پایگاه‌های آمریکا؛ از پشت پرده سانسور تا واقعیت میدان

آنچه امروز کم‌کم از پشت پرده سانسور و محدودیت انتشار اخبار جنگ بیرون می‌آید، با تصویری که در هفته‌های گذشته از جنگ به افکار عمومی داده شده، فاصله دارد. در روزهای نخست، آنچه بیشتر دیده می‌شد، تصاویر حملات هوایی آمریکا و اسرائیل و روایت برتری کامل نظامی آنان بود. از خسارت‌هایی که به پایگاه‌ها و تأسیسات آمریکا در منطقه وارد می‌شد، یا چیزی گفته نمی‌شد یا در حد چند اصابت پراکنده و کم‌اهمیت معرفی می‌شد. اما حالا اسناد و تصاویر دیگری روی میز است؛ اسنادی که حتی رسانه‌های اصلی آمریکا دیگر نمی‌توانند به آسانی از کنار آنها بگذرند.

واشنگتن پست در بررسی تصاویر ماهواره‌ای از ۱۵ مرکز نظامی آمریکا در خاورمیانه به این نتیجه رسیده است که دست‌کم ۲۲۸ ساختمان یا قطعه تجهیزات نظامی در این مراکز آسیب دیده یا نابود شده‌اند. در میان آنها آشیانه هواپیما، ساختمان‌های اقامتی، انبارهای سوخت، رادار، تجهیزات ارتباطی، سامانه‌های دفاع هوایی و هواپیماهای نظامی قرار دارند. این خسارت‌ها فقط به یک پایگاه محدود نبوده و از کویت و بحرین تا قطر، اردن، امارات و عربستان را دربر گرفته است. خود واشنگتن پست نیز تصریح کرده که «میزان خسارات بسیار بیش‌تر از آن چیزی است که دولت آمریکا به‌طور عمومی پذیرفته بود».

این گزارش از چند جهت اهمیت دارد. نخست اینکه دیگر با ادعاهای تبلیغاتی یک طرف جنگ روبه‌رو نیستیم. بررسی بر اساس تصاویر ماهواره‌ای انجام شده و خبرنگاران محل تأسیسات آسیب‌دیده را با تصاویر منتشرشده از منابع مختلف تطبیق داده‌اند. دوم اینکه هدف قرار گرفتن فقط تجهیزات نظامی در معنای محدود آن نبوده است. آشیانه، انبار سوخت، رادار، مرکز ارتباطات، ساختمان اقامت نیروها و تجهیزات دفاع هوایی همگی جزئی از همان شبکه‌ای هستند که عملیات نظامی آمریکا به آن وابسته است. وقتی چنین اجزایی هم‌زمان در چند نقطه هدف قرار می‌گیرند، روشن است که صحبت فقط از خسارت به چند ساختمان نیست.

برای فهم اهمیت این موضوع باید کمی از خودِ گزارش فراتر رفت. حضور نظامی آمریکا در غرب آسیا به چند پایگاه و تعدادی هواپیما و کشتی و سرباز محدود نمی‌شود؛ پشت این نیروها شبکه‌ای قرار دارد از پایگاه‌های هوایی و دریایی، مراکز فرماندهی، رادارها، انبارهای مهمات، مخازن سوخت، تأسیسات ارتباطی، سامانه‌های دفاع هوایی و خطوط تدارکاتی. تمام قدرت نظامی نیروهایی آمریکا مستقر در منطقه به این شبکه متکی است. هواپیما بدون پایگاه و سوخت و مهمات نمی‌تواند دائماً عملیات کند. سامانه دفاع هوایی بدون موشک رهگیر و رادار کارایی ندارد. نیروی نظامی بدون تدارکات نمی‌تواند جنگ طولانی را ادامه دهد. ممکن است در شرایط عادی و غیرجنگی، همین شبکه نشانه قدرت باشد. اما در جنگ کنونی، همین شبکه به نقطه آسیب‌پذیری تبدیل شده است؛ زیرا بخش بزرگی از آن ثابت، قابل شناسایی و قابل هدف‌گیری است.

