق
به این پنج
کشور میباشد.
هم اکنون
مجموع تولید
ناخالص داخلی
کشورهای
«بریکس» بالغ
بر 5/23 تریلیون
دلار ملحوظ
شده است.
بالاخره
چهارم
این که از نظر
نظامی 3 ارتش
از پنج ارتش
بزرگ جهان عضو
«بریکس»
هستند.
به بیان ساده
تر کشورهای
عضو «بریکس» یک
سوم خاک دنیا،
45% از جمعیت
جهان و نیز
قریب به یک
چهارم اقتصاد
جهان را در
اختیار دارند.
هم اکنون
کشورهای عضو
«بریکس» نه
تنها در زمرۀ
پر اهمیتترین
تولید
کنندگان
انرژی و مواد
خام و نایاب هستند،
بلکه مهمترین
تولید
کنندگان کالا
نیز به حساب
میآیند.
«بریکس» یعنی
بیست و نه
درصد مساحت
خشکی و سی و
هشت درصد
تولید ناخالص
جهان. «بریکس»
یعنی نصف
جهان. اکثریت
منابع نفت،
گاز، طلا،
الماس و بخش
بزرگی از
اورانیوم و
سایر مواد
کمیاب و پر
اهمیت در
تکنولوژی جهان در
منطقه «بریکس»
قرار دارند.
هم اکنون
کاهش نرخ رشد،
افزایش جهشوار
تورم، افزایش
نرخ سوخت،
کمبود کالا،
کمبود انرژی و
اختلال در
زنجیرۀ اجناس
و... مشکلاتی
هستند که به
طور عمده
گریبان غرب را
گرفتهاند.
در چنین
شرایطی
«بریکس» از
اهمیت
وتوانمندی
ویژهای
برخوردار میگردد.
«بریکس» در
واقع ابزاری
است که
بازارهای در
حال رشد و
نوظهور را به
یکدیگر مرتبط
ساخته و عرصۀ
سازندهای
برای گسترش
اقتصاد میان
کشورهای جنوب
مهیا میسازد.
«بریکس» بدون
تردید
پشتوانه
سیاسی و اقتصادی
مهمی است که
امکانات رشد و
پیشرفت
اقتصادی اعضای
آن را گسترش
میدهد.
افزایش
مناسبات
تجاری میان
«بریکس» و کشورهائی
مانند ایران و
یا آرژانتین و
شاید در آینده
دیگران،
بدون شک توان
این مجموعه را،
حتی از
اتحادیه
اروپا قویتر
خواهد کرد.
شعار پر
معنی و هدفمند
«تقویت مشارکت
با کیفیت
بالای «بریکس»
آغاز دور جدیدی
برای توسعه
جهانی» که در
سر لوحۀ نشست
اخیر «بریکس»
قرار داشت،
گویای کیفیت،
توان بالا و امنیتی
است که «بریکس»
به دنبال آن
است.
جهانی که
پاندمی،
تغییرات آب و
هوا و بعضا
خشک سالی و
قحطی و
بالاخره با
عواقب جنگ
اوکراین
روبروست،
رابطۀ سازنده
را جایگزین
تحکم، تهدید، تجاوز،
تحریم و کلاه
برداری کردن
امری است
حیاتی. «بریکس»
اهداف مهم و
راهبردی پیش رو
دارد. در نظم
جدید جهانی
«بریکس» بدون
شک بدیلی در
مقابل غرب و
نهادهای
موجود آنها به
شمار خواهد
آمد.
رویکرد
کشورهای «بریکس»
به سوی
کشورهای
درحال رشد،
کمک به آنها
در مقابله با
نظام سلطهگر،
جبار و ضدبشری
پولی حاکم
(دلار) است.
روندی که بدون
تردید تاثیر
مثبتی بر
مناسبات
عادلانه
اقتصاد جهان و
نیز مبارزه با
معضلات کنونی به
ویژه گرسنگی
در سطح جهان
خواهد گذارد.
