ضرورت
آرایش جنگی
اقتصاد و
سازمانیابی
تودهها در
برابر جنگ
اقتصادی
آمریکا
امروز که ۱۷۰ روز از
آغاز جنگ
تجاوزکارانه
آمریکا و
اسرائیل علیه
کشورمان میگذرد،
در گوشه و
کنار تلاش میشود
وضع موجود را
با دوگانهای
ساده و گمراهکننده،
یعنی «جنگ یا
مذاکره»،
توضیح دهند؛
گویی ایران
باید میان
ادامه جنگ و
رفتن به پای
میز مذاکره
یکی را انتخاب
کند. این تصویر،
با واقعیت جنگ
تجاوزکارانه
آمریکا علیه کشورمان
همخوانی
ندارد. مذاکره
در این مناقشه
نقطه مقابل
جنگ نیست، بلکه
در کنار فشار
نظامی و
اقتصادی، یکی
از میدانهای
همین
رویارویی است.
آمریکا
همزمان که
فشار نظامی و
اقتصادی خود
را حفظ میکند،
از مذاکره نیز
برای پیشبرد
اهدافش
استفاده میکند.
بنابراین
مسئله اصلی
این نیست که
ایران جنگ را
انتخاب کند یا
مذاکره را؛
مسئله این است
که مذاکره در
چه شرایطی
انجام میشود،
آمریکا از آن
چه میخواهد و
ایران با چه
توان سیاسی،
اقتصادی و نظامی
پای میز
مذاکره مینشیند.
تجربه
مذاکرات ماههای
گذشته نشان
داده است که امریکا
در کنار حفظ
فشار نظامی و
اقتصادی،
همواره روزنهای
از امید به
توافق را نیز
باز گذاشته
است. این نرمشهای
ظاهری، در
کنار تهدید و
فشار، بخشی از
شیوه برخورد
آمریکا بوده
است؛ نه برای
کنار گذاشتن
فشار، بلکه
برای کشاندن
دستگاه
دیپلماسی ایران
به پای میز
مذاکره و حفظ
آن در مسیر
مورد نظر
واشنگتن. هر بار که
فشار افزایش
یافته، همزمان
نشانهای از
امکان توافق،
کاهش فشار یا
گشایش در روابط
مطرح شده تا
در ایران این
تصور شکل
بگیرد که راه
خروج از بحران
از مسیر
مذاکره با
آمریکا میگذرد.
همین ترکیب
فشار و وعده
گشایش است که
باید در بررسی
اهداف آمریکا
از طرح مذاکره
مورد توجه
قرار گیرد. لذا
مسئله این
نیست که
آمریکا چرا با
درخواست آتشبس،
با انگشت
اشاره میز
مذاکره را
نشان میدهد؛
مسئله این است
که مذاکره در طرح
سیاسی و نظامی
واشنگتن چه
جایگاهی دارد
و آمریکا از
کشاندن ایران
به این مسیر
چه میخواهد. با
این نگاه، دو
هدف اصلی را
باید از
یکدیگر جدا
کرد: نخست،
استفاده از
مذاکره برای
خریدن زمان، جابهجایی
و تجدید آرایش
نیروها و
فراهم کردن
فرصت برای
مهار
پیامدهای
اقتصادی جنگ؛
و دوم، استفاده
از مذاکره
برای اثر
گذاشتن بر صفبندیهای
سیاسی داخل
ایران و تقویت
آن بخش از
حاکمیت که راه
کاهش فشار را
در دادن
امتیاز به
آمریکا و
نزدیک شدن به
غرب میبیند. این
دو هدف از
یکدیگر جدا
نیستند؛ فشار
خارجی و
مذاکره، در
کنار یکدیگر،
دو ابزار یک
سیاست واحدند
و شناخت این
پیوند برای
فهم سیاست واشنگتن
در قبال ایران
ضروری است.
یکم:
مذاکره برای
خریدن زمان، جابهجایی
و تجدید آرایش
نیروها
بیتردید
ادامه جنگ
برای آمریکا
هزینه دارد و
تنگه هرمز این
هزینه را چند
برابر کرده
است. هر روزی
که تنگه هرمز
در وضعیت
کنونی باقی
بماند، یعنی
حاکمیت ملی
ایران بر آن
اعمال شود،
فشار جنگ از میدان
نبرد به بازار
انرژی و از
بازار انرژی به
اقتصاد
آمریکا و
متحدانش
منتقل میشود.
