اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و تاسیس اسرائیل(1)

 

اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پس از جنگ جهانی و ضربات هولناکی که به کادرهای حزب کمونیست شوروی که در صفوف نخست جبهه ضدفاشیستی می‌جنگیدند وارد شده بود، پس از آنکه با زمین سوخته‌ای روبرو شد که نازی‌ها در شوروی به جای گذارده بودند و 27 میلیون مردم شوروی را به قتل رسانده بودند، پس از اینکه پایان دسیسه امپریالیست‌ها در تجاوز نازی‌ها به شوروی به مفهوم دست کشیدن از توطئه علیه اتحاد شوروی نبود و ارتش‌های متفقین و به ویژه آمریکا هر لحظه حاضر بودند با بسیج مجدد نازی‌ها آنها را بر ضد اتحاد شوروی به کار بگیرند تا برنامه شکست خورده و ناتمام خود را با موفیت به پایان برسانند، باید ساختمان سوسیالیسم را تکمیل می‌کرد. شوروی سوسیالیستی باید یک سیاست خارجی مدبرانه را اتخاذ می‌‌کرد که با تکیه احساس تنفر انسان‌ها نسبت به جنگ امپریالیستی و عذاب وجدان‌ها از آن همه جنایات تکان دهنده سرمایه‌داران، کنسرن‌ها و کارتل‌ها و ممالک امپریالیستی راه پیشگیری از جنگ مجدد را هموار سازد و خطر تجاوز به شوروی را به حداقل برساند. اتحاد جماهیر شوروی پس از جنگ، سیاست صلح را اتخاذ کرد. کمونیست‌ها در تمام جهان برای حفظ صلح که بسیج مردم برای ممانعت از تجاوز به شوروی بود سازمان یافتند و جنبش عظیمی برای جلوگیری از جنگ فراهم آمد. این سیاست از طرف شوروی در اروپای شرقی و میانه اجراء شد. آنها با پذیرش بی‌طرفی اتریش خاک اتریش را ترک کردند. پیشنهاد دادند که آلمان متحد و بی‌طرف به وجود آید که مورد طرد آمریکا و انگلیس و فرانسه قرار گرفت. انگلیس‌ها خواهان آن بودند که باید آلمان را از کشور صنعتی به کشاورزی بدل کرد. تنها مخالفت استالین از این فاجعه جلوگرفت. امپریالیست‌ها از همان بدو کار در امر پیشنهادات صلح آمیز شوروی‌ها اخلال می‌کردند و در تلاش بودند تا با استخوان لای زخم گذاردن همیشه  امکان فشار به شوروی و خطر حمله به آن را زنده نگاه دارند. جنگ گرم به جنگ سرد بدل شد. کمونیست‌ها با سیاست صلح خویش دست امپریالیست‌ها را در همه جهان باز کردند و فرصت تنفس به شوروی‌ها دادند تا به ترمیم خرابی‌ها بپردازند. حزب کمونیست آلمان در اسنادی که در این زمینه منتشر کرده است از جمله به مسئله به رسمیت شناختن اسرائیل توسط رفقای شوروی می‌پردازد. چون از این حربه ضدکمونیست‌ها همیشه برای تحریک احساسات ضدشوروی استفاده می‌کردند و می‌کنند حزب کار ایران (توفان) لازم دید در این زمینه به اسناد رفقای آلمانی منتشره در سال 1979 رجوع کند:

پاره‌ای خوانندگان که در مورد مسایل سیاسی مطلعند شاید اکنون بپرسند: "خوب. آنچه شما می‌نویسید برایمان روشن است، خط‌مشی‌ای از میان انبانی از دروغ  برایمان روشن می‌شود که سیاست خارجی اتحاد جماهیر شوروی را تعیین کرد".

لیکن ممکن است شماری از افراد بپرسند، این چگونه است که اتحاد شوروی موافق تاسیس اسرائیل بود؟

امروز انسان‌های زیادی برخلاف شاید 25 سال پیش (از هنگام انتشار این کتاب- توفان) می‌بینند که اسرائیل یک دولت متجاوز ونسل کش است که همسایگان خود را بمباران می‌کند، اعراب در داخل کشور را مورد تعقیب قرار می‌دهد، کاملا با آمریکا همکاری می‌کند. شوروی چگونه می‌تواند تاسیس یک چنین دولتی را به حساب مردم فلسطین تائید کند؟

به عنوان آخرین مطلب در سیاست خارجی اتحاد شوروی در تحت رهبری استالین به مسئله اسرائیل توجه کنیم.

