«جنگ
دوقطب
ارتجاعی»؛
فرمولی برای
گریز از تحلیل
مشخص
نقدی
بر مواضع شبه
ترتسکیستی و
پارکابی
«شورای همکاری
نیروهای چپ و
کمونیست»
اخیراً
«شورای همکاری
نیروهای چپ و کمونیست»
درمخالفت با
تهاجم به
معیشت، سرکوب و
جنگطلبی
سازمانیافته،
شعار «جنگطلبی
کافیه، سفره
ما خالیه!» را
مطرح کرده
است. اختلاف
ما با «شورای
همکاری» بر سر
این شعار یا
صورت بیان آن نیست؛
مسئله بر سر
شیوهای است
که شورا بر
پایه آن، جنگ،
تضادهای موجود
و وظیفه سیاسی
طبقه کارگر را
مورد تحلیل
قرار میدهد.
این
موضع از یک
حکم ظاهراً
روشن آغاز میشود:
جنگ و
کشتار محکوماند
و، از اینرو،
طرفهای
درگیر نیز
باید به یک
اندازه محکوم
شوند. اما
میان یک داوری
اخلاقی و
تعیین یک موضع
سیاسی فاصلهای
هست که نمیتوان
از آن چشم
پوشید. جنگ،
بهخودیخود
و جدا از علل و
مناسباتی که
آن را پدید
آوردهاند،
موضوع شناخت سیاسی
نیست. برای
تعیین موضع
باید دید جنگ
چگونه و از چه
مناسباتی
برخاسته است،
چه نیرویی آغازگر
تعرض بوده،
کدام طرف از
قدرت نظامی و
اقتصادی خود
برای تحمیل
ارادهاش
استفاده میکند
و طرف مقابل
در چه موقعیتی
قرار دارد.
تفاوت این
موقعیتهاست
که به جنگ
معنای سیاسی
مشخص میدهد و
تعیین موضع را
ممکن میکند.
اگر همه طرفها
را با حکم «همه
مقصرند» در یک
سطح قرار
دهیم، تفاوت
میان متجاوز و
مورد تجاوز،
میان قدرت مسلط
و طرف تحت
فشار از میان
میرود. چنین
حکمی تضاد
واقعی را
توضیح نمیدهد؛
آن را میپوشاند.
در یک منازعه
مشخص، نمیتوان
نقش و موقعیت
نیروها را
نادیده گرفت و
بعد با تقسیم
یکسانِ
تقصیر، ادعای
موضع مستقل کرد.
استقلال
سیاسی
پرولتاریا از
چشم پوشیدن بر
این تفاوتها
به دست نمیآید.
از دیدگاه
مارکسیستی،
هر جنگ را
باید در شرایط
تاریخی و
مناسبات مادی
مشخص آن
شناخت. پرولتاریا
وظیفه سیاسی
خود را از
همین تحلیل
مشخص از وضع
مشخص به دست
میآورد.
معیار، محکوم
کردن همه طرفها
با یک حکم
واحد نیست؛
معیار، شناخت
تضاد و تعیین
موضع بر اساس
موقعیت واقعی
نیروهاست.
دولتهای
بورژوایی در
رابطه با
پرولتاریا و
سوسیالیسم
ماهیتی
ارتجاعی
دارند؛ اما اگر
از این حکم
عام نتیجه
بگیریم که هر
جنگی که دولتهای
بورژوایی در
آن حضور دارند
الزاماً «جنگ
ارتجاعی» است،
یک حکم کلی و
بیتاریخ
ساختهایم که
دیگر قادر به
توضیح و تشخیص
ماهیت هیچ جنگی
نیست. بر
مبنای همین
منطق، تجاوز
آمریکا و اسرائیل
به ایران نیز
صرفاً به دلیل
ماهیت
بورژوایی و
امپریالیستی
آنها در ردیف
«جنگهای
ارتجاعی» قرار
میگیرد و
رابطه میان
متجاوز و مورد
تجاوز از تحلیل
کنار گذاشته
میشود. مشکل
نظریه «جنگ
ارتجاعی»
شورای همکاری
دقیقاً در
همینجاست: یک
حکم عام
درباره ماهیت
طبقاتی دولتها،
جای تحلیل
مشخص یک جنگ
معین را گرفته
است.
جمهوری
اسلامی در
برابر مردم
ایران حکومتی
ارتجاعی و
ضدکارگری است.