افزایش
قیمت نفت،
نگرانی از
کمبود عرضه و
بیثباتی
بازار انرژی
چیزی نیست که
واشنگتن بتواند
نسبت به آن بیاعتنا
بماند. از همینجا
باید درخواست
آتشبس و
کشاندن ایران
به مذاکره را
فهمید. آمریکا
در مقاطع
مختلف جنگ به
دفعات نشان
داده است که
به یک وقفه
نیاز دارد؛
وقفهای که از
یک طرف فشار
واردشده بر
بازار انرژی را
کاهش دهد و از
طرف دیگر به ارتش
خود فرصت دهد
نیروهای خود
را جابهجا
کند، تجدید
سازمان دهد و
امکانات
نظامی و لجستیکی
خود را برای
مرحله بعد
آماده سازد.
آتشبس
در این معنا
برای آمریکا
مکثی در جنگ
است برای آنکه
هزینهها را
پایین بیاورد
و توان ادامه
آن را حفظ کند.
واکنش
بازار نفت نیز
این واقعیت را
پنهان نمیکند.
هرگاه احتمال
آتشبس جدی
شده، قیمت نفت
پایین آمده و
هرگاه خطر بازگشت
درگیری و شکست
آتشبس بالا
رفته، قیمتها
دوباره
افزایش یافته
است. این
نوسانها
نشان میدهد
که تنگه هرمز
به یک عامل
مستقیم در
محاسبه هزینههای
جنگ تبدیل شده
است. ایران با
در اختیار
داشتن این
موقعیت بخشی
از فشار را به
جایی منتقل
کرده که برای
آمریکا اهمیت حیاتی
دارد: بازار
انرژی و
اقتصاد جهانی.
بنابراین،
وقتی واشنگتن
از آتشبس و
مذاکره سخن میگوید،
نباید این
سخنان را از
شرایطی که
آمریکا در آن
قرار گرفته
جدا کرد. آمریکا
میخواهد جنگ
را در زمانی
متوقف کند که
برای خودش
لازم است،
هزینههایش
را کاهش دهد و
در همان حال
ابتکار عمل
سیاسی و نظامی
را از دست ندهد.
این
با پایان دادن
به جنگ و
پذیرش شکست
سیاست آمریکا
تفاوت اساسی
دارد. آتشبس،
اگر از چنین
زاویهای
دیده شود،
بخشی از همان
جنگ است؛ جنگی
که یک روز در
میدان نظامی
جریان دارد و
روز دیگر در
پشت میز
مذاکره و در
بازار نفت. این
رابطه را در
رفتار بازار
نفت هم میتوان
بهروشنی دید.
در ۲۸ ژوئیه،
پس از چند روز
توقف حملات
آمریکا و
ایران و بالا
رفتن امید به
آغاز گفتوگوها،
بهای نفت برنت
نزدیک به ۵
درصد پایین آمد
و به ۸۴٫۰۹
دلار رسید. این
کاهش تصادفی
نبود؛ بازار،
توقف درگیری را
به معنای کاهش
خطر اختلال در
عرضه نفت و گاز
از منطقه تلقی
کرد. اما
هنگامی که
امید به ادامه
آتشبس از
میان رفت، جهت
بازار نیز
برگشت. در ۱۷
اوت، برنت با
۲٫۶۵ درصد
افزایش به
۹۰٫۸۷ دلار رسید
و روز بعد، همزمان
با شکست تلاشها
برای تمدید
آتشبس، به
۹۱٫۴۶ دلار
رسید.
دوم:
استفاده از
شکافهای
درونی در
ساختار قدرت
ایران.
آمریکا
مذاکره را از
فشار جدا نمیکند.
همان فشاری که
با تهدید
نظامی، تحریم
و محاصره به
ایران وارد میکند،
پشت میز
مذاکره هم
ادامه میدهد.
فشار را بالا
میبرد تا
کشور را خسته
و هزینه
مقاومت را
سنگین کند؛
بعد همان فشار
را تبدیل میکند
به چماقی
بالای سر
مذاکرهکنندگان
تا امتیاز
بگیرد. پس مسئله
برای آمریکا
این نیست که
فشار را بردارد
و با ایران به
یک توافق
برابر برسد؛
میخواهد
فشار را به
عقبنشینی
ایران تبدیل
کند. وقتی امریکا
تهدید میکند،
تحریم میکند،
محاصره میکند
و همزمان پای
میز مذاکره مینشیند،
هدفش حل برابر
اختلاف نیست.