ما خواهیم دید که در آنجا نیز همان خط‌مشی سیاسی که در اروپای میانه و شرقی و مثلا در آلمان یعنی مبارزه برای صلح و استقلال و همکاری وجود داشت بروز می‌کند.

در وهله اول این استدلال را که بلشویک‌ها می‌خواستند از شر یهودیان خلاص شوند می‌توان به استناد ارقام بی‌اعتبار کرد.

از 2562000 یهودی فراری در سال‌های 1943-1935 تنها 1930000 یا 3/75 درصد شهروندان یهودی اتحاد جماهیر شوروی زندگی نوینی یافتند. اتحاد جماهیر شوروی هیچگاه مهاجرت شهروندان یهودی اتحاد شوروی را به سایر مناطق جهان تشویق نکرد حتی به فلسطین (البته در دوران روی کار آمدن رویزیونیست‌ها در شوروی وضع بکلی فرق کرد. شوروی رویزیونیستی به یکی از وارد کنندگان صهیونیست‌های یهودی از روسیه به اسرائیل شد که پایه‌های احزاب فاشیستی اسرائیل را تشکیل می‌دهند- توفان). شوروی تنها دولت مقتدر بود که در نیمه دوم سال‌های 40 زمانی که مسئله خاور نزدیک بحرانی شد، به هیچکدام از طرفین درگیر اسلحه تحویل نداد.

این واقعیات موضع مستقل و نه موضعی که ناشی از علائق سودجویانه باشد را در مسئله برخورد به اسرائیل به اثبات می‌رساند.

وضعیت آنروز فلسطین چگونه بود؟

این وضعیت قبل از هر چیز از تسلط استعماری بریتانیای کبیر که از طرف جامعه ملل در سال 1923 قیمومیت فلسطین را دریافت کرده بود، حکایت می‌کرد.

پیرامون وضعیت عمومی خاور نزدیک بعد از کنفرانس صلح 1919:

کنفرانس صلح سال 1919 به هر حال پادمان ورسای و پیمان راجع به جامعه ملل- با یاوه‌گوئی‌های خوش آهنگ در مورد تعهدات ملل پیشرفته در قبال ملل کمتر پیشرفته، و همچنین مجددا در مورد حق خود تعیینی سرنوشت، لیکن بدون تعیین موازینی در مورد وضعیت خاور نزدیک را به وجود آورد. آنجا ارتش‌های اشغالگر که در آخر جنگ همچنان در مناطق تحت اشغالشان باقی ماندند. بریتانیائی‌ها در مصر، فلسطین، سوریه و بین النهرین (مزوپوتانین)، اعراب تحت رهبری فیصل در حجاز با کنترل مرکز عربستان و تا دمشق.

پس از مدت کوتاهی بریتانیا و فرانسه نقشه سیاسی منطقه را چنان برهم زدند که تنش ها و انفجارات آتی حتی بدون مسئله فلسطین اجتناب ناپزیر می‌بود.

در پایان سال 1919 بریتانیا بیروت و سواحل لبنان را به سپاهیان فرانسه واگذار کرد و قیمومیت سوریه در اختیار ژنرال فرانسوی گوار قرار گرفت.

وضعیت جدید به اعراب نشان داد که متفقین دقیقا پادمان سایکس- پیکو را که وجود آنرا بدون وقفه در مقابل حسین و پسرش فیصل با پرگوئی تکذیب می‌کردند، اکنون به اجراء گذارده‌اند. (پادمان سایکس- پیکو مورخ 16 ماه مه 1916 یک توافقنامه سری میان دول بریتانیای بزرگ و فرانسه بود که در آن مناطق نفوذ در منطقه خاورمیانه و نزدیک میان فرانسه و بریتانیا پس از جنگ جهانی اول تعیین شده بود. این پیمان در نوامبر 1915 میان دیپلمات فرانسوی فرانسیس ژرژ پیکو و دیپلمات انگلیسی مارک سایکس توافق شده بود. بر اساس این قرار داد بریتانیا تسلط بر اردن امروزی، عراق و مناطق پیرامون حایفا را کسب کرد. فرانسه می‌باید تسلط بر جنوب شرقی ترکیه، شمال عراق، سوریه و لبنان را به دست آورد. هرکدام از این دول حق داشتند در داخل مناطق نفوذ خود حد و مرزهای ممالک مورد نظر خود را تعییین کنند. منطقه‌ای که به نام فلسطین نامیده شد باید تحت اداره بین‌المللی قرار می‌گرفت- توفان).

