چرخش به
شرق، گسست از
غرب: چرا «مشوق»ها
آینده ایران
را نمیسازند
نشریه
«فارن پالیسی» (Foreign Policy)در تازهترین
گزارش خود
سیاست خارجی
ایران را بیش
از پیش متمایل
به شرق توصیف
کرده و این
روند را حاصل
مستقیم تداوم
فشار، تهدید و
تحریمهای
غرب دانسته
است. اما این
اعتراف در
لفافه تحلیل
دیپلماتیک و به
ظاهر
کارشناسی،
چیزی نیست جز
اذعان ناگزیر به
شکست
استراتژیای
که غرب طی بیش
از چهار دهه
در قبال ایران
دنبال کرده
است. استراتژیای
که بر اساس سه
ستون اصلی شکل
گرفته بود:
«منزویسازی
ایران در عرصه
بینالملل»،
«تضعیف بنیانهای
اقتصادی کشور
از طریق تحریم
و مهار»، و نهایتاً
«تغییر رفتار
یا ساختار
حاکمیت ایران
از طریق فشار
سیاسی و تهدید
نظامی».
امروز، حتی رسانههای
مرجع غربی نیز
مجبور به
اعترافاند
که این پروژه
شکست خورده
است.
واقعیت
آن است که
ایران در اثر
این فشارها نه
تنها فرو
نپاشید، بلکه
از دل بحرانها
مسیر تازهای
را گشود؛
مسیری که آن
را به یکی از
کانونهای
اصلی
بازآرایی
ژئوپلیتیک
جهان بدل کرده
است. این همان
نکتهای است
که «فارن
پالیسی» با
زبان هشدار
بیان میکند:
غرب دیگر نمیتواند
واقعیت را
پنهان کند که
ایران دیگر یک
«کشور مسئلهدار»
در حاشیه نظام
جهانی نیست،
بلکه به بازیگری
فعال و
تأثیرگذار در
معادلات
منطقهای و
جهانی تبدیل
شده است. این
انتقال از
حاشیه به متن
نه حاصل یک
انتخاب
تاکتیکی یا
چرخشی موقت،
بلکه نتیجه
منطق تاریخ و
ثمره مقاومت یک
ملت در برابر
سلطه بوده است.
اگر
غرب میپنداشت
که با تحریمهای
فلجکننده میتواند
اقتصاد ایران
را به زانو
درآورد، امروز
میبیند که
همین فشارها
ایران را
وادار به تنوعبخشی
به روابط
خارجی و یافتن
مسیرهای تازه
همکاری با شرق
کرده است. اگر
تصور میکرد
که با تهدید
نظامی میتواند
حاکمیت ایران
را به سازش
وادارد،
امروز شاهد
است که جنگهای
نیابتی و
تقابلهای
منطقهای
ایران را به
یک قدرت
بازدارنده
منطقهای بدل
ساخته است. و
اگر امید داشت
که با منزویسازی
سیاسی بتواند
تهران را به
انفعال بکشاند،
امروز میبیند
که ایران در
پیمانهای
بزرگ منطقهای
و جهانی
جایگاهی تازه
به دست آورده
است.
این
همان چیزی است
که باید آن را
منطق تاریخ دانست:
تاریخ ملتهائی
که در برابر
سلطه
ایستادگی میکنند،
به آنان امکان
میدهد از دل
فشارها
ظرفیتی تازه
برای بقا و
پیشروی
بیابند. غرب
میخواست
ایران را در
حاشیه نگاه
دارد، اما فشار
بیش از حد،
حاشیه را به
متن رانده
است. مقاومت
فعال، ایران
را از موضع
انفعال بیرون
کشیده و به
جای آنکه
قربانی نظم تکقطبی
شود، به یکی
از چالشهای
اصلی آن بدل
کرده است.
امروز آنچه در
گزارش «فارن
پالیسی» به
عنوان «زنگ
خطر» برای غرب
توصیف میشود،
در حقیقت زنگ
بیداری برای
همه ملتهایی
است که میخواهند
راهی مستقل در
برابر سلطه
جهانی بیابند.