میخواهد ایران
را در وضعیتی
قرار دهد که
برای رهایی از
فشار، ناچار
شود از مواضع
خود کوتاه
بیاید. مذاکره
در چنین
شرایطی، بدون
پشتوانه قدرت
داخلی و بدون
تقویت اقتصاد
کشور، میتواند
از ابزار
دیپلماسی به
ابزار فشار بر
خود ایران
تبدیل شود. در داخل
نظام نیز بر
سر ادامه جنگ،
شیوه مقابله
با فشار
اقتصادی،
حدود مذاکره و
میزان
امتیازدهی به
آمریکا اتفاق
نظر وجود
ندارد. همین
اختلاف،
زمینهای است
که آمریکا از
آن برای
پیشبرد سیاست
خود استفاده
میکند و
مذاکره را به
عرصه دیگری از
فشار علیه ایران
تبدیل میسازد.
آمریکا این
اختلافات را
میبیند و روی
آنها حساب
باز میکند.
تحریم برای
واشنگتن اگرچه
وسیلهای
برای فرسوده ساختن
اقتصاد ایران است؛
در عین حال سلاحی
سیاسی نیز است
برای آنکه در
داخل کشور
کسانی را
تقویت کند که
از فشار دشمن،
استدلالی
برای عقبنشینی
میسازند و
نسخه نجات
کشور را در
کنار آمدن با
آمریکا و تمکین
در برابر
خواستههای
آن میپیچند.
از
این منظر، بمب
و تحریم و
مذاکره سه
سیاست جداگانه
نیستند؛ سه
ابزار یک
سیاستاند:
فشار بر ایران
تا جایی که
بخشی از
نیروهای
داخلی خود به
بلندگوی
ضرورت امتیاز
دادن به آمریکا
تبدیل شوند.
آمریکا
ابزارهایش را
عوض میکند،
اما هدفش را
نه. یکبار با
موشک و بمب
وارد میدان میشود،
بار دیگر با
تحریم و
محاصره
اقتصاد کشور را
هدف میگیرد و
هنگامی که این
فشارها به
نتیجه فوری نمیرسد،
از مذاکره و
وعده گشایش
سخن میگوید.
اما
پشت همه این
چهرههای
متفاوت، یک
سیاست واحد
قرار دارد:
شکستن مقاومت
ایران، تحمیل
اراده
واشنگتن و
تبدیل ایران
به کشوری که
در تصمیمهای
اساسی سیاسی،
اقتصادی و
امنیتی خود
تابع آمریکا
باشد.
اشتباه بزرگ
این است که
میان این
ابزارها دیوار
بکشیم و
مذاکره را
نقطه مقابل
جنگ بدانیم. برای
آمریکا چنین
مرزی وجود
ندارد. موشک
برای درهم
شکستن توان
دفاعی است،
تحریم برای
فرسوده کردن
توان اقتصادی
و مذاکره برای
گرفتن آن
امتیازهایی
است که فشار
نظامی و اقتصادی
بهتنهایی
قادر به تحمیل
آن نیست. هدف
نهایی نیز
تغییر نمیکند:
عقب راندن
ایران تا جایی
که امکان
تصمیمگیری
مستقل از میان
برود و راه
برای سلطه همهجانبه
آمریکا بر
کشور گشوده
شود. حیرتآور
است که فشار
آمریکا در
داخل کشور به
جای آنکه
ضرورت تقویت
تولید، سامان
دادن اقتصاد و
محکم کردن
جبهه داخلی را
پیش بکشد، به
دستاویزی
برای تسلیم و
سازش تبدیل میشود.
همان فشاری که
باید اراده
مقابله با
دشمن را بیشتر
کند، بهانهای
میشود برای
اینکه به مردم
گفته شود
اقتصاد توان ادامه
ندارد و راهی
جز کنار آمدن
با واشنگتن باقی
نمانده است. این
سیاست را میتوان
در سخنان
پزشکیان نیز
دید؛ آنجا که
میگوید: «مذاکره
نکنیم، چه کنیم؟».