اعراب دست به شورش برداشتند در اورشلیم (بیت المقدس) و جافا ناآرامی‌های یهودی‌ستیزانه آغاز شد.

کنگره ملی اعراب در دمشق فیصل را به عنوان پادشاه سوریه و برادرش عبداﷲ را به پادشاهی عراق برگزید.

بریتانیا و فرانسه علیرغم تغییرات جزئی، به سیاست برنامه‌ریزی شده خود ادامه دادند. پس از توافق در سان رمو در ماه اوت 1920 ترکیه امضای خود را زیر پادمانی نهاد که بر اساس آن سوریه، بین‌النهرین، عربستان و مصر از قیمومیت دولت عثمانی خارج شدند.

تمامی این توافقات (با تغییرات جزئی) مجددا در سال 1923 یکبار دیگر در لوزان تائید گردید.

بریتانیا قیمومیت مصر و کنترل عراق را که از مناطق بغداد، بصره و موصل تشکیل می‌شد، در دست گرفت.

فرانسه کنترل سوریه (که تا سپتامبر 1920 لبنان را نیز شامل می‌شد) به دست گرفت. دست فرانسه برای درهم شکستن پادشاهی فیصل باز گذاشته شد. در ماه مارس 1921 وزیر مستعمرات بریتانیا- وینستون چرچیل- کوشید دل یار قدیمی خریدار اسلحه‌اش فیصل را که کلاهی بزرگ توسط فرانسوی‌ها سرش رفته بود، دوباره به دست آورد. چرچیل فیصل را در بغداد پادشاه عراق نمود. مشکل اینجا بود که کنگره ملی عراق عبداﷲ را به این سمت برگزیده بود و حال می‌بایست برای وی اریکه‌ای یافت. بریتانیا در فلسطین از قسمت شرق رود اردن کشور اردن را بر پا ساخت و عبداﷲ را به پادشاهی کشور جدیدالتاسیس برگزید و سرانجام در سپتامبر سال 1923 پادمان کفالت فلسطین به اجراء گذارده شد. ( G. v. Paczensky, Faustrecht am Jordan? S. 54f., Tübingen 1978).

از همین واقعیات مختصر می‌توان دید که قدرت‌های بزرگ استعمارگر امپریالیستی دست به چه بازی کثیفی زدند. آنها چگونه حکومت‌ها و پادشاهی­های جدید به قدرت رسانیده و از قدرت انداختند و بدون توجه به مصالح قدرت‌های درگیر بذر نفاق را برای تنش­های آتی در منطقه کاشتند.

با افزایش کمّی یهودیان در فلسطین این تنش اینک در منطقه تشدید شد و در این میان نقش گروه‌های صهیونیستی نباید فراموش شود. همان گروه‌هائی که از آغاز قرن بیست برای تشکیل اسرائیل بزرگ به بهای نابودی اعراب آن مناطق، می‌جنگیدند. آنها از همان زمان بر آن بودند که اسرائیل بزرگ باید در فلسطین پا بگیرد.

قدرت استعماری بریتانیا در بیانیه بالفور در سال 1917 حق تشکیل یک دولت یهودی را به رسمیت شناخته بود. برای آنها در این زمان جنبش صهیونیستی که مترصد ایجاد "دولتی در دولت" بود یک گروه کمکی مناسب در مبارزه با تلاش‌های ضداستعماری اعراب محسوب می‌شد.

این سیاست سپس با حفظ قیمومیت ادامه یافت.