بیجهت نیست که «واچیسلاو ولودین» ریئس دومای روسیه، تشکیل سازمانی جدید متشکل از قدرتمندترین کشورهای اقتصادی جهان را به عنوان جایگزین سازمان جی 7 پیشنهاد کرده است. به نظر او کشورهای چین، روسیه، هند، اندونزی، ایران، مکزیک، روسیه ، ترکیه- که اگر آفریقای جنوبی را هم بر آنها بیفزائیم جی 9 خواهد شد.
غرب و به ویژه جی 7 که در مقابل جهانیان آبروئی برایش نمانده و به سیر نزولی در غلطیده است، برای جبران مافات و نیز برای این که از چین و «بریکس» عقب نیافتد در پایان گردهمائی اخیر خود در قصر «اِلمآ» (Elmau) در ایالت باواریای آلمان 600 میلیارد دلار به زیر بنای کشورهای در حال توسعه اختصاص داد!! این «برنامه زیرساختی» که آمریکا - این ابر بدهکار و چاپچی دلار بیپشتوانه - 200 میلیارد دلار آن را متقبل شده است، هدف دیگری جز مقابله با جاده ابریشم چین که بیش از 4/1 تریلیون دلار سرمایه در آن به کار رفته و تقریبا به پایان رسیده است ندارد.
کشورهای دنیا دیگر به تحریمهای آمریکائی علیه ایران و روسیه توجه نمیکنند. هند گرچه تاکنون متحد آمریکا به شمار میرود - البته به خاطر مهار چین - در حال حاضر از روسیه هم نفت میخرد و هم اسلحه. هند در عین حال هم در «بریکس» فعال است وهم در سازمان شانگهای. ترکیه گرچه عضو ناتوست ولی با همه کشورها همکاریهای اقتصادی دارد و به نظم خاصی نیز پایبند نیست. امروز کشورهای عضو «اِکو»ECO Economic Cooperation) Organization)) که یک سازمان همکاری اقتصادی منطقهای است، و ایران، پاکستان و ترکیه، آن را قبل از انقلاب 1357 تحت نام «سازمان همکاری عمران منطقهای» بنیاد نهادند و از بعد از فروپاشی شوروی کشورهای افغانستان، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان، قرقیزستان، ازبکستان و تاجیکستان نیز به آن پیوستند در گذار از نظم بینالمللی حائز اهمیت شدهاند.
این
کشورها هم
اکنون نه تنها
تحریمهای
علیه ایران و
روسیه را دور
میزنند،
بلکه معاملات
تهاتری(«مبادله
مستقیم کالا
یا خدمات بدون
پول»
با سایر
کشورها را نیز
آغاز کردهاند.
واحد
پولی «بریکس»
از همان آغاز شکلگیری «بریکس» مسئله خارج ساختن مبادلات تجاری میان کشورها - حداقل میان کشورهای «بریکس» - از یوغ دلار، به دلائل مختلف مطرح بود. دلایل آن نیز یکی دوتا نیست:
یکم این که از سال 1971 دلار عملا از هیچگونه پشتوانهای برخوردار نیست و کاغذ پاره است.
دوم این که «فدرال رزرو» که یک اتحادیه مهمترین بانکهای خصوصی در آمریکاست، بیوقفه در حال چاپ دلار است، که این امر به دلیل پخش بیرویه آن در سراسر گیتی (به خاطر مبادله ارز پذیرفته شده برای مبادلات تجارت جهانی) تورم را در جهان افزایش میدهد و تورم آمریکا را نیز به جهان منتقل میکند.
سوم این که، از آنجا که کشور چاپ کننده دلار خود، ابربدهکار جهان است و لذا پیوسته با خطر ورشکستگی مواجه میباشد، در نتیجه سایه شوم ورشکستگی را به تجارت جهانی به صورت بیسابقهای گسترانده است. خطر بیارزش شدن اوراق بهادار دولتی آمریکا که در دست مردم، شرکتها و دول است به شدت افزایش یافته است.
