نقدی بر گفتمان تحقیرآمیز «تام باراک» در قبال غرب آسیا

اظهارات اخیر تام باراک، (Thomas J. Barrack Jr.) فرستاده ویژه آمریکا در امورسوریه، بار دیگر ماهیت نگاه تحقیرآمیز و استعمارگرایانه امپریالیسم غرب را به نمایش گذاشت. او در مصاحبه‌ای با شبکه الجزیره، غرب آسیا (خاورمیانه) را نه به‌مثابه یک منطقه تاریخی و تمدنی، بلکه صرفاً مجموعه‌ای از «قبیله‌ها و روستاها» معرفی کرد و حتی موجودیت دولت-ملت‌ها را در این بخش از جهان به محصول توافقات استعماری چون «سایکس–پیکو» (Sykes–Picot Agreement) فروکاست. این سخنان آشکارا بیانگر همان منطق دیرینه‌ای است که شرق را ناتوان از خودسازمان‌دهی، و غرب را «معمار نظم» معرفی می‌کند؛ منطقی که نه تنها با تاریخ و واقعیت‌های اجتماعی غرب آسیا بیگانه است، بلکه در خدمت بازتولید مداخلات و توجیه حضور قدرت‌های خارجی در منطقه قرار دارد.

نگاهی دقیق‌تر به این مواضع نشان می‌دهد که در پس ظاهر «صراحت» «باراک»، نوعی تقلیل‌گرائی خطرناک نهفته است. او با نادیده گرفتن تمدن‌های چند هزار ساله‌ای چون ایران، بین‌النهرین یا مصر، چنین وانمود می‌کند که گویا پیش از خط‌کشی‌های استعمار اروپایی، این سرزمین‌ها فاقد هویت سیاسی بوده‌اند. حال آنکه شواهد تاریخی خلاف این ادعا را اثبات می‌کنند: ایران به‌ عنوان یک واحد سیاسی مستقل، قرن‌ها پیش از هر دخالت غربی در این جغرافیا وجود داشته؛ همان‌گونه که امپراتوری‌های منطقه بارها در مقیاس‌های جهانی نقش‌آفرین بوده‌اند. در واقع، آنچه در اوایل قرن بیستم رخ داد نه ایجاد ملت‌ها از هیچ، بلکه تحمیل مرزهای مصنوعی و ایجاد شکاف‌هائی بود که آثارش تا امروز همچنان در تعارضات سیاسی و قومی مشاهده می‌شود.

تناقض بزرگ سخنان «باراک» نیز در همین‌جاست: اگر دولت-ملت‌های منطقه چیزی جز ساخته و پرداخته قدرت‌های استعماری نیستند، چرا ایالات متحده خود را متولی روابط رسمی با همین دولت‌ها می‌داند؟ چرا با آنان پیمان‌های امنیتی و اقتصادی امضا می‌کند، در امور داخلی‌شان دخالت می‌ورزد و حتی سیاست تغییر رژیم را در کشورهائی همچون عراق، لیبی و سوریه و از جمله ایران دنبال می‌کند؟ این تناقض، به‌خوبی نشان می‌دهد که هدف واقعی چنین اظهاراتی نه تحلیل واقعیت، بلکه تضعیف مشروعیت ساختارهای موجود و آماده‌سازی افکار عمومی برای مداخلات بیشتر است.

از سوی دیگر، روایت «باراک» عمداً بر ناتوانی ملت‌های منطقه در دستیابی به همگرائی سیاسی تأکید می‌کند. او هماهنگی میان کشورهای غرب آسیا به روایت او «خاورمیانه» با بافت قومی و زبانی متنوع را «توهم» می‌نامد. اما تاریخ معاصر نمونه‌های روشنی از همگرائی‌های مؤثر را در برابر ما می‌گذارد؛ از «جنبش عدم تعهد» تا «مقاومت» مشترک در برابر اشغالگری و استعمار نوین. در واقع، اگر همگرائی منطقه‌ای تاکنون به انسجام کامل دست نیافته، این نه ناشی از ناتوانی ذاتی ملت‌ها، بلکه نتیجه فشارهای خارجی، جنگ‌های تحمیلی و سیاست‌های تفرقه‌افکنانه قدرت‌های جهانی است.