ایران در قبال این حجم از تمرکز نیرو در منطقه راهی نداشت جز روی آوردن به جنگ نامتقارن به معنای پیدا کردن نقاطی که قدرت نظامی آمریکا به آنها وابسته است و بالا بردن هزینه حفظ و استفاده از آن قدرت. ایران از روز نخست قرار نبود با آمریکا در همان زمینی بجنگد که این کشور در آن برتری دارد. آمریکا ناو، هواپیما، پایگاه و شبکه لجستیکی جهانی دارد و می‌تواند نیروی نظامی خود را از هزاران کیلومتر دورتر وارد جنگ کند. ایران اگر بخواهد با همین معیارها با آمریکا رودرو شود، وارد بازی‌ای شده است که زمین و قواعد آن را امریکا تعیین می‌کند. منطق جنگ نامتقارن این است که به جای مقابله مستقیم با آمریکا و اسرائیل، باید نقاط اتکای آنها را هدف قرار داد و هزینه استفاده از قدرت‌شان را تا حد ممکن بالا برد. این نکته در مطالعات نظامی آمریکا نیز بارها مطرح شده است. در ارزیابی‌های آمریکایی، راهبرد نامتقارن ایران دقیقاً به این معناست که تهران به جای رقابت متعارف با برتری نظامی آمریکا، از موشک، پهپاد، توان متحرک و فشار بر کشتیرانی و زیرساخت‌های منطقه‌ای برای تغییر محاسبه هزینه جنگ استفاده کند.

جنگ نامتقارن در واقع جنگ بر سر تحمیل هزینه است. اگر دامنه فشار به انرژی، کشتیرانی و زیرساخت‌های اقتصادی متحدان آمریکا برسد، هزینه جنگ فقط متوجه نیروهای امریکا در منطفه نخواهد بود؛ اقتصاد و جامعه کشورهای درگیر نیز آن را احساس خواهند کرد. بنابراین جنگ نامتقارنی که ایران به آمریکا و اسرائبل تحمیل کرده است در معنای عمیق‌تر خود، تلاش برای انتقال هزینه جنگ به پشت جبهه و وادار کردن امریکا به پرداخت بهایی است که ادامه جنگ را برایش دشوارتر می‌کند. برای مثال، موشک‌ها یا پهپادهای ارزان‌قیمت ایران توانسته‌اند آمریکا را وادار به استفاده از موشک‌های رهگیر گران‌قیمت کند، آمریکا باید برای مقابله رادارها را فعال نگه دارد، سامانه‌های دفاع هوایی را مستقر کند، نیروهای بیشتری برای حفاظت از پایگاه‌ها اختصاص دهد و ذخایر مهمات دفاعی خود را مصرف کند. اگر این روند تکرار و ادامه یابد، محاسبه تیز تغییر می‌کند. آمریکا برای استفاده از قدرت نظامی خود باید از همان شبکه‌ای حفاظت کند که قدرت نظامی‌اش به آن وابسته است. یعنی هواپیما به پایگاه نیاز دارد؛ پایگاه به دفاع هوایی؛ دفاع هوایی به موشک رهگیر؛ موشک رهگیر به ذخیره و تولید؛ و همه اینها به سوخت، قطعات، نیروی انسانی، تعمیرات و شبکه تدارکاتی نیاز دارند. هرچه فشار بر این شبکه بیشتر شود، بخشی از توان نظامی آمریکا باید به جای عملیات علیه دشمن، صرف حفاظت از خودِ این شبکه شود. این مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که جنگ طولانی شود. و طبیعتا پنتاگون در برابر مسائلی قرار گرفته است که باید برای حل و رفع آنها راهی بیابد: از جمله اینکه مهمات مصرف‌شده را با چه سرعتی می‌توان جایگزین کرد؟ هواپیمای آسیب‌دیده چه زمانی به خدمت بازمی‌گردد؟ سامانه دفاعی منهدم‌شده چگونه جایگزین می‌شود؟ پایگاهی که بخشی از تأسیساتش از بین رفته، با چه سرعتی به ظرفیت قبلی برمی‌گردد؟ و از همه مهم‌تر، اگر حملات ادامه پیدا کند، چه مقدار از منابع باید فقط برای حفظ امنیت پایگاه‌ها هزینه شود؟