سرکوب
کارگران، بیحقوقی،
رانت و فساد،
خصوصیسازی و
انداختن بار
بحران بر دوش
زحمتکشان، بخشی
از واقعیت این
حکومت است و
مبارزه با آن،
بخشی از
مبارزه سیاسی
و طبقاتی طبقه
کارگر را تشکیل
میدهد. اما
این واقعیت،
رابطه ایران
با یک قدرت امپریالیستی
مانند امریکا را
تعیین نمیکند.
تاریخ
کمونیستهای
یونان نمونه
روشنی از این
تمایز به دست
میدهد. رژیم
مِتاکساس، که
پیش از اشغال
یونان بسیاری
از کمونیستها
را زندانی
کرده بود، در
جریان اشغال
کشور حدود دو
هزار زندانی
سیاسی را در
اختیار
نیروهای
آلمانی گذاشت.
بخشی از همین
زندانیان
بعدها به دست
نازیها
اعدام شدند؛
از جمله ۲۰۰
کمونیست که در
اول ماه مه ۱۹۴۴ در
کِساریانی
تیرباران
شدند. با این
همه، کمونیستهای
یونان و
نیروهای
مقاومت، نوک
اصلی مبارزه
مسلحانه خود
را متوجه
نیروی
اشغالگر کرده
بودند. آنها
میدانستند
که رژیم داخلی
ارتجاعی است،
اما از این
واقعیت نتیجه
نگرفتند که
اشغال خارجی
مسئلهای
فرعی است یا
مبارزه با
اشغالگر باید
به مبارزه با
حکومت داخلی
موکول شود.
در
تحلیل
مارکسیستی ـ
لنینیستی،
«کشور»، «دولت» و
«حکومت» سه مفهوم
یکسان نیستند
و نباید آنها
را با یکدیگر
خلط کرد.
جمهوری
اسلامی
حکومتِ حاکم
بر ایران است،
نه خودِ ایران. کشور،
جامعه و
سرزمینی
تاریخی و مشخص
است که جمعیت،
مناسبات
مادی، تاریخ،
فرهنگ و حق
حاکمیت و
استقلال ملی
خود را دارد.
دولت، شکل
سازمانیافته
قدرت سیاسی در
جامعه طبقاتی
است؛ قدرتی که
بیانگر مناسبات
طبقاتی و در
خدمت حفظ و
اعمال سلطه
طبقه مسلط
قرار دارد.
حکومت، شکل
سیاسی و ترکیب
معینی از
نیروها و ارکان
سیاسی است که
در یک دوره
مشخص، اداره و
هدایت دستگاه
دولت را بر
عهده میگیرد
و میتواند در
نتیجه تحولات
و تغییرات
سیاسی دگرگون
شود، بیآنکه
کشور و جامعه
مربوط از میان
برود. از
این رو، تغییر
حکومت یا حتی
دگرگونی شکل
دولت، به
معنای از میان
رفتن کشور و
حق حاکمیت ملی
آن نیست. طبقه
کارگر در خلأ
تاریخی
مبارزه نمیکند.
مبارزه او در
یک کشور و
جامعه مشخص،
در شرایط مادی
معین و در
میان مناسبات
واقعی قدرت
جریان دارد.
از این رو،
هنگامی که
استقلال و
حاکمیت آن کشور
با تجاوز و
فشار خارجی
روبهرو میشود،
این واقعیت
نیز به بخشی
از شرایط مادی
مبارزه
طبقاتی تبدیل
میشود و نمیتوان
آن را از
تحلیل و عمل
سیاسی طبقه
کارگر کنار
گذاشت.