چنین اظهاراتی در سطح راهبردی یک پیام روشن دارند: بی‌اعتبارسازی مفهوم «حاکمیت ملی» در غرب آسیا و تقلیل کشورهای آن به واحدهای شکننده که گویا نیازمند سرپرستی خارجی‌اند. این همان رویکردی است که بارها برای توجیه اشغال نظامی، مداخله سیاسی و مصادره منابع طبیعی منطقه به‌کار رفته است. با این حال، تاریخ نشان داده است که ملت‌های غرب آسیا در برابر این نوع نگاه ایستادگی کرده‌اند و در سخت‌ترین شرایط، بر هویت مستقل و حق تعیین سرنوشت خود پافشاری نموده‌اند.

به‌طور کلی، سخنان «تام باراک» بیش از آنکه بازتاب «تحلیل واقعیت» باشد، بازتولید همان نگاه استعمار کهنه‌ای است که تلاش می‌کند شرق را فاقد عقلانیت سیاسی و تاریخ مستقل جلوه دهد. این نگاه نه تنها از درک پیچیدگی‌های اجتماعی و فرهنگی منطقه عاجز است، بلکه می‌کوشد با تحریف تاریخ، زمینه را برای استمرار سلطه‌جوئی فراهم آورد. غرب آسیا اما، با همه تضادها و بحران‌هایش، همچنان زادگاه تمدن‌ها، کانون مقاومت‌ها و صحنه ظهور هویت‌های سیاسی نوینی است که نشان می‌دهند روایت‌های ساده‌انگارانه و تحقیرآمیز نمی‌توانند حقیقت این جغرافیا را خاموش کنند.

اظهارات اخیر او تلاشی است برای بازتولید همان روایت‌های استعماری که مشروعیت دولت-ملت‌های این منطقه را زیر سؤال می‌برد. اما بزرگ‌ترین ضعف این استدلال، معیار دوگانه‌ای است که تاریخ اروپا را «فرآیند طبیعی ملت‌سازی» و تاریخ غرب آسیا را «ساختگی و مصنوعی» جلوه می‌دهد.

اگر به تاریخ اروپا بنگریم، می‌بینیم که هیچ یک از دولت-ملت‌های کنونی آن محصولی «طبیعی» و بی‌واسطه نبوده‌اند. آلمان تا سال ۱۸۷۱ از مجموعه‌ای قبایل «ژرمن»، «ساکسون» و ایالات پراکنده تشکیل شده بود که تنها با آهن و خون بیسمارک به یک واحد ملی بدل شد. آلمان تا نیمه قرن نوزدهم مجموعه‌ای پراکنده از ده‌ها ایالت کوچک بود. تهدید خارجی ناپلئون، مانع اقتصادی ناشی از مرزهای متعدد، و نیاز به بازار مشترک، هیأت حاکمه پْْرُیس را به سمت اتحاد سوق داد. اتحادیه گمرکی [Zollverein] بستر اقتصادی این همگرائی را فراهم ساخت و «اُتو فُون بیسمارک» با جنگ‌های حساب‌شده علیه دانمارک، اتریش و فرانسه، ایالات را گرد هم آورد. اعلام امپراتوری آلمان در وِرسای، نماد کامل ملت‌سازی از بالا و با اتکاء به قدرت نظامی بود. آلمان نمونه‌ای است که نشان می‌دهد ملت‌سازی بیش از آنکه «طبیعی» باشد، محصول یک پروژه سیاسی-نظامی هدفمند است.