گزارش‌های آمریکایی درباره مصرف مهمات دفاعی اهمیت این پرسش‌ها را بیشتر کرده است. واشنگتن پست در بررسی خود به برآوردهای مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی آمریکا، CSIS، اشاره کرده که تا اوایل آوریل، نیروهای آمریکایی دست‌کم ۱۹۰ موشک رهگیر THAAD و ۱۰۶۰ موشک رهگیر Patriot مصرف کرده بودند؛ یعنی به ترتیب حدود ۵۳ درصد و ۴۳ درصد ذخایر پیش از جنگ. این ارقام، صرف‌نظر از نتیجه نهایی جنگ، نشان می‌دهند که مسئله فقط تعداد موشک‌هایی نیست که ایران شلیک می‌کند؛ مسئله ظرفیت آمریکا برای جایگزین کردن موشک‌هایی است که برای دفاع مصرف می‌شوند.

قدرت نظامی فقط آن چیزی نیست که در روز اول جنگ در اختیار دارید؛ قدرت نظامی همچنین به توان تولید و جایگزینی آنچه در روزهای بعد مصرف می‌کنید هم بستگی دارد. کشوری که صدها یا هزاران موشک و پهپاد شلیک می‌کند، یک هزینه متحمل می‌شود؛ کشوری که برای مقابله با آنها باید به‌طور مستمر موشک‌های رهگیر، تجهیزات راداری و دیگر سامانه‌های دفاعی مصرف کند، هزینه دیگری متحمل می‌شود. در جنگ طولانی‌مدت آنچه اهمیت پیدا می‌کند توان هر طرف برای تأمین و جایگزین کردن مداوم مهمات و تجهیزاتی است که در میدان مصرف یا نابود می‌شوند.

بر اساس گزارش واشنگتن پست برخی پایگاه‌ها به اندازه‌ای در معرض حملات قرار گرفته‌اند که نیروهای آمریکایی ناچار شده‌اند سطح حضور خود را در آنها کاهش دهند. در مورد مقر ناوگان پنجم آمریکا در بحرین، یک مقام آمریکایی خسارات را «گسترده» توصیف کرده و گفته بود که «فرماندهی مرکزی آمریکا در خاورمیانه به مقر اصلی خود در «تامپا»، فلوریدا، منتقل شده است». دو مقام دیگر نیز گفته‌اند که ممکن است نیروهای آمریکایی دیگر هرگز با همان تعداد قبلی به برخی پایگاه‌های منطقه بازنگردند، هرچند در آن زمان هنوز تصمیم نهایی گرفته نشده بود. این نکته از اینجهت حائز اهمیت است که ارزش یک پایگاه نظامی برای آمریکا زمانی است که بتواند از آن برای عملیات استفاده کند. اگر برای حفاظت از آن مجبور شود نیروها را از آن خارج کند، فعالیت‌ها را جابه‌جا کند یا بخشی از فرماندهی و پشتیبانی را به نقطه‌ای دورتر منتقل سازد، که منجر می‌شود به تغییر کارکرد شبکه نظامی امریکا در منطقه غرب آسیا.

حتی گزارش واشنگتن پست درباره حمله به تأسیسات آمریکا در کویت، پیش از گزارش جامع ماه مه، نشان داده بود که برخی نیروهای آمریکایی در برابر حملات پهپادی از حفاظت کافی برخوردار نبوده‌اند. تصاویر ماهواره‌ای و بررسی کارشناسان نشان دادند ساختمانی که شش نظامی آمریکایی در حمله‌ای در کویت در آن کشته شدند، با وجود موانع بتنی، پوشش سقفی مناسب در برابر حمله هوایی نداشته است. این گزارش همچنین از حملات به دست‌کم ۱۱ پایگاه آمریکا در منطقه در آن مقطع خبر داده بود.

بنابراین مسئله را نباید فقط با میزان خسارت و آنچه منهدم شده است سنجید؛ پرسش اساسی‌تر این است که چه بخشی از توان نظامی، پس از این حملات، دیگر نمی‌تواند با کارایی و ظرفیت گذشته به کار گرفته شود. پایگاه‌های امریکا در منطقه مجبورند دائماً در وضعیت آماده‌باش دفاعی باشند، بخشی از هواپیماها و نیروهایش جابه‌جا شوند، رادارها و سامانه‌های دفاعی‌شان درگیر حفاظت از خود باشند و مسیرهای تدارکاتی‌اش ناامن شوند، تردبدی نییست که کارکردشان با گذشته فرق کرده است.