برای
درک این تغییر
باید نگاهی به
حافظه تاریخی
ملت ایران
انداخت. تاریخ
روابط ایران و
غرب، تاریخی
است مملو از
عهدشکنی و
خیانت. از امتیازات
تحقیرآمیز
قاجار گرفته
تا اشغال ایران
در جنگ جهانی
دوم؛ از
کودتای ۲۸
مرداد که با
همدستی سیا و
امآی۶ بر
دولت ملی مصدق
فرود آمد تا
حمایت بیچونوچرای
واشنگتن از
دیکتاتوری
پهلوی؛ و پس
از انقلاب، از
تحریمهای بیپایان
تا جنگهای
نیابتی و
فشارهای
نظامی، همه
نشان از این دارند
که غرب هرگز
استقلال ایران
را برنتابیده
است. حتی
هنگامی که
ایران با حسن
نیت توأم با
ضعف وارد
برجام شد،
آمریکا یکجانبه
عهد شکست و
نشان داد که
هیچ تعهدی
برای پذیرش یک
ایران مستقل
ندارد. این
حافظه تاریخی
جمعی، خود
بزرگترین
دلیل بر بیاعتمادی
به وعدههای
فریبندهای
است که امروز
تحت عنوان
«مشوقهای
واقعی» مطرح
میشود.
در
عرصه
اقتصادی،
چرخش به شرق
ضرورتی حیاتی
است. تحریمها
عملاً ایران
را از مدار
مالی جهانی
مبتنی بر دلار
کنار زده و آن
را به حاشیه
نظام سرمایهداری
راندهاند.
تنها راه برونرفت،
مشارکت در
پیمانهائی
است که سلطه
دلار و
نهادهای (Bretton Woods)
مانند «صندوق
بینالمللی
پول» و «بانک
جهانی» را به
چالش میکشند.
چین با طرح
«کمربند و
جاده» و روسیه
با ظرفیتهای
عظیم انرژی و
امنیتی،
امکانهائی
فراهم میآورند
که ایران
بتواند به
جایگاه فعالتری
در تجارت و
سرمایهگذاری
منطقهای و
فرامنطقهای
دست یابد. در
این چارچوب،
ایران نه بهعنوان
صادرکننده
مواد خام،
بلکه بهعنوان
گرهگاهی
کلیدی در
کریدورهای
نوین تجاری و
مالی ظاهر میشود؛
جایگاهی که میتواند
اقتصاد کشور
را از موقعیت
انفعالی بیرون
بکشد.
از
جنبه
ژئوپلیتیک
نیز، موقعیت
منحصر بهفرد
ایران بار
دیگر اهمیت
خود را آشکار
میکند. پیوند
راهبردی با
قدرتهائی که
در تقابل
مستقیم با
هژمونی
آمریکا قرار دارند،
عمق
استراتژیک
ایران را
افزایش میدهد.
این پیوندها
میتوانند از
آسیای میانه
تا خلیج فارس
و از قفقاز تا
مدیترانه
موازنهای
تازه ایجاد
کنند و امکان
برقراری یک
نظم امنیتی
غیرغربی را
فراهم سازند.
عضویت در
سازمان
همکاری شانگهای،
همکاریهای
نظامی با
روسیه، و
مشارکت در
ابتکارهای منطقهای
چین، همه گامهاییاند
در مسیر ایجاد
چنین توازن
نوینی که
ایران را از
آسیبپذیری
در برابر
فشارهای غرب
میرهاند.
در
این میان اما
باید بر یک
نکته اساسی
تأکید کرد: ما
در ماهیت
سرمایه داری
امپریالیستی
قدرتهای
نوظهور هیچ
تردیدی
نداریم. چین و
روسیه نیز بهعنوان
قدرتهای
سرمایهداری
بزرگ،اگرچه
در موضع
تدافعی هستند
اما منافع خاص
خود را دارند
و در پی تثبیت موقعیت
خود در نظام
بینالملل
هستند. آنان
نیز در منطق
انباشت
سرمایه و
رقابتهای
امپریالیستی
عمل میکنند.