"قیمومیت متن بیانیه بالفور را به مقدمه قرارداد اضافه می‌کند، در بند 2 قرارداد مسئولیت ایجاد آن چنان شرایط سیاسی، اداری و اقتصادی در کشور که منجر به تامین وطن ملی صهیونیستی شود به بریتانیای کبیر واگذار شد. در بند 4 پیش‌بینی شد که یک "آژانس یهودی" به منزله هیات دولتی به رسمیت شناخته می‌شد که وظیفه آن را داشت مشورت و همکاری با سرپرستی فلسطین در موارد اقتصادی، اجتماعی و سایر مسایل که به استقرار وطن یهودی مربوط می‌شود به انجام برساند. و در بند 11 به سرپرستی این وظیفه داده شد که با آژانس یهودی همکاری کند تا کلیه امور دولتی، خدماتی و پیش‌گیری بر اساس عادلانه و مبانی مساوی به انجام برسانند و به عمل در آورند و برای این که هر منبع کمکی طبیعی کشور را مورد بهره‌برداری قرار دهند.

قیمومیت اصولی را که در بند 22 پادمان جامعه ملل آمده بود یعنی این که فلسطین نظیر لبنان، سوریه و عراق دارای این حق هستند که موقتا به عنوان دول مستقل شناخته شوند، مورد توجه قرار نداد. این امر شامل مشاوره اداری و همکاری یک دولت سرپرست بود تا زمانی که آنها بتوانند بر روی پای خود بایستند. همچنین قیمومیت به همان گونه به وعده‌هائی که متفقین پیش‌تر به اعراب در زمینه حمایت از استقلال آنها داده بودند و یا حتی تبصره امنیتی بیانیه بریتانیا در سال 1922 (در خاطرات چرچیل) عمل نکرد. (Sami Hadawi, Brennpunkt Plästina, S. 28, Rastatt . 1970)

باین ترتیب در فلسطین سه نیرو عمل می‌کردند. استعمارگران بریتانیائی، آژانس یهود و فلسطینی‌ها.

مهاجرت یهودیان به فلسطین و نقش آنها در آنجا به صورت زیر تحول یافت:

با به اجراء گذاردن قیمومیت مرزهای کشور مورد سرپرستی یعنی فلسطین به صورت کامل یک منطقه کشوری به مساحت 26322 کیلومتر مربع تعیین شد. به آن مساحت آبی داخل کشوری به مقدار 704 کیلومتر مربع با دریاچه الحوله Huleh  (13 کیلومتر مربع) تیبریاس (طبریه Tiberias و یا دریاچه جنزارت Genezareth) (161 کیلومتر مربع) و نصف بحر المیت (دریای مرده) (1049 کیلومتر مربع) با کل مساحت بالغ بر 27026 کیلومتر مربع، اضافه شد.

زمانی که متفقین در سال 1918 کشور را اشغال کردند، فلسطین 700000 نفر جمعیت داشت 644000 نفر عرب (574000 مسلم و 70000 مسیحی) و 56000 یهودی.

در سال 1922 یک سرشماری انجام شد و نشان داد که کل جمعیت 757182 بالغ بر (590000 مسلم، 83794 یهودی، 73014 مسیحی و 9474 سایرین) می‌باشند.

در سال 1931 سرشماری دومی انجام شد که نشان داد که جمعیت در مجموع بالغ بر 1035821 افزایش یافته (759712 مسلم، 174610 یهودی، 91398 مسیحی و 10101 سایرین).

در سال 1944 دولت فلسطین کل اهالی را 1764000 تخمین زد (1179000 عرب، 554000 یهودی و 32000 سایرین).

در نیمه ماه مه 1948 کل اهالی عرب و یهودی بر اساس همان سبک تخمین قبلی توسط حکومت فلسطین به 2065000 نفر رسید (1415000 عرب و 650000 یهودی).

پس از آن سهم یهودیان نسبت به کل جمعیت از 8 در صد در سال 1918 به 12 درصد در سال 1922، تقریبا 17 درصد در سال 1931، 31 درصد در سال 1944 و در نیمه مه 1948 افزایش یافت. رشد سریع این افزایش جمعیت یهودی تکان دهنده‌تر است چنانچه این واقعیت در نظر گرفته شود که ضریب خالص رشد طبیعی اعراب فلسطین تقریبا 50 در صد بالاتر از یهودیان فلسطینی قرار داشت (2/3 در صد به نسبت 2/2 در صد). مهاجرت عظیم دلیل رشد سریع سهم یهودی‌ها نسبت به کل جمعیت بود.