اکنون
«شورای همکاری
نیروهای چپ و
کمونیست» باید
به یک پرسش
اساسی و تعیینکننده
پاسخ دهد:
وقتی آمریکا و
اسرائیل به
ایران تجاوز
کردهاند و
مردم ایران همزمان
زیر فشار جنگ،
تحریم و بحران
معیشتی قرار
دارند، وظیفه
طبقه کارگر و
زحمتکشان در
برابر این
وضعیت چیست؟ آیا
ارتجاعی بودن
جمهوری
اسلامی باید
چنان تعیینکننده
تلقی شود که
تجاوز خارجی
به مسئلهای
ثانوی تبدیل
شود و مبارزه
با حکومت
داخلی در جای
نخست قرار
گیرد؟ یا آنکه
طبقه کارگر،
ضمن حفظ
استقلال
سیاسی و
طبقاتی خود،
وظیفه دارد در
برابر تجاوز
امپریالیستی
بایستد و از
استقلال و
تمامیت
سرزمینی کشور
دفاع کند؟ اگر
شعار «جنگطلبی
کافیه» و
خواست شما
پایان جنگ
است، جنگ چگونه
باید پایان
یابد؟ چه
نیرویی باید
تجاوز را
متوقف کند و
چه رابطهای
باید تغییر
کند تا تهدید
به طور پایدار
از سر مردم
ایران
برداشته شود؟
اگر آمریکا و
اسرائیل
آغازگر
تجاوزند،
پایان جنگ جز
با توقف تجاوز،
پایان تهدید و
رفع فشارهای
تحمیلی چگونه
ممکن است؟
محکوم کردن
همه طرفها به
یک اندازه چه
تغییری در این
رابطه ایجاد
میکند؟
مشکل اما به
«شورای
همکاری» محدود
نمیشود. این
شیوه فکر کردن
و شبه
ترتسکیستی را در
بخشهایی از"
چپ "ایران
هم میبینیم. به
عنوان نمونه «حزب
کمونیست
ایران- جناح
ابراهیم
علیزاده » در
بیانیهای
جنگ را
«ارتجاعی» میخواند
و در همان
حال، در برابر
شرایط جنگی،
کارگران و
مردم را به
«گسترش و
تشدید مبارزه
برای سرنگونی
انقلابی
جمهوری
اسلامی» فرا
میخواند. «حزب
کمونیست
کارگری ـ
حکمتیست» نیز
در یکی از
بیانیههای
خود صریحتر
مینویسد: «ما
علیه همه
آنها هستیم» و «سرنگونی
جمهوری
اسلامی و
حاکمیت
بورژوازی و
انقلاب کارگری»
را «تنها پاسخ
جامع» میداند.
«شورای
همکاری» هم از
«جنگ ارتجاعی»
میان «دولتهای
آمریکا،
اسرائیل و
جمهوری
اسلامی» سخن
میگوید.
وقتی آمریکا
و اسرائیل به
ایران حمله
کردهاند،
آیا کافی است
بگوییم همه دولتهای
طرفین
ارتجاعیاند
و از همینجا
نتیجه بگیریم
که وظیفه اصلی
همچنان مبارزه
با حکومت
داخلی است؟
اگر چنین
باشد، پس جایگاه
تجاوز خارجی
در این میان
کجاست؟ چه کسی
حمله کرده، چه
کسی تحریم
کرده و چه کسی
کشور دیگری را
زیر فشار
نظامی و
اقتصادی
گذاشته است؟
این پرسشها
را نمیشود با
یک صفت مشترک،
یعنی
«ارتجاعی»،
کنار گذاشت.
اینجاست که
آن التقاط
نظری خودش را
نشان میدهد.
یکجا «مبارزه
طبقاتی»
مطرح میشود،
اما وقتی پای
مسئله ملی و
تجاوز خارجی
به میان میآید،
همان مبارزه
طبقاتی چنان
به کار گرفته
میشود که
انگار کشور و
حکومت یکی
هستند. جای
دیگر،
امپریالیسم
شناخته میشود،
اما دفاع از
استقلال کشور
فوراً به دفاع
از جمهوری
اسلامی تعبیر
میشود. نتیجه
این میشود که
دو مفهوم مهم
مارکسیستی،
به جای آنکه در
کنار هم و در
رابطه با
یکدیگر قرار
گیرند، یکی به
قیمت دیگری
کنار زده میشود.
در علم هر
مفهوم جای
خودش را دارد
و معنایش را
در رابطه با
مفاهیم دیگر و
در شرایط مشخص
پیدا میکند. مارکسیسم
ـ لنینیسم
مجموعهای از
گزارههای
پراکنده نیست
که بتوان هر
اصل را از
زمینه تاریخی
و نظری خود
جدا کرد و در
کنار مفاهیم دیگری
نشاند. هنگامی
که اصول و
مفاهیم متضاد
بدون بررسی
مبانی و نسبت
منطقی آنها در
کنار یکدیگر
قرار میگیرند،
التقاط نظری
پدید میآید.
این التقاط
فقط یک مشکل
نظری نیست؛
دیر یا زود
خود را در
سیاست نشان میدهد.
و آنجا
دیگر بحث بر
سر اختلاف در
واژهها
نیست، بلکه
پای جهتگیری
عملی طبقه
کارگر در میان
است.