وچهارم و مهمترین
نکته این که
امپریالیسم
آمریکا با
سوءاستفاده
از قدرتِ کاذب
این کاغذ
پاره، تحریمهای
ضدبشری خود را
به بسیاری از
کشورها از جمله
روسیه،
ایران، کره
شمالی،
ونزوئلا،
کوبا، سوریه،
افغانستان و....
تحمیل کرده و
اختلال بیسابقهای
در روند تجارت
جهانی بوجود
آورده است. به
قسمی که اکنون
کشورهای غربی
حامی این
تحریمها از
جمله خود
آمریکا در
زمرۀ متضررین
به شمار میروند!
برای نمونه در
اثر تحریمهای
اخیر روسیه،
تنها کشورهای
اتحادیه اروپا
بیش از 400
میلیارد دلار
زیان دیدهاند.
بیش از
نیم قرن پول
بیپشتوانه
چاپ کردند و
آن را از طریق
بانک جهانی و
صندوق بینالمللی
پول به سایر
کشورها وام
دادند، به آنها
اسلحه
فروختند و در
ازاء کاغذ
پارهای به
نام دلار،
کالا وارد
کردند. با به
وجود آمدن
«بریکس» و
انجام
معاملات با
ارزهای دیگر و
یا انجام
معاملات
تهاتری میانِ،
نه تنها
کشورهای
«بریکس»، بلکه
بسیاری از کشورهای
دیگر، دلار به
تدریج از سلطه
و قدرتش کاسته
شد و دیگر
تنها ارز
معادل برای
مبادله تجاری
جهانی نیست. و
اکنون با
گسترش، قدرتیابی
و نفوذ
«بریکس»، زمان
آن فرارسیده
است که «بریکس»
با تعیین پول
واحد جانشین
دلار شود.
با بوجود آمدن «بریکس پلاس» وبه احتمال بسیار زیاد واحد پول جدید، دوران تک قطبی جهان برای همیشه به زبالهدان تاریخ سپرده خواهد شد. زمینههای رسیدن به این مرحله تاریخی روز به روز بیشتر فراهم میشود.
در این
رابطه پوتین
رئیس جمهور
روسیه معتقد است
که «در سطح
جهان بعضی
ارزها به
دلایل مختلف
به خود آسیبهای
فراوان زدهاند.
ازهمین رو
تنظیم کردن
پول ملی روسیه
با پول آنها
(منظور او
دلار است-
توفان) بیمعنی
است».
از سوی
دیگر «بریکس»،
مجمع
کشورهائی است
که جملگی در
راستای پایان
جهان تکقطبی
و ایجاد جهان
چندقطبی با
گامهای
فرسنگی عملا
از هر نظر
فعالند.
پوتین درهمین رابطه گفت: «غرب نمیتواند همه چیز را به انحصار خود در آورد، تغییرات در یک دورۀ تاریخی معینی الزامی است... هر چند که یک قدرت قوی (منظور آمریکاست- توفان) مخالف آن باشد». (تکیه از ماست). *
وی ادامه میدهد: «جهان ما تا زمانی که دنیا دریک زمینبازی، با یک دروازه استوار باشد ناپایدار است». آمریکا خود را حاکم جهان میداند و این وضع به سرعت در حال دگرگونی است. کشورهای «بریکس» برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی در حال حاضر روی راه اندازی یک ارز ذخیره جهانی جدید (تکیه از ماست) کار میکنند.»
هم اکنون
ارزش برابری
روبل روسیه به
خاطر پشتوانه
طلایش و نیز
فروش انرژی،
از 200روبل در
دلار به کمتر
از 80 روبل در
دلار رسیده
است. چین نیز
با یوان
مبادلات
تجاری انجام
میدهد. و
«بریکس» نیز در
نظر دارد که
پول جدیدی را
جایگزین ارز
مبادلاتی
کنونی، یعنی
دلار سازد.