اما واقعیت آن
است که تقابل
این دو بلوک قدرتمند
جهانی، خود
فرصتهایی را
برای کشورهای
مستقل و تحت
سلطه فراهم میآورد. شکاف
در صفوف قدرتهای
جهانی، فضای تنفسی
برای ملتهایی
چون ایران
ایجاد میکند
تا بتوانند از
این تضادها
بهره بگیرند،
ظرفیتهای
خود را
بازیابند و از
موقعیت
منفعلانه خارج
شوند. درست در
همین گسستهاست
که امکان
بازیابی
استقلال،
تحکیم حاکمیت
ملی و پیریزی
آلترناتیوهای
سیاسی و
اقتصادی
فراهم میشود.
با
این حال، خطر
اصلی در همینجاست
که بخشی از
نیروهای
داخلی، خواه
آگاهانه و
خواه از سر
سادهانگاری،
فریب «مشوقهای»
غربی را
بخورند و در
رویای بازگشت
به دامن غرب،
استقلال ملی
را در معرض
معاملهای
خامدستانه
قرار دهند.
این رویای
بازگشت، در
واقع چیزی جز
بازسازی یک
تراژدی
تکرارشونده
نیست؛ تراژدیای
که ملت ایران
بارها بهای
سنگین آن را
پرداخته است. «مشوق»های
غربی، هر بار
که عرضه شدهاند،
مقدمه
زنجیرهای
تازهای بودهاند:
از وامهای
مشروط و طرحهای
به ظاهر توسعهای
که در باطن
اقتصادها را
به گروگان «بانک
جهانی» و «صندوق
بینالمللی
پول» درآوردهاند،
تا توافقهای
یکجانبهای
که همیشه با
تفسیر دلخواه
واشنگتن و نقض
آشکار عهدها
همراه بوده
است. وعدههای
رفع تحریم نیز
چیزی جز سرابی
برای خریدن زمان
و کاستن از
فشارهای
داخلی بر دولتهای
غربی نبودهاند؛
همانگونه که
در تجربه برجام،
ایران نهتنها
به حق مشروع
خود نرسید،
بلکه با نقض
آشکار آن
مواجه شد و
نتیجهای جز
بیاعتمادی و
زیان نداشت.
پذیرش
دوباره این
دامها، معنائی
جز باز کردن
دروازههای
وابستگی
ندارد.
استقلال
سیاسی،
اقتصادی و
فرهنگی که طی
دههها
مقاومت و خوندادن
به دست آمده،
با یک امضا و
یک «مشوق»
فریبنده بر
باد میرود.
تاریخ نشان
داده است که
غرب، جز سلطه
و تبعیت، چیز
دیگری طلب نمیکند؛
هرگاه زبانی
نرم به کار میگیرد،
تنها برای
پوشاندن
چنگالهای
آهنین خود
است. آنان که
هنوز دل به
چنین وعدههائی
بستهاند، یا آگاهانه
در پی بازتولید
سرمایهداری
وابستهاند،
یا آنقدر
دچار توهم
«تعامل برابر»
با غرب شدهاند
که منطق تاریخ
را نادیده میگیرند.
تجربههای
جهانی نیز
همین درس تلخ
و گویا را
تأیید میکند.
در آمریکای
لاتین،
کشورهائی که
به امید دریافت
«مشوق»های
فریبنده
واشنگتن، تن
به برنامههای
شکننده «صندوق
بینالمللی
پول» دادند،
نه به رفاه،
که به ورطه تورمهای
افسارگسیخته،
خصوصیسازیهای
غارتگرانه
دارائیهای
ملی، و در
نهایت،
فروپاشی کامل
بافتار اجتماعی
افتادند؛
گواه این
ادعا، تراژدی
آرژانتین است
که همچون
آزمایشگاهی
زنده، نتایج ویرانگر
تسلیم در
برابر دیکتههای
نئولیبرالی
را به نمایش
میگذارد. در
غرب آسیا،
سرنوشت دولتهائی
که رویای واهی
همپیمانی با
غرب را در سر
پروراندند،
به مراتب شومتر
بوده است.