نگاهی
بیندازیم به
شعار «سفره ما
خالیست». خالی
بودن سفره
کارگر او را
به تسلیم فرا
نمیخواند؛
برعکس، خود
واقعیتی است
که او را به مبارزه
وامیدارد.
کارگری که
حاصل کارش
کفاف زندگیاش
را نمیدهد،
حق دارد برای
دستمزد،
تشکل، اعتصاب
و آزادی
اعتراض
مبارزه کند و
در برابر
استثمار و بیحقوقی
بایستد. اما
همان کارگر
نمیپذیرد که
فقر و محرومیت
او بهانهای
برای واگذاری
سرنوشت کشور
به قدرتی
امپریالیستی
بیرون از
مرزهای آن شود. کارگر
نان میخواهد،
آزادی میخواهد
و البته
استقلال کشور
را هم میخواهد.
این خواستهها
در برابر
یکدیگر قرار
نگرفتهاند.
نسبت میان
آنها را باید
در شرایط مشخص
و از جایگاه
مستقل طبقه
کارگر شناخت.
دفاع از نان،
حقوق و
مطالبات
کارگران،
بخشی از دفاع
از استقلال
کشور است؛
همانگونه که
دفاع از
استقلال کشور
نیز بدون دفاع
از حقوق و
منافع
کارگران
معنای کاملی
پیدا نمیکند.
کافی است به
تجمعات شبانه بخشی
از زحمتکشان جامعه
توحه کنیم: در
مطالبات
آنان، مسئله
معیشت و زندگی
روزمره در
کنار دفاع از
سرزمین و
موجودیت ملی
قرار گرفته
است. تودهها
در زندگی
واقعی خود تناقض
ساختگی میان
نان و استقلال
را آنگونه که
در برخی محافل
«چپ» ترسیم میشود،
احساس نمیکنند.
آنان مطالبات
طبقاتی خود را
مطرح میکنند و
در همان حال
از سرزمین و
موجودیت
جامعه خود دفاع
میکنند. این
واقعیت برای
کمونیستها
اهمیت اساسی
دارد. وظیفه
کمونیست این
نیست که آگاهی
زنده و تجربه
عملی تودهها
را در قالبهای
ذهنی از پیش
آماده
بگنجاند،
بلکه باید این
آگاهی را
بشناسد، آن را
تعمیق بخشد و
به آگاهی
سیاسی منسجم و
مستقل طبقاتی
ارتقا دهد.
تودهها در
عمل دریافتهاند
که دفاع از
نان و
معیشتشان از
دفاع از کشور
و استقلال آن
جدا نیست و
راه تأمین
زندگی آنان از
تسلیم در
برابر امپریالیسم
متجاوز نمیگذرد.
وظیفه
کمونیستها
پنهان کردن
تضادهای
واقعی در پشت
شعارهای کلی
نیست، بلکه
آشکار کردن
آنها برای
تودهها و کمک
به شکلگیری
آگاهی سیاسی
مستقل در
جریان خودِ
مبارزه است.
نارضایتی از
فقر، سرکوب و
بیحقوقی
باید به
مبارزه
آگاهانه برای
منافع طبقه
کارگر پیوند
بخورد؛ همانگونه
که دفاع از
استقلال کشور
نیز باید از
موضع مستقل
طبقه کارگر
صورت گیرد، نه
از موضع حکومت
یا بورژوازی.
هرجا حکم کلی
جای تحلیل
مشخص را
بگیرد، سیاست
از واقعیت
فاصله میگیرد
و طبقه کارگر
امکان تعیین
مستقل جهت
مبارزه را از
دست میدهد.
استقلال
طبقاتی یعنی
توانایی
تشخیص این تفاوتها،
حفظ آنها در
عمل و اتخاذ
موضعی که از
منافع تاریخی
و واقعی طبقه
کارگر حرکت
کند.این
مبنای موضع
حزب کار ایران
(توفان) است.
نقل از توفان
شماره ۳۲۰
آبان ماه ۱۴۰۵ ارگان
مرکزی حزب
کارایران
وبلاگ توفان قاسمی
http://rahetoufan67.blogspot.se/
وبلاگ ظفرسرخ
http://kanonezi.blogspot.se/
http://toufan.org/ketabkane.htm
سایت آرشیو نشریات توفان
http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm
توفان در توییتر
https://twitter.com/toufanhezbkar
توفان در فیسبوک
https://www.facebook.com/hezbekar.toufan.3/
توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی
https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts
توفان درشبکه تلگرام