تحریم
و جنگ را
آمریکا بر
کشور تحمیل میکند،
اما در داخل
از همین فشار
نتیجهای
کاملاً
متفاوت گرفته
میشود: به
جای آنکه فشار
دشمن بهانهای
برای تقویت
تولید، سامان
دادن اقتصاد و
بسیج امکانات
کشور باشد، به
این نتیجه میرسند
که باید با
آمریکا کنار
آمد، امتیاز
داد و این عقبنشینی
را با عنوان
«راه نجات و
توسعه کشور»
توجیه کرد. اینجاست
که سیاست فشار
آمریکا با
سیاست سازش در
داخل به یک
نقطه میرسد؛
آمریکا فشار
میآورد و
جریان سازشکار
همان فشار را
دلیل ضرورت
عقبنشینی
قرار میدهد.
در
چنین شرایطی،
فشار اقتصادی
فقط بر سفره
مردم و توان
تولید کشور
سنگینی نمیکند؛
به عامل مؤثری
در کشمکش
سیاسی داخل
کشور نیز
تبدیل شده است.
هرچه تحریم و
محاصره شدت میگیرد،
صدای آن جریانهایی
که ریشه
مشکلات
اقتصادی را
پیش از هر چیز
در تحریم و
نداشتن رابطه
با غرب میدانند،
بلندتر میشود.
جریان
سازشکار از
فشار آمریکا
فقط شاکی نیست؛
از آن برای
اثبات سیاست
خود نیزاستفاده
میکند. هر
بار که تحریم
و فشار
اقتصادی شدت
میگیرد،
همان نسخه
قدیمی را فوراً
پیش میکشند:
با آمریکا
کنار بیاییم،
راه غرب را
باز کنیم و
برای برداشته
شدن فشار، از
مواضع خود عقب
بنشینیم. به
این ترتیب،
تحریم دشمن
بهانهای میشود
برای توجیه
عقبنشینی در
داخل. مگر میشود
تحریمهای
آمریکا را با
تسلیم در
برابر آمریکا
لغو کرد؟ اگر
اقتصادی چنان
ضعیف و وابسته
اداره شود که
هر فشار خارجی
آن را به پای
میز امتیازدهی
بکشاند، آنگاه
دیگر مسئله
فقط به روابط
خصمانه ایران
و آمریکا برنمیگردد؛
مسئله به
سیاستی برمیگردد
که ضعف داخلی
را بازتولید
میکند و بعد
همان ضعف را
دلیل ضرورت
سازش با آمریکا
قرار میدهد.
بخشی از
این حرفها را
میتوان در
میان استادان
دانشگاه و
صاحبنظرانی
شنید که سالهاست
عادیسازی
رابطه با غرب
را نسخه نجات
ایران میدانند.
صادق
زیباکلام
اساساً با اصل
دشمنی ایران و
آمریکا و
اسرائیل مشکل
دارد و سیاست
هستهای و
موشکی ایران
را هم از
عواملی میداند
که برای کشور
هزینه درست
کرده است.
محمود سریعالقلم
مسئله اصلی
آمریکا با
ایران را تا
«هشتاد درصد»
امنیت
اسرائیل میداند.
فریدون مجلسی
هم حرف را
روشنتر میزند
و میگوید: «ما
اقتصادمان را
قربانی هزینههای
برونمرزی
کردیم، موشک
را نماد قدرت
گرفتیم«. خوب، اگر
این حرفها را
کنار هم
بگذاریم،
نتیجه چندان
پیچیده نیست.
از
نگاه این
جریان، ایران
برای اینکه با
آمریکا و غرب
به تفاهم
برسد، باید از
سیاست منطقهای
خود عقب
بنشیند، توان
موشکی و هستهای
خود را محدود
کند و از
مواضعی که
اسرائیل را به
خطر میاندازد
دست بردارد.
اسم
این را هرچه
میخواهند
بگذارند؛ «عادیسازی»،
«تنشزدایی»، «توسعه
روابط یا
دیپلماسی».