برخی، چون
عراق و
افغانستان،
مستقیماً به
اشغال نظامی و
تجزیه
سرزمینی دچار
شدند و حاکمیتشان
در آتش تهاجم
مستقیم
امپریالیسم
سوخت. دیگرانی
چون برخی شیخنشینان
منطقه، اگرچه
از گزند جنگ
مستقیم در امان
ماندند، اما
در ازای امنیت
ظاهری، به حکومتهای
دستنشانده و
مطیع
واشنگتن و تل
آویو
بدل گشتند و
حاکمیت ملی
خود را در
معرض تعرضهای
مکرر و همهجانبه
قرار دادند. حمله
هوایی اسرائیل
به خاک قطر که
اخیرا با چراغسبز
واشنگتن و
پشتیبانی
لجستیکی لندن
صورت گرفت،
تنها یک نمونه
کوچک اما
بسیار گویا از
این واقعیت
است که برای
اربابان
غربی، حتی
متحدان ظاهری
نیز در مواقع
لازم، شرکای
قابل
قربانی
هستند. این
فهرستِ مصیبتها
را میتوان تا
بینهایت
ادامه داد: از
لیبی که به
بهانه
دموکراسی،
نابود شد تا
سوریه که به
جرم مقاومت،
در آتش جنگ
نیابتی سوخت.
نمونهها
فراوان است و
همگی، همچون
زنجیرهای به
هم پیوسته، یک
پیام مشترک و
غیرقابل انکار
را فریاد میزنند:
اعتماد به غرب
و پذیرش «مشوق»های
آن، نه تنها
سودائی پوچ،
که همانا
آغازی
گریزناپذیر
بر اسارت و تباهی
است.
آنچه
میتواند
ایران را از
این چرخه تلخ
مصون بدارد، چیزی
جز پایبندی به
تجربه تاریخی
و اتکا به هشیاری
تاریخی و عقلانیت
نیست؛ عقلانیتی
که میداند در
منطق
امپریالیسم،
رابطهای
برابر با یک
کشور مستقل
وجود ندارد.
تنها زبانی که
غرب میفهمد،
زبان قدرت و
مقاومت و زور
است. اگر
ایران از مسیر
استقلال و
ایستادگی
بازگردد، نه
تنها
دستاوردهای
مقاومت یک ملت
از میان میرود،
بلکه جامعه
دوباره به
موقعیتی
رانده میشود
که در آن،
هویت و اراده
ملی گروگان
قراردادهای
نابرابر و
وعدههای
توخالی قدرتهای
سلطهگر
خواهد شد.
بازگشت به
چنین وضعیتی
به معنای فراموشی
خونهائی است
که در راه
آزادی و
استقلال
ریخته شد، و به
معنای انکار
تمام رنجها و
ایستادگیهائی
است که ملت برای
شکستن زنجیر
وابستگی بر
خود هموار
ساخت. تاریخ
ایران نشان
داده است که
هر زمان در
برابر غرب
اعتماد بیمحابا
بر وعدههای
پرزرقوبرق
بستهایم،
سرانجام جز
تلخی شکست و
تلخکامی
وابستگی نصیبمان
نشده است؛ از
قراردادهای
استعماری قرن
نوزدهم تا
کودتای ۲۸
مرداد و حتی
برجامِ نقضشده،
و تله مذاکرات
اخیر که منجر
به تعرض نظامی
اسرائیل توسط
امریکا و ناتو
به کشور شد، هر
تجربهای مُهر
عبرتی بر این
حقیقت زده است.
در
چنین معادلهی
خطیر و تعیینکنندهای،
نقش آگاهی
عمومی و
بیداری سیاسی
تودههای
مردم به عنوان
محور اصلی
پاسداری از
حاکمیت ملی
ظاهر میشود.
تاریخ
مبارزات
ضداستعماری
به وضوح نشان داده
است که هیچ
ملتی صرفاً با
تصمیمگیری هیأت
حاکمه یا
مانورهای
دیپلماتیک در
پشت درهای
بسته سالنهای
مذاکره، قادر
به حفظ و
تعمیق
استقلال واقعی
خود نبوده و
نخواهد بود. با
این حال،
پارادوکس
بزرگ و آسیبزایی
که در این
مسیر وجود
دارد، عدم
اعتماد ساختاری
حاکمیت به
همین تودههای
مردم و عدم
مشارکت دادن
واقعی آنان در
فرآیندهای
سرنوشتساز
است. حاکمیتی
که خود را «پرچمدار
مبارزه با سلطه»
میداند، اما
در عین حال
اراده و خرد
جمعی ملت را به
رسمیت نمیشناسد
و آن را از
دایره تصمیمسازیهای
کلان - اعم از
اقتصادی،
سیاسی و مسائل
امنیتی - کنار
میگذارد، در
عمل بزرگترین
مانع را بر سر
راه تحقق یک
جبهه متحد و
قدرتمند ملی
ایجاد میکند.