اتحاد ایتالیا (Risorgimento) در سده نوزدهم، فرآیندی بود که طی آن چندین دولت مستقل و نیمه‌مستقل در شبه‌جزیره ایتالیا تحت یک حکومت واحد متحد شدند. پیش از این تاریخ، از سقوط امپراتوری روم تا سال ۱۸۶۱، ایتالیا به عنوان یک واحد سیاسی یکپارچه وجود نداشت. شبه جزیره ایتالیا مجموعه‌ای از دولت‌شهرها، دوکنشین‌ها و پادشاهی‌های مستقل و اغلب رقیب بود. از جمله مهم‌ترین این مناطق عبارت بودند از پادشاهی ساردِنی در شمال غرب، که نقش رهبری را در فرآیند اتحاد بر عهده گرفت. پادشاهی «دو سیسیل» در جنوب، که شامل جزیره «سیسیل» و «ناپل» می‌شد. ایالات پاپی در مرکز، که تحت حکومت پاپ بود. دوکنشین‌های بزرگ «توسکانی»، «پارما» و «مودنا» در شمال. «لمباردی-ونیز» که تحت کنترل امپراتوری اتریش بود. اتحاد این مناطق مجزا عمدتاً از طریق جنگ، مذاکره و مداخلات خارجی محقق شد و یک فرآیند کاملاً مسالمت‌آمیز نبود. نقش «کامیلو پائلو فیلیپو جولیو بنز» اهل دی‌کاوور [Camillo Paolo Filippo Giulio Bens]، نخست‌وزیر پادشاهی «ساردنی»، و «جوزپه گاریبالدی»، انقلابی و میهن‌پرست، در این فرآیند کلیدی بود. پادشاهی «ساردنی» با متحد کردن نیروهای میهن‌پرست و با کمک نظامی فرانسه، درجنگ‌هائی علیه امپراتوری اتریش شرکت کرد تا مناطق شمالی را آزاد کند. در سال ۱۸۶۰، «جوزپه گاریبالدی» با ارتشی از داوطلبان (معروف به «هزار تن») به جنوب حمله کرد و پادشاهی «دو سیسیل» را فتح کرد و آن را به پادشاهی «ساردنی» پیوست داد. نیروهای پادشاهی «ساردنی» در سال ۱۸۶۰ بخش‌های بزرگی از ایالات پاپی را تصرف کردند. رم نیز در سال ۱۸۷۰ به تصرف درآمد و پایتخت ایتالیا شد. در نتیجه، در ۱۷ مارس ۱۸۶۱، «ویکتور امانوئل دوم»، پادشاه ساردنی، به عنوان اولین پادشاه ایتالیای متحد proclamation شد.این واقعه نشان‌دهنده آن است که ایتالیای مدرن نه یک پدیده «طبیعی»، بلکه برآمده از اراده سیاسی، جنگ و دیپلماسی است.

فرانسه در طول قرن‌ها میان «نورمان»‌ها، «بورگونی»‌ها و قبایل «فرانک» تقسیم بود و تنها با جنگ‌های خونین و سرکوب هویت‌های محلی به شکل یک ملت واحد درآمد. جالب است تا نگاهی به گذشته خونبار فرانسه بیندازم چون دقیقاً به یکی از خونین‌ترین و سرکوب‌گرانه‌ترین فصل‌های تاریخ ملت‌سازی در اروپا اشاره دارد. فرآیند تبدیل فرانسه از یک مجموعه پادشاهی‌های نیمه‌مستقل به یک دولت-ملت متمرکز، قرن‌ها به طول انجامید و عمدتاً از دو ابزار استفاده کرد: جنگ‌های بیرونی و سرکوب سیستماتیک داخلی. یکی ازاولین و مهم‌ترین محرک‌های همگرایی، درگیری‌های طولانی‌مدت با دشمنان خارجی بود که به ایجاد یک «دشمن مشترک» و تقویت حس هویت جمعی کمک کرد. نمونه بارز آن جنگ‌های صدساله (۱۳۳۷-۱۴۵۳ م.) این درگیری طولانی میان پادشاهی فرانسه و پادشاهی انگلستان، نقطه عطفی در شکل‌گیری حس میهن‌پرستی فرانسوی بود. چهره‌ای مانند «ژان دارک»، یک دختر روستائی از منطقه «دونرمی»، نماد این اتحاد شد. او ادعا کرد که مأموریت الهی دارد تا فرانسه را از اشغال انگلیسی‌ها آزاد کند و شارل هفتم را به تاج و تخت برساند. افسانه «ژان دارک» بعدها به یک نماد ملی قدرتمند تبدیل شد که نشان می‌داد «فرانسه» می‌تواند فراتر از وفاداری‌های محلی و منطقه‌ای وجود داشته باشد.

پس از تثبیت نسبی مرزهای خارجی، نوبت به یکپارچه‌سازی داخلی رسید. این مرحله بسیار خشن‌تر بود و هدف آن از بین بردن هویت‌های مستقل منطقه‌ای بود. در قرون وسطی، منطقه وسیع «لانگدوک» در جنوب فرانسه، دارای فرهنگ، زبان و هویت مستقل بسیار قدرتمندی بود (زبان اکسیتان). این منطقه کانون جنبش مذهبی «کاتارها» بود. پاپ و پادشاه شمال فرانسه یک جنگ صلیبی (جنگ صلیبی آلبیژوا، ۱۲۰۹-۱۲۲۹) را علیه آنان به راه انداختند که به بهانه مبارزه با بدعت، در واقع یک حمله نظامی برای الحاق این منطقه به قلمرو پادشاهی فرانسه بود. این جنگ به قتل‌عام‌های فجیع (مانند قتل‌عام شهر بزیه) و نابودی فرهنگ مستقل منطقه انجامید. منطقه بریتانی (Brittany): یک دوکنشین کاملاً مستقل با زبان و فرهنگ سلتی مختص به خود بود. این منطقه تنها در سال ۱۴۹۲ پس از یک جنگ، به طور رسمی به فرانسه ملحق شد. حتی پس از الحاق، برای قرن‌ها شورش‌های مستقل‌طلبانه در این منطقه ادامه داشت که با سرکوب شدید مواجه می‌شد.