در این
میان کشور
ایران که بیش
از 40 سال است با
سیاست
زورگویانه و
ضدبشری تحریمهای
آمریکا مواجه
است و سالهاست
که در دور زدن
تحریمها و
انجام
مبادلات
تجاری با سایر
ارزها و یا معاملات
تهاتری تجربه
دارد، و نیز
به دلیل موقعیت
جغرافیائی و
توان اقتصادی
و نظامیاش و
بالاخره به
عنوان عضو
مهمی از جاده
ابریشم مورد
توجه «بریکس» و
در راس آن چین
قرار گرفته است.
در
بستر این
سیاست است که
امپریالیسم
ژاپن که حتی
بر اساس قانون
اساسی موجودش
حق تسلیح و بنای
یک قدرت نظامی
تجاوزکارانه
را ندارد، با
تائید و فشار
امپریالیسم
آمریکا، برای
مقابله با چین
با تبلیغات
ناسیونال
شونیستی و تکیه
به سنتهای
برتری جوئی
ملی دوران
فاشیستی خویش
در جنگ جهانی
دوم، تا دندان
مسلح می شود و
در مقابل
"توسعه طلبی
چین" از مناطق
نفوذ خویش به
دفاع بر می
خیزد. تقویت
امپریالیسم
ژاپن خاطره
دوران
استعمار
وحشیانه این
امپریالیسم
را در شرق
آسیا مجددا
زنده می کند و
حتی کره جنوبی
را محتاط می
نماید، زیرا
مردم کره
صدمات فراوان
از تسلط
فاشیستهای
ژاپنی در دوران
استعمار کره
کشیدند. کره
جنوبی متحد
امپریالیسم
غرب در شرق
آسیاست، ولی
در عین حال از
تسلیح ژاپن و
توسعه طلبی آن
واهمه دارد. در
همین راستاست
که
امپریالیستها
در سیاست کره
شمالی برای
انعقاد صلح با
آمریکا و تلاش
برای وحدت دو
کره سنگ
اندازی می
کنند، زیرا
این وحدت
متناسب با
سیاست محاصره
چین و روسیه
در شرق آسیا
نمی باشد.
تلاشهای
امپریالیسم غرب
به رهبری
آمریکا در شرق
را باید به
آینده نگری
امپریالیسم
آمریکا که از
قدرتمندی چین
هراس دارد
مربوط دانست.
از
منظر حزب ما
جهت گیری
دولتها بسوی شرق
وپیمان
همکاریهای
شانگهای و
بریکس
ودلارزدایی
درجهان امر مثبتی
است وبه نفع
منافع ملی
کشورها بویژه
کشورهای ضعیف
ودرحال توسعه
است. روشن است
این نظم حدید
جهانی نظم
سوسیالیستی
نخواهد بود
بلکه نظم جدید
سرمایه داری
است که خواهان
استثمار است و
شرایط مناسب
تری برای
نیروهای
انقلابی وکمونیستی
در مبارزه
فراهم خواهد
کرد. درچنین
شرایطی کمونیستها
باید بیش
ازسایر
نیروهای غیرپرولتری
و بورژوازی
علیه عمده
ترین دشمن بشریت
یعنی
امپریالیسم
آمریکا وناتو
جهت گیری
نمایند و
پرچمدار
مبارزه برای
حفظ صلح واحترام
به حقوق ملل
درعرصه جهانی
باشند. این
تاکتیک به هیچ
وجه به معنای
سازش طبقاتی
کمونیستها
با بورژوازی
کشورهای
مفروض نیست
بلکه مبارزه
طبقاتی
درشرایط
مناسب تری
علیه بورژوازی
و سیاست های
نئولیبرالی
وبسیج
کارگران علیه
سرمایه داران
دریک فضای بین
المللی
آرامتری پیش
می رود....
چهارم:
جنگ اوکراین، این
جنگ به خاطر
تقابل
اتحادیه
اروپا ، 30 کشور
عضوناتو یعنی
کلا غرب به
سرکردگی
آمریکا با روسیه
با هدف
محاصره این
کشور ، تضعیف
جبهه چین و
ممانعت از شکل
گیری نظم چند
قطبی در جهان صورت
گرفت که با
شکست روبرو
شده است.