این نگرش از
بالا به
پایین، که
مردم را به مثابه
رعایائی
نابالغ میپندارد
که تنها باید
منویات حاکمیت
را بپذیرند،
نهتنها
استعداد عظیم
مردمی را به
حاشیه میراند،
بلکه خود به
عاملی برای
تضعیف
مشروعیت و
توان ملی در
برابر فشارهای
خارجی تبدیل
میشود. استقلال
حقیقی آنگاه
در امان میماند
که تودههای
زحمتکش که
ثروت جامعه را
تولید میکنند،
به مثابه
صاحبان واقعی
این مرز و
بوم، نه تنها
درکی ژرف و
روشنگرانه از
مفاهیم «منافع
ملی» و «مصلحت
جمعی» داشته
باشند، بلکه
خود، فعالانه
و به صورت
نهادینه، در تعریف
و تحقق این
منافع سهیم
باشند. زمانی
که حاکمیت،
مجال مشارکت
واقعی و نظارت
مردمی را بر
تصمیمات بزرگ
فراهم نکند،
چگونه میتوان
انتظار داشت
که تودهها
خطرات همیشگی
«سلطه خارجی»
را نه به
عنوان یک
تهدید
انتزاعی، که به
عنوان خطری
ملموس و
همیشگی برای
زندگی و آینده
خود بشناسند و
برای مقابله
با آن بهپاخیزند؟
این
بیداری جمعی
است که به
جامعه این
توانایی را میبخشد
تا هوشیارانه
طرحهای
فریبنده
دشمن را رصد
کند، توطئههای
نرم اقتصادی و
فرهنگی را
خنثی سازد و حاکمیت
را در مسیر
ایستادگی و
مقاومت،
مسئول و
پاسخگو نگاه
دارد. اما این
امکان تنها در
فضائی از
اعتماد
متقابل و
امکان نقد و
مشارکت آزادانه
فراهم میآید.
تنها ملتی که
به خودآگاهی تاریخی
و سیاسی دست
یافته و حق
تعیین سرنوشت
خویش را در
تمامی عرصهها
تجربه کند، میتواند
اراده
یکپارچه خود
را به مثابه
قویترین سد
در برابر
اشکال نوین
استعمار
تبدیل کند و
اجازه ندهد که
استقلال به
بهای «مشوق»های
مقطعی یا وعدههای
توخالی به
حراج گذاشته
شود.
بنابراین،
تقویت این
آگاهیهای
طبقاتی و
میهنی، امری
حاشیهای
نیست، بلکه
جبهه اصلی
نبرد برای حفظ
هویت، آزادی و
سرنوشت ملت
است؛ نبردی که
پیروزی در آن
مستلزم گذر از
الگوی کهنه
حکمرانی
انحصاری و
گشودن درهای
تصمیمگیری
به روی امواج
خروشان مردم
است.
هرگاه
ملتی فریب
تبلیغات
فریبنده غربی
را خورده و چشمبسته
به وعدههای
طلائی «رشد»
اقتصادیِ
وابسته،
«رفاه» مصرفیِ
وارداتی و
«ادغام» در نظم
تحمیلیِ به
اصطلاح «جامعه
جهانی» اعتماد
کرده، نه تنها
گامی به پیش
برنداشته،
بلکه بار
گرانی از
بدهی،
وابستگی و عقبماندگی
ساختاری را بر
دوش نسلهای
آینده نهاده
است. تاریخ
معاصر جهان زیر
سلطه، موزه زندهای
از این خیانتهاست؛
از برنامههای
«تعدیل
ساختاری»
صندوق بینالمللی
پول که زیر نقاب
کمک،
اقتصادهای
ملی را منهدم
کرد تا طرحهای
«توسعه» بانک
جهانی که به
بهای فروش
منابع ملی و
حذف یارانه
کالاهای
اساسی به
فقیرترین مردم
تمام شد.