قانون آموزشی ژول فری (دهه ۱۸۸۰): این قوانین، آموزش اجباری، رایگان و فقط به زبان فرانسوی را در سراسر کشور اجرا کردند. این بخش، شاید مشهورترین نمونه از «ملت‌سازی مصنوعی» باشد که پس از انقلاب کبیر فرانسه و به ویژه در دوره جمهوری سوم (پایان قرن ۱۹) به اوج خود رسید. دانش‌آموزانی که در مدرسه به زبان‌های مادری خود مانند «برتون»، «باسک»، «کاتالان»، «اکسیتان»، «آلساسی» یا «کرسیکائی» صحبت می‌کردند، مجازات می‌شدند. یک نماد رایج این سیاست، آویختن یک شیء (مثل یک تکه چوب یا سُم حیوان) به گردن دانش‌آموز خاطی بود تا زمانی که دانش‌آموز دیگری را که به زبان محلی صحبت می‌کند، شناسایی و آن شیء را به گردن او بیندازد. دانش‌آموزی که در پایان روز شیء به گردن داشت، تنبیه بدنی می‌شد. این روش برای شرمسار کردن کودکان از زبان و هویت مادری خود طراحی شده بود. وزرای فرهنگ فرانسه در آن زمان به صراحت می‌گفتند که «برای تحکیم وحدت ملی، باید زبان‌های محلی را ریشه‌کن کرد». آنان می‌خواستند یک «فرانسوی استاندارد» را جایگزین این گویش‌ها کنند.

جناب تام باراک وقتی از «طبیعی» بودن ملت-سازی در اروپا صحبت می‌کند در نمونه فرانسه در واقع از فرآیندی صحبت می‌کند که با ابزارهای جنگ صلیبی داخلی برای الحاق سرزمین‌های مستقل. با اشغال نظامی و سرکوب شورش‌های منطقه‌ای. و با سیستم آموزشی سرکوبگرانه برای ریشه‌کن کردن زبان‌ها و هویت‌های محلی شکل یافته است. این فرآیند، کاملاً آگاهانه، برنامه‌ریزی‌شده و مبتنی بر زور بود. بنابراین، ادعای کسانی مانند «باراک» که ملت-سازی در خاورمیانه را «مصنوعی» و در اروپا را «طبیعی» می‌دانند، نه تنها از نظر تاریخی نادرست است، بلکه نوعی ریاکاری و فراموشی تاریخی هدفمند است. فرانسه مدرن، همانند بسیاری از کشورهای خاورمیانه، یک «برساخته سیاسی» است که قیمت سنگینی برای یکپارچگی خود پرداخته است.

خود انگلستان نیز که امروز نماد یک دولت-ملت باستان‌گرا قلمداد می‌شود، حاصل آمیزش و گاه تقابل خونین اقوام مختلفی چون «آنگل»، «ساکسون»، «ژوت» و در نهایت فاتحان «نورمن» بود. ذکر جزئیات این فرآیند تاریخی اگرچه جذاب است، اما از حوصله این نقد خارج است.

مضاف بر این، تاریخ اروپا سرشار از «مهندسی‌های سیاسی» و توافقات بین‌المللی است. پیمان «وستفالی» (Peace of Westphalia ) در سال ۱۶۴۸، که به‌عنوان نقطه آغاز نظم دولت-ملت‌های مدرن شناخته می‌شود، خود چیزی جز یک توافق میان قدرت‌های بزرگ برای تقسیم حوزه‌های نفوذ پس از جنگی سی‌ساله نبود. این توافق به همان اندازه «مصنوعی» بود که سایکس-پیکو در خاورمیانه؛ با این تفاوت که در روایت رسمی غربی، اولی «مبنای حقوق بین‌الملل» تلقی می‌شود و دومی «مرزهای ساختگی». از سوی دیگر، ملت‌سازی در اروپا اغلب با خشونت عریان همراه بود: سرکوب زبان «بْرِتُنی» [bɾetoˈni] و «کاتالانی» [kɑtɑlɑni] در فرانسه و اسپانیا، یا همگون‌سازی فرهنگی اقلیت‌ها در آلمان و ایتالیا. بنابراین، اگر معیار «مصنوعی بودن» را بپذیریم، هیچ ملت اروپائی هم از این حکم مستثنی نخواهد بود.