حزب ما
بحث اختلافات
بر سراوکراین
را ازآغاز حمله
"ویژه نظامی
روسیه " شروع
نکردهاست
بلکه این بحث
باز میگردد
به دوران
ویلسون رئیس
جمهور آمریکا
وبعد به جنگ
دوم جهانی و
سپس خیانت رویزیونیستها
و اعتمادشان
به سوگندهای
امپریالیستها.
امپریالیسم
غرب می خواهد
اوکراین را
بعنوان
ابزاری برای
محاصره روسیه
بدل کند واین
کشوررا تجزیه
و ببلعد. این واقعیت
است که ماهیت
جنگ را تعیین
می کند و نه
چیز دیگر. این
جنگ ادامه
سیاست
امپریالیسم
آنگلو ساکسن
است. در اینجا
بحث بر سر دو
اردوی بزرگ
امپریالیستی
برای تقسیم
جهان، برای
برده کردن ملل
و تقسیم مجدد جهان
نیست. این جنگ
را نمی شود
ماهیتا با دو
جنگ
امپریالیستی اول
ودوم مقایسه
کرد. در اینجا
سخن بر سر
تحلیل مشخص از
شرایط مشخص
است. آمریکا
به سمت شرق
رفته و می خواهد
روسیه را
اشغال و تجزیه
کند. می خواهد
ملت روسیه را
به برده خود
تبدیل کند. در
اینجا صحبت بر
سر رقابت نیست
بر سر اشغال و
نابودی کشور
روسیه است و
این واقعیت که
دولت روسیه
انقلابی
نیست، سرمایه
داری
الیگارشی است و
دسترنج
زحمتکشان را
غارت می کند
در درجه اول اهمیت
قرار ندارد.
نه برای ما و
نه برای
آمریکا. مگرغرب
برای تامین
دسترنج
زحمتکشان وحقوق
بشربه روسیه
وارد می
شود.این درست
مثل آن است که
اگر
امپریالیسم
آمریکا به
هلند و یا
بلژیک حمله
کرد تا این
کشور را غارت
کرده و نابود
نماید
نیروهای
مترقی مدعی
شوند به ما مربوط
نیست جنگ میان
دو
امپریالیسم
است. این تحلیل
کتابی و خارج
از زمان و
مکان و با
واقعیات روز
هیچ قرابتی
ندارد. آمریکا
برای تسلط بر
جهان و بر اروپا
به بلژیک حمله
می کند در
حالیکه بلژیک
از تمامیت
ارضی و حق
حاکمیت و حیات
خود دفاع میکند.
مبارزه بلژیک
برضد آمریکا
عادلانه است علیرغم
اینکه یک کشور
امپریالیستی
است. ما با این
پدیده در زمان
جنگ جهانی دوم
که یک جنگ
جهانی بود نیز
روبرو بودیم.
فرانسوی ها
اعم از
پرولتاریا تا
بورژوازی حق
داشتند بر ضد
اشغالگران
نازی مبارزه
کنند.
ما
تجاوز آمریکا
به افغانستان
را علیرغم اینکه
رهبری مبارزه
مردم در دست
طالبان بود
محکوم کردیم و از
حقوق کشور
افغانستان
حمایت نمودیم.
اینکه گفته
شود روسیه
امپریالیسم
است از نقطه
نظر یک تحلیل
تئوریک امر
درستی است.
اینکه ماهیت
امپریالیسم
در سراسر کره
ارض فرقی
ندارد نیز امر
درستی است ولی
این مسئله، موضوع
بحث سیاسی
مشخص نمیتواند
باشد. ما باید
مسایل را
سیاسی بررسی
کنیم.