ماشین
تبلیغاتی
امپریالیسم،
با سلاحی به
نام رسانه،
همواره
کوشیده است
چهره زشت سلطه
اقتصادی و سیاسی
خود را با آرایههای
فریبندهای
چون «مدرنیته»
(که در واقع
همان غربیزهکردن
اجباری فرهنگهاست)،
«حقوق بشر» (که
ابزاری برای
فشار انتخابگری
و دخالت در
امور داخلی
کشورهاست) و
«آزادی اقتصادی»
(که در واقع
یعنی آزادی
کامل برای سرمایه
امپریالیستی
برای چپاول
منابع بدون
هیچ مانع
حاکمیتی ملی)
بزک و
بازاریابی
کند. اما
نتیجه عملی
این ریاکاری
بزرگ برای ملتهای
تحت ستم، هرگز
رفاه و آزادی
نبوده است. نتیجه
واقعی، غارت
سیستماتیک
منابع طبیعی،
نابودی صنایع
بومی، تضعیف
حاکمیت ملی تا
حد یک دولت
دستنشانده،
و در نهایت،
فرسایش کامل
کرامت و هویت
ملی بوده است. ادغام
در جامعه
جهانی» از
نگاه غرب، به
معنای ادغام
در نظم
اقتصادی تحت
هژمونی آنان
است.
این
درس بزرگ
تاریخ است که
استقلال
واقعی، هرگز
در پای میز
مذاکره با
سلطهگران به
دست نمیآید،
بلکه با
خوداتکایی،
مقاومت و
هوشیاری جمعی
در برابر فریب
مدرن آنان
محقق میشود. از
همینرو،
آگاهی سیاسی
مردم نه تنها
سپری در برابر
فریبهای
بیرونی است،
بلکه تضمینی
برای واداشتن
حاکمیت به
ایستادگی در برابر
فشارهاست.
ملتهای آگاه
میدانند که «استقلال»
کالائی نیست
که در بازار
امپریالیسم
خرید و فروش
شود، بلکه دستآوردی
است که تنها
با مقاومت و
همبستگی حفظ
میگردد. اگر
این آگاهی
تضعیف شود،
سلطهگران نه
از راه توپ و
تانک، بلکه از
مسیر جنگ روانی
و اغوای فکری
راه خود را به
درون کشور باز
میکنند و
اراده ملی را
در قالب
قراردادها و
توافقنامههای
تحقیرآمیز به
اسارت میگیرند.
بازگشت
به مسیر
وابستگی،
معنایش نه فقط
عقبنشینی
سیاسی، که
سقوط اخلاقی و
تاریخی است؛ سقوطی
که در آن یک
ملت آینده خود
را به بهای
اندکی رفاه
موقت و وعدههای
پوشالی میفروشد.
در برابر چنین
خطری، تنها
سلاح واقعی
مردم،
هوشیاری
تاریخی و بیداری
سیاسی است؛
همان نیروئی که
میتواند
فریب را برملا
کند، وعده را
از تله بازشناسد،
و
سیاستمداران
را به راه
مقاومت و استقلال
وادارد. از
اینرو،
هشدار نسبت به
«مشوقهای
غربی» یک
توصیه
تاکتیکی
نیست، بلکه یک
اصل راهبردی
است: اصل
پاسداری از
استقلال ملی
در برابر
بازتولید
وابستگی. «استقلال»،
نه یک شعار
احساسی بلکه
دستآوردی
تاریخی است که
تنها با
مقاومت، با
محاسبهای
عقلانی و با
درک عمیق از
منطق سلطه حفظ
میشود.
بازگشت به
دامان غرب،
یعنی بازگشت
به دوران
تحقیر؛ و ملتی
که طعم
استقلال را
چشیده باشد،
دیگر نباید و
نمیتواند به
عقب بازگردد.