مضمون سیاسی
آن روشن است:
ایران باید
خود را با
شرایطی که
آمریکا و
اسرائیل برای
«امنیت» منطقه
تعیین کردهاند،
تطبیق دهد. اگر
ایران قدرت
دفاع از خود
را کنار
بگذارد، چه تضمینی
هست که آمریکا
و اسرائیل دست
از فشار بردارند؟
مگر عراق و
لیبی را
فراموش کردهایم؟
مگر تجربه
کشورهایی که
ابتدا از توان
دفاعی خود عقب
نشستند و بعد
با فشار و
مداخله خارجی
روبهرو
شدند، پیش چشم
ما نیست؟
مسئله فقط
موشک و هستهای
نیست. مسئله
این است که چه
کسی باید
درباره امنیت
ایران تصمیم
بگیرد؛ مردم
ایران یا امریکا
و اسرائیل؟
اگر قرار باشد
آمریکا تعیین
کند ایران چه
سلاحی داشته
باشد، با چه
کشوری رابطه
داشته باشد،
در منطقه چه
نقشی ایفا کند
و چه سیاستی
در برابر
اسرائیل
داشته باشد،
دیگر از
استقلال سیاسی
چیزی باقی نمیماند.
مردم
ایران برای
امنیت خود به
کشور ضعیف و
وابسته
احتیاج
ندارند؛ به
اقتصادی
نیرومند و تولیدی،
به کار و
دستمزد و
زندگی شرافتمندانه،
و در عین حال
به کشوری نیاز
دارند که
بتواند از
خودش دفاع کند
و برای تصمیمهایش
از هیچ قدرت
خارجی اجازه
نگیرد. اگر
اقتصاد کشور
گرفتار رانت و
سوداگری است، که
هست، اگر
سرمایه به جای
تولید به
دلالی و سفتهبازی
میرود، که
همینطور است، اگر
فشار اقتصادی
بر دوش کارگر
و زحمتکش گذاشته
میشود، باید
با همین
مناسبات
مبارزه کرد؛
نه اینکه ضعف
داخلی را
بهانهای
برای تسلیم در
برابر آمریکا
قرار داد.
استقلال را
نمیشود با
رضایت آمریکا
خرید. همانطور
که امنیت را
نمیشود با
خلع سلاح و
کوتاه آمدن در
برابر امپریالیسم
به دست آورد.
راه
درست، تقویت
اقتصاد ملی،
دفاع از
تولید، بریدن
دست رانتخواران
و سوداگری،
تأمین زندگی
مردم و حفظ توان
دفاعی کشور
است. این راه
سختتر است،
اما راه یک
کشور مستقل
است؛ راه دیگر
چیزی جز
وابستگی با
نامی آراسته و
فریبنده نیست.
سوم و کلام
آخر اینکه حرف
اصلی آمریکا
روشن است:
ایران
باید در سیاست
خارجی، در
مسائل امنیتی
و در مناسبات
منطقهای آنگونه
رفتار کند که
واشنگتن میخواهد.
این را نباید
پشت واژههایی
مانند
«تفاهم»، «تنشزدایی»
و «عادیسازی
روابط» پنهان
کرد. آمریکا
دنبال رابطهای
برابر میان دو
کشور مستقل
نیست؛ میخواهد
دست بالا را
داشته باشد و
ایران را در تصمیمهای
اساسی خود به
پذیرش خواست
واشنگتن
وادار کند.
اگر این
واقعیت را
نبینیم، فشار
را با مذاکره
اشتباه میگیریم،
تهدید را چانهزنی
مینامیم و
امتیازهایی
را که از
ایران گرفته
میشود، به
عنوان «توافق»
به مردم میفروشیم.
اما
مقابله با این
سیاست فقط با
شعار ضدآمریکایی
ممکن نیست.
اگر قرار است
کشور در برابر
جنگ و تحریم
بایستد، باید
در داخل هم
تصمیم روشن
گرفته شود که
هزینه این
مقاومت را چه
کسی میپردازد
و منابع کشور
در خدمت چه
کسانی قرار میگیرد.
بیش از ۱۷۰ روز از
آغاز جنگ گذشته
است، اما دولت
پزشکیان هنوز
نشانهای از
یک آرایش
واقعی اقتصاد
کشور برای
شرایط جنگی
نشان نداده
است. نمیشود
از یک طرف از
جنگ، محاصره و
تحریم سخن گفت
و از طرف دیگر
همان مناسبات
اقتصادی پیش
از جنگ را
ادامه داد؛
ارز و سرمایه
در اختیار
سوداگری و
واردات
غیرضروری
باشد، فشار
تورمی بر مردم
افزایش پیدا
کند و بعد هر
گرانی و کمبود
را به گردن
جنگ و تحریم بیندازند.