امپریالیستی
متجاوز است،
امپریالیستی
در حال افول
است، دیگری در
حال عروج، یکی
تا دندان مسلح
است و دیگری
لگد خورده به
گوشهای
افتاده. یکی
جهان را به
جعبه باروت
بدل کرده و
دیگری از جنگ
در شرایط
امروز پرهیز
میکند و.. این
مولفهها
عواملی هستند
که باید در
تحلیل سیاسی
ما مورد بررسی
قرار گیرند.
در مورد اینکه
آمریکا امپریالیست
است و روسیه
هم
امپریالیست
میباشد،
مشکل
امپریالیسم
سوئد و یا
بلژیک و هلند
و نروژیا
دانمارک حل
نمیشود.
لنین
در جزوه
«درباره
یونیوس» به
ماهیت جنگهای
ملی و
امپریالیستی
اشاره میکند
و جنبه سیّال
و تبدیل
مرزهای متحرک
آنها را به
یکدیگر از نظر
دور نمیدارد.
وی میآورد: «نادرست
بودن این
استدلال
چشمگیر است.
البته این یک
اصل اساسی
دیالکتیک مارکسیستی
است که تمام
مرزها در
طبیعت و در اجتماع
مشروط و
متحرکند، که حتی
یک پدیده هم
نمیتوان
یافت که در
تحت شرایط
معینی به ضد
خود تبدیل
نشود. یک جنگ
ملی میتواند به
یک جنگ
امپریالیستی
بدل شود و برعکس.»
عدهای
که توانائی
تحلیل مشخص از
شرایط مشخص را
ندارند یک
کلید معجزهآسا
پیدا کردهاند
که عبارت از
این ترجیعبند
است: روسیه
کشوری
امپریالیستی
است و غرب هم
امپریالیستی
است و جنگ
کنونی جنگ
میان امپریالیستها
بوده و گویا
به ما ربطی
ندارد. آنها
که خیلی انقلابیاند
خواهان
سرنگونی
بورژوازی
خودی در کشور
خود میشوند که
البته فقط در
حرف و بر روی
کاغذ و برای
توجیه «انقلابیِ»
بیعملی است
ولی در عمل
همدست یک طرف
امپریالیستی
هستند.
این
عده دو مسئله
اساسی را از
دیده فرو میگذارند.
آنجا که لنین
از ماهیت جنگ
امپریالیستی
صحبت میکند و
ما را به عدم
شرکت در آن و
انجام انقلاب
داخلی فرامیخواند،
منظورش جنگ
جهانی میان
اردوگاهها و
دسته بندیهای
معظم
امپریالیستها
برای تقسیم
جهان و یا
تقسیم مجدد
جهان، به خاطر
تقسیم مناطق
تحت نفوذ،
برده کردن
ملل، به اسارت
گرفتن
کشورهای دیگر
و غیره است. در
این نوع جنگ
دو اردوگاه
بزرگ در مقابل
هم قرار دارند
که جنگ را به
جنگ جهانی بدل
میکند تا نظم
جهانی را برهم
زنند و نه فقط
به جنگ منطقهای.
در این نوع
جنگ طرف
عادلانهای
وجود ندارد.
ولی لنین هرگز
بر این نظر
نبوده است که
یک کشور
ماهیتا
امپریالیستی
در شرایط
معینی فاقد
منافع ملی
بوده و نباید
از تمامیت
ارضی، حق
حاکمیت ملی
خویش دفاع
کند. در اینجا
بحث بر سر این
تبدیل
دیالکتیکی
اضداد است. وی
در کتاب «در
باره یونیوس»
اشاراتی به
این مضمون
دارد که ما در
بالا آن را
متذکر شدیم.
اگر یک کشور
بزرگ
امپریالیستی
به یک کشور
کوچک
امپریالیستی
حمله کند،
طبیعتا پرولتاریای
کشور سرکوب
شده نمیتواند
به بهانه
ماهیت
امپریالیستی
هر دو طرف از
مسئولیت
مبارزه ملی
شانه خالی
کند. نمیشود
به بهانه
اینکه جنگ،
جنگ
امپریالیستی
است روش بیطرفانه
و منفعل در
پیش گرفت.