با این تفاصیل تمایز و تفاوت میان «خسارت» و «هزینه» از این نظر دارای اهمیت است که «خسارت» چیزی است که در اثر انفجار آسیب می‌بیند یا از بین می‌رود. «هزینه»، مجموعه منابعی است که برای جلوگیری از تکرار خسارات باید صرف شود. هم اکنون به نظر میرسد که آمریکا مجبور شده است برای دفاع از هر پایگاه خود، سامانه‌های بیشتری مستقر کند، اگر برای حفظ امنیت هواپیماهای خود آنها را به پایگاه‌های دورتر منتقل کند، اگر برای جایگزینی موشک‌های رهگیر تولید را افزایش دهد، اگر برای تعمیر تأسیسات آسیب‌دیده منابع بیشتری اختصاص دهد و اگر بخشی از عملیات لجستیکی خود را از مسیرهای دیگری انجام دهد، همه اینها «هزینه» جنگ است؛ حتی اگر یک ساختمان دیگر مورد اصابت قرار نگیرد.

این اسناد یک نکته مهم‌تر را نیز روشن می‌کنند: مسئله فقط میزان خسارت واردشده به پایگاه‌ها نیست، بلکه ظرفیت هر طرف برای ادامه دادن جنگ و جبران خسارت‌هاست. واشنگتن پست در گزارشی دیگر، با استناد به یک ارزیابی اطلاعاتی آمریکا، نوشت که ایران با وجود حملات آمریکا و اسرائیل همچنان بخش قابل توجهی از موشک‌های بالستیک و پرتابگرهای متحرک خود را حفظ کرده و توان ادامه جنگ را دارد. اگر این ارزیابی را در کنار ادعاهای اولیه درباره نابودی سریع توان موشکی ایران بگذاریم، فاصله میان برآوردهای اولیه و آنچه در میدان باقی مانده، آشکار می‌شود.

البته توان نظامی ایران را نمی‌توان با شمارش چند پایگاه یا چند مرکز ثابت اندازه گرفت. بخشی از توان موشکی ایران بر پرتابگرهای متحرک و تأسیسات زیرزمینی استوار است و همین پراکندگی، شناسایی و نابودی کامل آن را دشوارتر می‌کند. از این رو، انهدام چند مرکز شناخته‌شده، حتی اگر خسارات قابل توجهی ایجاد کند، لزوماً به معنای از میان رفتن توان موشکی کشور نیست. در چنین جنگی مسئله، از کار انداختن شبکه‌ای است که بخشی از آن متحرک، بخشی پنهان و بخش دیگری پراکنده است. همین جاست که تفاوت میان «ضربه زدن» و «از کار انداختن» یک توان نظامی خود را نشان می‌دهد. این همان تفاوتی است که جنگ کنونی را از جنگ‌هایی که آمریکا در چند دهه گذشته در منطقه تجربه کرده، جدا می‌کند. در عراق و افغانستان، آمریکا با شبکه‌ای از نیروهای زمینی و هوایی و پایگاه‌های نسبتاً امن‌تر می‌توانست قدرت نظامی خود را به‌صورت مستمر اعمال کند. اما در اینجا با ایرانی روبه‌روست که توانایی حمله دوربرد، نیروی انسانی، عمق جغرافیایی و ظرفیت داخلی برای ادامه مقاومت را دارد. این تفاوت در محاسبه نظامی اهمیت دارد.