مردم این
تفاوت را خوب
میفهمند: تحریم را
آمریکا اعمال
میکند، اما
اینکه بار
تحریم بر دوش
چه کسی گذاشته
شود، تصمیمی
داخلی است. دولت نمیتواند
مسئولیت خود
را پشت تحریم
پنهان کند.
اگر منابع
محدود است، اولویت
باید روشن
باشد؛ نان و
دارو و انرژی
و مواد اولیه
تولید و حملونقل
و نیازهای
حیاتی مردم،
نه کالاهای
لوکس و مصارف
غیرضروری. خود
پزشکیان نیز
بر ضرورت
اختصاص منابع
ارزی به
کالاهای
اساسی، دارو و
نیازهای ضروری
تأکید کرده
است. مسئله
امروز دیگر
گفتن این حرفها
نیست؛ مسئله
اجرای آن است.
اقتصاد
جنگی یعنی
همینجا
تکلیف روشن
شود. ارز کشور
باید برای
نیازهای
اساسی و تولید
هزینه شود،
اعتبار بانکی
باید به سمت
تولید و
اشتغال برود،
واردات
غیرضروری و
مصرف تجملی
باید کنار زده
شود و سرمایهای
که میتواند
کارخانه را
سرپا نگه
دارد، نباید
به جیب دلال و
سوداگر برود.
اگر
قرار است مردم
هزینه جنگ را
تحمل کنند، نخست
باید کسانی
هزینه بدهند
که در سالهای
گذشته از
رانت،
سوداگری و
مصرف منابع
عمومی سود
بردهاند؛ نه
کارگر و
زحمتکشی که
پیش از جنگ هم
زیر بار گرانی
و تورم کمر خم
کرده است. اقتصاد
جنگی یعنی
تغییر همین
اولویتها؛
یعنی منابع
کشور از دست
رانتخواران
و دلالان
بیرون کشیده
شود و در خدمت
تولید، امنیت
غذایی، دارو،
انرژی،
اشتغال و توان
دفاعی قرار
گیرد. یعنی
دولت به جای
آنکه هر بار
مردم را به تحمل
گرانی و ریاضت
دعوت کند،
ابتدا تکلیف
صاحبان ثروتهای
بادآورده،
واردات
غیرضروری،
سوداگری ارز و
کالا و مصرف
تجملی را روشن
کند.
مقاومت
در برابر
آمریکا بدون
پشتوانه
اقتصادی و
اجتماعی دوام
نمیآورد. اما
پشتوانه
مقاومت نیز
اقتصادی نیست
که هزینه جنگ
را به کارگر و
زحمتکش منتقل
کند و سود آن
را برای رانتخوار
و دلال باقی
بگذارد. اگر قرار
است کشور در
برابر جنگ و
فشار خارجی بایستد،
باید اقتصاد
نیز در خدمت
همین مقاومت
سازمان پیدا
کند؛ اقتصادی
که بار بحران
را از دوش
اکثریت مردم
بردارد،
تولید را
تقویت کند و
منابع کشور را
از دست اقلیت
سوداگر خارج
سازد.
در نهایت
مسئله بسیار
ساده است: یا باید
اقتصاد کشور
را برای
مقاومت
سازمان داد،
یا باید منتظر
ماند تا فشار
خارجی از شکافهای
داخلی وارد
شود و مقاومت
را از درون
فرسوده کند.
راه نخست،
راه تقویت
استقلال و
حاکمیت ملی
است؛ راه دوم،
همان چیزی است
که آمریکا میخواهد:
کشوری که از
بیرون زیر
فشار باشد و
از درون آنقدر
فرسوده شود که
بخشی از
حاکمیت، عقبنشینی
در برابر
واشنگتن را
تنها راه نجات
معرفی کند.
انتخاب میان
این دو راه
مسئلهای است
که امروز در
برابر کشور
قرار گرفته
است.
نقل از
توفان شماره ۳۱۸ شهریور
ماه۱۴۰۵ ارگان
مرکزی حزب
کارایران
وبلاگ توفان قاسمی
http://rahetoufan67.blogspot.se/
وبلاگ ظفرسرخ
http://kanonezi.blogspot.se/
http://toufan.org/ketabkane.htm
سایت آرشیو نشریات توفان
http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm
توفان در توییتر
https://twitter.com/toufanhezbkar
توفان در فیسبوک
https://www.facebook.com/hezbekar.toufan.3/
توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی
https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts
توفان درشبکه تلگرام