در سال 1918 یهودی‌ها تقریبا دو درصد (65764 هکتار) از کل مساحت کشاورزی (263231 هکتار) را در اختیار داشتند.

در طی سی سال بعدی یهودیان زمین‌های جدیدی خریدند و کل مالکیت خویش بر زمین را تا آخر دوران قیمومیت در ماه مه 1948 به 143853 هکتار یا 5 درصد کل زمین‌ها رساندند. معذالک دولت فلسطین در سال 1946 تخمین زد که یهودیان 15 درصد اراضی آباد فلسطین را صاحبند. Sami Hadawi, Brennpunkt Plästina, S. 28, Rastatt 1970.) )

برای نقطه ضعف جنبش فلسطین که در چهل سال اخیر معلوم گردید و خیلی کمتر از یهودی‌ها سازمان یافته بودند قبل از هر چیز دو عامل قطعی وجود دارد. یکی از آنها خریدهای اراضی توسط یهودیان که قبلا به آن اشاره شد. با وجود اینکه در میان توده وسیع اعراب یک جنبش نسبتا وسیع ضدفروش اراضی وجود داشت ولی یهودیان توانستند و به ویژه طبیعتا محافل ثروتمند و صهیونیست مقادیر عظیمی اراضی بخرند.[1]

آنها این اراضی را از سران قبایلی می‌خریدند که در فلسطین تسلط داشتند. این طوایف حسینی‌ها Husseinis، نحاشیبی‌ها Nahashibis، حدیدها Hadis و دجانیزها Dajanis قبلا در دوران امپراتوری عثمانی از موقعیت برتر برخوردار بودند و حال از فروش زمین‌ها سود می‌بردند. به علت مرتجع بودنشان با دولت امپراتوری عثمانی همدستی می‌کردند و حال نیز آماده بودند با امپریالیست‌ها و حتی صهیونیست‌ها همکاری کنند به جای اینکه از جنبش ملی رهائیبخش عربی- فلسطینی توده‌های مردم حمایت کنند.

دلیل دوم ترور خونین خشونت‌آمیز استعمارگران بریتانیائی بعد از اعتصاب عمومی فلسطینی‌ها در سال 1936 بود. در عرض سه سال ده‌ها هزار فعالین فلسطینی به قتل رسیدند و هزاران نفر ربوده شدند.

این سرکوب نقش قبایل فئودال، افندی‌ها را به مراتب تقویت کرد که کلیه احزاب فلسطینی و همچنین شورای عالی اعراب را که در سال 1942 تازه تاسیس شده بود تحت کنترل در آورند.

بر عکس در این سال‌ها جنبش صهیونیستی از همه امکانات استفاده کرد تا مواضعش را تقویت کند. به این نحو توانستند از اعتصاب عمومی سال 1936 سود ببرند تا شرکت‌های اقتصادی خودشان را با قدرت جا بیندازند.

این وضعیت عمومی بود که مبتنی بر آن بریتانیای کبیر در بهار سال 1947 به خاطر مناطق تحت قیمومیت به سازمان ملل مراجعه کرد. زیرا اکنون اقلیت یهودی نیز بر ضد تسلط استعمارگران برخاسته بود. اکنون همه ضد بریتانیای کبیر بودند که دست به دامان سازمان ملل شده بود.

در 2 آوریل 1947 بریتانیای کبیر به منزله کشور قیم از دبیرکل سازمان ملل متحد در خواست کرد مسئله فلسطین را در دستور کار نشست رسمی بعدی مجمع عمومی قرار دهد. و در 21 و 22 آوریل 1947 مصر، عراق، سوریه، لبنان و عربستان سعودی از دبیرکل درخواست کردند که موضوع پایان قیمومیت فلسطین و اعلام استقلال آن را نیز در دستور کار سازمان ملل قرار دهد.

مجمع عمومی یک کمیته ویژه را (  ) موظف کرد به فلسطین برود و به پژوهش مبادرت ورزد. گزارشی که این کمیته در 31 اوت 1947 ارائه داد از دو نقشه تشکیل می‌شد. نقشه اکثریت تقسیم بر اساس اتحادیه اقتصادی و یک نقشه اقلیت ایجاد یک اتحادیه دول.