بدون تردید تجربه و نتیجه جنگ نامتقارن ایران علیه امریکا و اسرائیل توانست ضعف‌ها و هزینه‌های الگوی نظامی امریکا را آشکار کند. حملات مستمر نیروهای مسلح کشور به شبکه گسترده‌ای از پایگاه‌ها و تأسیسات آمریکا در منطقه‌ غرب آسیا طبیعتا استراژیست‌های نظامی آمریکا را بر آن می‌دارد تا این تجربه را در ارزیابی‌های آینده خود لحاظ کنند. واشنگتن پست نیز در گزارشی درباره پیامدهای جنگ برای رویاروئی محتمل با چین نوشته است که «جنگ ایران منابع نظامی آمریکا را فرسوده کرده و مصرف مهمات و آسیب به تجهیزات، در محاسبات مربوط به آمادگی آمریکا برای سایر صحنه‌های احتمالی اهمیت پیدا کرده است». تجربه این جنگ محتملا آمریکا را به سمت پراکندگی بیشتر نیروها، افزایش تحرک، استقرارهای موقت‌تر و کاهش وابستگی به چند مرکز بزرگ و ثابت سوق خواهد داد. این به هیچوجه  هنوز به معنای خروج فوری آمریکا از منطقه نیست؛ بحث بر سر تغییر شکل حضور نظامی و هزینه آن است.

آنچه با اطمینان می‌توان گفت این است که ایران در میدان جنگ دستاوردهای مهمی به دست آورده است. دشمن نتوانست، آن‌گونه که در آغاز جنگ تصور می‌کرد، توان موشکی ایران را درهم بشکند، شبکه نظامی آن را از کار بیندازد و جنگ را به عملیاتی کوتاه و یک‌طرفه تبدیل کند. ایران ضربه خورد، اما توان ضربه زدن را حفظ کرد؛ تأسیساتش هدف قرار گرفت، اما توان پاسخ‌گویی‌اش از میان نرفت. همین واقعیت، محاسبات جنگ را تغییر داده است. اکنون مسئله اصلی این است که این دستاورد نظامی چگونه به یک دستاورد سیاسی و راهبردی تبدیل شود. ایران اگر توان نظامی و موشکی خود را حفظ کرده باشد، این توان می‌تواند در کنار اهرم‌های اقتصادی و انرژی، هزینه ادامه جنگ را برای طرف مقابل افزایش دهد. هرچه این هزینه بیشتر شود، فشار بر آمریکا و متحدان منطقه‌ای آن نیز افزایش خواهد یافت و ادامه جنگ برای آنها دشوارتر خواهد شد. اینجاست که اهرم انرژی اهمیت پیدا می‌کند. فشار بر زیرساخت‌های انرژی، بنادر و خطوط کشتیرانی می‌تواند هزینه‌های سنگینی به آمریکا و متحدان منطقه‌ای آن تحمیل کند. افزایش هزینه انرژی، اختلال در تجارت و ناامنی مسیرهای تدارکاتی، دولت‌های منطقه را نیز زیر فشار قرار خواهد داد و این فشار اقتصادی به‌تدریج به فشار سیاسی تبدیل خواهد شد. هرچه ادامه جنگ برای آمریکا و متحدانش پرهزینه‌تر شود، حفظ آن نیز از نظر سیاسی دشوارتر خواهد شد. در این نقطه است که دستاورد نظامی می‌تواند به اهرم سیاسی تبدیل شود: یعنی بالا بردن هزینه ادامه جنگ تا جایی که واشنگتن ناچار شود در محاسبات و سیاست خود تجدیدنظر کند.

از این مرحله به بعد، آمریکا ناچار خواهد بود میان ادامه جنگ با هزینه‌ای فزاینده و پایان دادن به آن یکی را انتخاب کند. واشنگتن ممکن است بکوشد پایان جنگ را به‌صورت یک‌جانبه و با اعلام «پیروزی» به افکار عمومی عرضه کند. مهم‌تر از همه، منطقه دیگر به وضعیت پیش از جنگ بازنخواهد گشت. این جنگ آرایش قدرت در غرب آسیا را تغییر داده است. میزان آسیب‌پذیری پایگاه‌های آمریکا و اسرائیل، توان ایران برای وارد کردن هزینه به آنها و محدودیت‌های قدرت نظامی آمریکا، همگی اکنون بخشی از محاسبات جدید منطقه‌ای هستند. از این پس، هر طرحی برای آینده منطقه ناگزیر است این واقعیت تازه را در نظر بگیرد.