مثلا فکر کنید
امپریالیسم
قدرتمند
آمریکا به
بهانه ساختگی
به کشور
لوکزامبورگ،
هلند و یا به
بلژیک حمله
کند و هدف
آمریکا به زیر
سلطه کشیدن
این سه کشور
بوده و میخواهد
آنها را به
مستعمره خود
تبدیل کند. در
اینجا بحث بر
سر تقسیم مجدد
جهان بین هلند
و آمریکا
نیست. هلند نه
قصد دارد و نه
میتواند نظم
مسلط جهان را
تغییر دهد و
ملتها را به
بردگی بکشد.
پس در اینجا
حق حاکمیت ملی
هلند و تمامیت
ارضی آن مورد
خطر از جانب
امپریالیسم
افسارگسیخته
آمریکاست.
آنوقت دفاع
این کشور از
تمامیت
سرزمین و حق
حاکمیت ملیاش
مشروع میباشد
و مقاومت مردم
هلند در
برابرغول
آمریکا بر حق
بوده و
نیروهای
مترقی باید از
مبارزه مردم
هلند برضد
تجاوز آمریکا
دفاع کنند.
دولت
آمریکا بارها
اعلام کرده
است که اگر
دادگاه کیفری
جهانی لاهه
اتباع
آمریکائی را
به محاکمه
بکشد، ارتش
آمریکا هلند
را اشغال کرده
و تبعه خود را
که به جرم
جنایت علیه
بشریت در زندان
است، رها
خواهد ساخت.
مضحک است که
در آن صورت
کمونیستها و
انقلابیون
جهان تنها
نظارهگر
رخدادها
باشند و از
محکوم کردن
آمریکا طفره
رفته و با
آنها وارد
مبارزه نشوند
و بر بالین
این ترجیعبند
به خواب خوش
روند که ماهیت
جنگ
امپریالیستی
است و به ما
مربوط نیست.
ما
در شرایط
کنونی جهان
تقریبا با این
وضعیت روبرو
هستیم که
منطبق بر
تعریف کلاسیک
نیست. نه چین و
نه روسیه در
شرایط مشخص
جهان کنونی خواهان
توسل به جنگ
نیستند، و این
امر مثبت است. پوتین بارها
اعلام کرده که
"من فقط ضمانت
تامین امنیت
فدراسیون
روسیه را میخواهم.
من میطلبم که
به کشور من
حمله نکنید و
من خواهان
تغییر مرزها
نیستم. من
مخالفم که
اوکراین را
برای تجاوز به
روسیه مسلح
کنید. روسیه بر
عکس به
دیپلماسی و
تحکیم روابط
اقتصادی تکیه
میکند و این
در شرایط
کنونی به نفع
خلقهای جهان
است که میخواهند
در صلح
زندگی کنند و
از جنگ جلوگیری
نمایند." حال
یک غول بیشاخ
و دم - آمریکا و
غرب بوسیله
اتحاد تجازگر ناتو
- میخواهد به
کشور روسیه
حمله کرده،
آنرا تجزیه نموده
و به زیر سلطه
خود در آورد.
در پشت اوکراین
که تا دندان
برای جنگ مسلح
میشود
اردوگاه ناتو
و متحدان
امپریالیسم
انگلوساکسون
ایستادهاند.
دولت اوکراین
قربانی نیست
خودش
تجاوزکارو
همدست
امپریالیسم
آمریکاست. ما
نمیتوانیم
نسبت به این
قلدری و بینظمی
و قانون جنگلی
که از جانب
غرب به جهان
تحمیل میگردد،
بیتفادت
بمانیم ویا با
آن موافقت
کنیم.
پنجم:تشدید
تضادها
واعمال تعرفههای جدید
دولت ترامپ
بر واردات
فولاد و
آلومینیوم
اروپا، بار
دیگر
اختلافات
اقتصادی میان
دو سوی
آتلانتیک را نمایان
ساخته است.