امروز
جهان در نقطهای
سرنوشتساز
ایستاده است؛
نقطهای که در
آن تناقضات
دیرپای نظام
سرمایهداری
جهانی به
آستانه
انفجار رسیده
و خطوط گسل
ژئوپلیتیک
آشکارتر از هر
زمان دیگر خود
را نشان میدهند.
جهان در حال
حاضر شاهد تقابل
عینی میان
امپریالیسم
فرسوده و در
حال افول آمریکا
و قدرت های
نوظهور
ضدهژمونیک به
رهبری چین،
همراه با روسیه
و دیگر قدرتهای
در حال
برآمدن، است.
آمریکا که دههها
بر پایه قدرت
مالی دلار،
شبکههای
نظامی ناتو و
ابزارهای
اقتصادی سلطه
خود را بر
جهان تحمیل
کرده بود،
امروز با
بحرانی ساختاری
روبهروست:
بدهی عظیم مالی،
فرسایش توان
صنعتی، افول
مشروعیت
ایدئولوژیک
لیبرالدموکراسی
و ناتوانی در
تحمیل اراده
یکجانبه خود
بر مناطق
استراتژیک
جهان. در
برابر این قطب
فرسوده،
بلوکی در حال
شکلگیری است
که هرچند در
ماهیت خود از
منطق سرمایهداری
و رقابتهای
امپریالیستی
جدا نیست، اما
با برهم زدن
انحصار غرب،
فضای تازهای
برای تنفس ملتهای
مستقل میآفریند.
این تقابل را
باید نه صرفاً
یک رقابت قدرتهای
بزرگ، بلکه یک
دگرگونی
بنیادین در
توازن قوا
دانست؛
دگرگونیای
که در آن
انحصار قرن
بیستمی
آمریکا بر
تجارت،
انرژی، پول و
امنیت جهانی
رو به پایان
است و نظم
چندقطبی
نوینی در حال
زایش. چنین
نظمی، با همه
تناقضات و
مخاطراتش،
فرصتی تاریخی
برای کشورهای
تحت سلطه و
نیمهپیرامونی
فراهم میآورد
تا از شکاف
میان این دو
قطب بهره
گیرند، موقعیت
خود را
بازتعریف
کنند و از
حاشیهنشینی
تاریخی خارج
شوند. به همین
اعتبار، ما
این تقابل را
مثبت ارزیابی
میکنیم؛ نه
از سر توهم به
ماهیت روسیه
یا چین، بلکه
به این دلیل
که همین تضاد،
امکانی عینی
برای بازسازی
قدرت ملتهای
مستقل،
بازیابی هویت
سیاسی و
اقتصادی آنان
و گشودن راهی
به سوی نظمی «فرصتساز»
فراهم میسازد.
ایران
اگر در این صف
قرار گیرد، میتواند
از یک موضوع
حاشیهای در
معادلات
جهانی به یک
پاسخ تاریخی
بدل شود؛
پاسخی به نظام
نابرابر
سرمایهداری
جهانی، به
سلطه مالی
دلار، به جنگهای
بیپایان و به
تحقیر ملتها.
این چرخش به
شرق اگر بهمثابه
ضرورتی
استراتژیک و
درک
ماتریالیستی
از روندهای
جهانی پیگیری
شود، استقلال
و قدرت ملی را بطور
نسبی تضمین
خواهد کرد.
هرگونه تردید
یا بازگشت به وعدههای
غرب اما جز
بازتولید
وابستگی و
تحقیر نخواهد
بود. آینده از
آن ملتهائی
است که شهامت
گسست از نظم
کهنه و جرئت
پیوستن به
ساختن جهان نو
را داشته باشند؛
و ایران امروز
در آستانه
چنین انتخابی تاریخی
ایستاده است.
نقل از
توفان شماره ۳۰۹ آذر ماه۱۴۰۴ ارگان
مرکزی حزب
کارایران
وبلاگ توفان قاسمی
http://rahetoufan67.blogspot.se/
وبلاگ ظفرسرخ
http://kanonezi.blogspot.se/
http://toufan.org/ketabkane.htm
سایت آرشیو نشریات توفان
http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm
توفان در توییتر
https://twitter.com/toufanhezbkar
توفان در فیسبوک
https://www.facebook.com/hezbekar.toufan.3/
https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts
توفان درشبکه تلگرام