اما نباید تصور کرد که آمریکا و اسرائیل پس از پایان عملیات نظامی دست از تلاش برای تغییر موازنه قدرت در منطقه خواهند کشید. آنچه در جنگ به دست نیاوردند، از راه‌های دیگری دنبال خواهند کرد: فشار اقتصادی، جنگ اطلاعاتی، عملیات سیاسی، ایجاد شکاف در جامعه و بی‌ثبات کردن محیط پیرامونی ایران. شکست نظامی به معنای کنار گذاشتن این سیاست نیست؛ ابزارها می‌توانند تغییر کنند، اما کشمکش بر سر استقلال و جایگاه ایران در منطقه همچنان ادامه خواهد داشت.

منتها مسئله نگران‌کننده این است که به نظر می‌رسد هیأت حاکمه، دستگاه دیپلماسی و برخی نهادهای تصمیم‌گیر در ایران هنوز خطر مرحله بعد را جدی نگرفته‌اند. اگر ایران در این مرحله منفعل بماند و نتواند دستاوردهای نظامی خود را به قدرت سیاسی و موقعیت منطقه‌ای تبدیل کند، امریکا برای جبران آنچه در میدان به دست نیاورده، سراغ ابزارهای دیگری خواهد رفت؛ از فشار اقتصادی و سیاسی گرفته تا جنگ اطلاعاتی و تحریک اختلافات داخلی.

پیروزی نسبی نظامی ایران در میدان جنگ اگر به سیاستی فعال و هوشیارانه تبدیل نشود، می‌تواند خیلی زود به یک فرصت از دست‌رفته تبدیل شود. لذا ایران نباید در مرزهای دستاورد نظامی متوقف بماند. ایرانی که توانسته است در میدان نظامی موازنه‌ای تازه ایجاد کند، باید این توان را در عرصه سیاست منطقه‌ای نیز به کار گیرد. ایران باید حضور سیاسی و دیپلماتیک خود را در منطقه گسترش دهد، با کشورهای منطقه وارد گفت‌وگوی فعال شود و ظرفیت‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتی خود را برای ساختن ترتیباتی بومی و تازه در جهت ثبات منطقه به کار گیرد. این جنگ نشان داد که مولفه‌‌های قدرت، توان ایستادگی، توان پاسخ‌گویی، توان تحمل هزینه و توان تبدیل دستاورد میدان به موقعیت سیاسی است. اکنون آزمون بزرگ‌تر در برابر نظام این است: آیا ایران می‌تواند دستاوردهای نظامی خود را به یک موقعیت سیاسی پایدار در منطقه تبدیل کند؟ پاسخ به این پرسش فقط به سیاست خارجی و توان نظامی بستگی ندارد؛ پیش از هر چیز به این بستگی دارد که حاکمیت در داخل چه خواهد کرد. اگر قرار است دستاوردهای جنگ به قدرت سیاسی پایدار تبدیل شود، باید صدای مردم شنیده شود و حکومت به مطالبات معیشتی و اجتماعی آنان پاسخ عملی بدهد. سیاست‌های نئولیبرالی که بخش مهمی از فشار اقتصادی امروز را به مردم تحمیل کرده است، باید مهار شود و دولت بار دیگر مسئولیت خود را در برابر جامعه بر عهده بگیرد.

این یعنی مقابله جدی با فساد در دستگاه‌های دولتی، محدود کردن قدرت الیگارشی و جریان‌هایی که منافع خود را با اتکا به غرب دنبال می‌کنند، و بیرون کشیدن زندگی مردم از زیر سلطه دلار. تقویت پول ملی، ثبات اقتصادی و تأمین نان، مسکن، درمان و آموزش مردم، فقط مسائل داخلی نیستند؛ پایه‌های قدرت ملی‌اند. کشوری که در داخل از پشتوانه اجتماعی برخوردار باشد، در سیاست خارجی نیز دست بازتری خواهد داشت.

 

نقل از توفان شماره ۳۱۹ مهرماه ۱۴۰۵ ارگان مرکزی حزب کارایران

www.toufan.org

وبلاگ توفان قاسمی

http://rahetoufan67.blogspot.se/

وبلاگ ظفرسرخ

http://kanonezi.blogspot.se/

http://toufan.org/ketabkane.htm

 سایت آرشیو نشریات توفان

 http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm

 توفان در توییتر

https://twitter.com/toufanhezbkar

توفان در فیسبوک

https://www.facebook.com/hezbekar.toufan.3/

 توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی

https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts

 توفان درشبکه تلگرام

https://telegram.me/totoufan