واکنش شدید
اتحادیه
اروپا نشان میدهد
که تقابل میان
بروکسل و
واشنگتن
علاوه بر ابعاد
امنیتی به
حوزه های
تجاری و
اقتصادی نیز
تسری پیدا
کرده است. در
واقع، این
سیاست بخشی از
شکاف گستردهتری
است که در سالهای
اخیر بهویژه
پس از جنگ
اوکراین میان
اروپا و
آمریکا ایجاد
شده است.
اروپاییها
که از زمان
روی کار آمدن
ترامپ نگران
افزایش سیاستهای
حمایتگرایانه
او بودند،
اکنون با
مجموعهای از
چالشهای
اقتصادی و
امنیتی مواجهاند
که چشمانداز
همکاریهای
فراآتلانتیک
را بیش از هر
زمان دیگری
مبهم ساخته
است.
ترامپ
پیشتر نیز در
دوره اول ریاستجمهوری
خود از سیاستهای
تعرفهای بهعنوان
ابزاری برای
اعمال فشار بر
شرکای اقتصادی
استفاده کرده
بود. تجربه
سال ۲۰۱۸ نشان
داد که این
رویکرد علاوه
بر افزایش تنشها
میان آمریکا
و اروپا،
زمینهساز
واکنشهای
تلافیجویانه
از سوی بروکسل
نیز شد.
اکنون،
اتحادیه اروپا
گزینههایی
همچون افزایش
تعرفه بر
کالاهای
صنعتی و
کشاورزی
آمریکا را بررسی
میکند، اما
این رویکرد
نیز با
محدودیتهایی
مواجه است.
اروپا برخلاف
چین، دارای
وابستگیهای
متقابل
اقتصادی
گستردهای به
آمریکا است و
تشدید جنگ
تجاری میتواند
به ضرر هر دو
طرف تمام شود.
بااینحال،
بنظر می رسد
که ترامپ در
تلاش است تا
از این ابزار
بهعنوان
اهرم چانهزنی
برای تغییر
سیاستهای
اروپا در
موضوعات
دیگر، ازجمله
بحران
اوکراین،
استفاده کند.
با
افزایش تنشها
میان
امپریالیست
های
اروپا و آمریکا،
آینده روابط
فراآتلانتیک
در هالهای از
ابهام قرار
گرفته است. از
یک سو، جنگ
تجاری و سیاستهای
حمایتگرایانه
ترامپ، فشار
اقتصادی
مضاعفی بر صنایع
اروپایی وارد
کرده و امکان
تشدید
اختلافات را
فراهم آورده
است. از سوی
دیگر، بحران
اوکراین و
تلاش اروپا
برای ایفای
نقشی "مستقلتر"
در "امنیت
جهانی"،
نشانهای از
حرکت تدریجی
این قاره بهسوی
"استقلال
راهبردی" است.
پرسش کلیدی
این است که
آیا اتحادیه
اروپا با این
همه وابستگی اقتصادی
و نظامی خواهد
توانست در
برابر
فشارهای
اقتصادی و امنیتی
آمریکا
ایستادگی
کند، یا
همچنان در چارچوب
نظم
آمریکامحور
باقی خواهد
ماند؟ پاسخ به
این پرسش میتواند
مسیر تحولات
ژئوپلیتیکی
آینده را مشخص
کند.
نقل از
توفان شماره ۳۱۲ اسفند ماه۱۴۰۴ ارگان
مرکزی حزب
کارایران
وبلاگ توفان قاسمی
http://rahetoufan67.blogspot.se/
وبلاگ ظفرسرخ
http://kanonezi.blogspot.se/
http://toufan.org/ketabkane.htm
سایت آرشیو نشریات توفان
http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm
توفان در توییتر
https://twitter.com/toufanhezbkar
توفان در فیسبوک
https://www.facebook.com/hezbekar.toufan.3/
توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی
https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts
توفان درشبکه تلگرام