قطعنامه تقسیم 

قطعنامه تقسیم به عنوان توصیه فلسطین را به 6 قسمت اصلی تقسیم می‌کرد. سه قسمت آن (56 درصد کل منطقه) برای یک دولت صهیونیستی رزرو شد. سه بخش دیگر همراه با یافا (43 درصد) که در محاصره سایر مناطق غریبه بود برای یک دولت عربی. اورشلیم (بیت المقدس) و حوالیش (65 در صد) می‌بایست به صورت یک منطقه بین‌المللی تحت نظر سازمان ملل بشود.

دولت صهیونیستی طبیعتا شامل تمام مناطقی می‌شد که در مالکیت یهودیان و یا مورد سکونت یهودیان بود. معذالک به آنها سرزمین‌های وسیعی که مورد توجه صیهونیست‌ها بود افزودند که کاملا در مالکیت اعراب بود و یا محل سکونت اعراب محسوب می‌شد. مثلا فلسطین جنوبی (نجف) که نصف سرزمین فلسطین را در برمی‌گیرد و در آن تنها 2/1 درصد مالکیت یهودی وجود داشت در اختیار مناطق مورد نظر دولت صهیونیستی قرار گرفت.

از جانب دیگر باید دولت عربی حداقل تعداد ممکن یهودی و حداقل ممکن مناطق یهودی‌نشین را شامل شود. جمعیت دولت صهیونیستی باید شامل498000 یهودی و 497000 عرب باشد، جمعیت دولت عرب برعکس باید شامل 725000 عرب و تنها 10000 یهودی بشود. باقیمانده اعراب و یهودیان باید در منطقه بین‌المللی اورشلیم (بیت المقدس) زندگی کنند.  (ادامه دارد)

نقشه تقسیم فلسطین بر اساس مصوبه سازمان ملل متحد (11)181 مورخ 29 نوامبر 1947

کشور یهودی

کشور عربی

منطقه شهری اورشلیم (بیت المقدس)

 

 

نقل از توفان شماره ۳۱۱  بهمن ماه۱۴۰۴ ارگان مرکزی حزب کارایران

 www.toufan.org

وبلاگ توفان قاسمی

http://rahetoufan67.blogspot.se/

وبلاگ ظفرسرخ

http://kanonezi.blogspot.se/

http://toufan.org/ketabkane.htm

 سایت آرشیو نشریات توفان

 http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm

 توفان در توییتر

https://twitter.com/toufanhezbkar

توفان در فیسبوک

https://www.facebook.com/hezbekar.toufan.3/

 توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی

https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts

 توفان درشبکه تلگرام

https://telegram.me/totoufan

 

 

 

 

 

 

 

 



[1]  - دشمنان فلسطینی‌ها برای توجیه اشغال سرزمین فلسطین به فروش اراضی تکیه می‌کنند تا چنین جلوه دهند که توگوئی صهیونیست‌ها در جائی زندگی می‌کنند که صاحب آن هستند و پاره‌ای فلسطینی‌ها با فروش زمین خود این حق خویش را برای ادامه زندگی در سرزمین فلسطین به یهودیان تفویض کرده‌اند. نخست این که اکثریت مردم فلسطین زمینی نداشتند که آن را به صهیونیست‌ها بفروشند و به این جهت مالک سرزمین ابا اجادی خویش باقی می‌مانند. دوم این که مگر فروش زمین حق حاکمیت ملی کشورها را نقض می‍‌کند؟ ایرانی‌های مهاجر و یا غنی توانسته‌اند در غرب سرمایه‌گذاری کرده و مابمک بخرند. در ترکیه بخش مهمی از خانه‌ها متعلق به ایرانیان است ولی هیچ کدام از این اقدامات حق تصاحب کشور مربوطه را به ایرانی‌ها نمی‌دهد. هم ترکیه کشور مستقل و حاکم بر سرنوشت خویش است و هم اروپا، استرالیا، کانادا و آمریکا. برعکس هر کدام از این کشورها اراده کنند می‌توانند از اتباع سایر کشورها سلب مالکیت کرده اموال آنها را تصاحب کنند.