مدل ژاپن «میجی» نیز یک نوع ملت‌سازی دفاعی از بالا بود. ژاپنِ پیشا-مدرن در حصار فئودالیته و انزوا به سر می‌برد، اما ورود ناوگان آمریکا در سال ۱۸۵۳، هیأت‌های حاکمه را به این باور رساند که بدون اتحاد و مدرن‌سازی، کشور به سرنوشت مستعمرات دچار خواهد شد. «انقلاب میجی» (۱۸۶۸) نظام «شوگون»‌ها را برانداخت و قدرت را به نام امپراتور بازسازی کرد. دولت جدید با مهندسی اجتماعی گسترده، نظام آموزشی یکپارچه، پرستش امپراتور و اقتباس گزینشی از غرب، هویتی ملی خلق کرد. در اینجا نیز ملت‌سازی نه فرآیندی طبیعی، که یک پروژه دفاعی-سیاسی برای بقا در برابر امپریالیسم بود.

تفاوت اصلی میان اروپا و غرب آسیا نه در ماهیت روند ملت‌سازی، بلکه در زمان و شرایط تاریخی آن است. اروپا و ژاپن این گذار را در سده‌های پیشین و در چارچوب جنگ‌ها و انقلاب‌های داخلی پیمود، در حالی که «خاورمیانه» مد نظر «تام باراک» ناگزیر بود همین مسیر را در عصر مدرن و در دل مداخلات استعماری، رقابت‌های جهانی و کشف نفت طی کند. این هم‌زمانی با نفوذ بیرونی، روند ملت‌سازی را دشوارتر و پرچالش‌تر کرد، اما آن را از اساس بی‌اعتبار نساخت. حقیقت این است که همه دولت-ملت‌ها «برساخته»‌اند: مجموعه‌ای از تاریخ، زبان، اسطوره‌ها و نهادهائی که در یک فرآیند تاریخی-سیاسی به هم گره خورده‌اند. نسبت دادن «طبیعی» به ملت‌های اروپائی و «مصنوعیت» به ملت‌های غرب آسیا چیزی جز بازتاب قدرت روایت‌سازی غربی نیست.

از اینرو، ادعای «باراک» بیش از آنکه تحلیلی واقع‌گرایانه باشد، ابزاری گفتمانی برای بی‌اعتبار کردن حاکمیت ملی در منطقه و زمینه‌سازی مداخلات بیش‌تر است. تاریخ اروپا به روشنی نشان می‌دهد که همه ما روزگاری «قبیله» بودیم و همه ملت‌ها در فرایندهای خونین، پیچیده و «ساخته‌شده» به وجود آمدند. انکار این واقعیت جهانی و محدود کردن آن به غرب آسیا، تنها بازتولید همان معیار دوگانه‌ای است که قرن‌هاست دستاویزی برای سلطه‌جوئی و نگاه از بالا به پایین بوده است.

به تعبیر «ادوارد سعید» شرق همواره به‌عنوان «دیگری»‌ای تصویر شده که نیازمند هدایت و نظم‌بخشی از سوی غرب است. برچسب «مصنوعی بودن» دولت‌های خاورمیانه دقیقاً در همین چارچوب عمل می‌کند: بی‌اعتبار کردن هرگونه تجربه تاریخی مستقل و جا زدن غرب به‌عنوان معیار «طبیعی» و «پیشرفت». «ملت» اساساً یک برساخته‌ مدرن است؛ پدیده‌ای که نه از دل یک ذات ازلی، بلکه از طریق نهادهائی چون زبان و فرهنگ مشترک، نظام آموزشی و رسانه‌ها شکل می‌گیرد. این تحلیل روشن می‌کند که نه آلمان و فرانسه «طبیعی»‌تر از عراق و سوریه‌اند، و نه روند ملت‌سازی در اروپا کم‌مصنوعی‌تر از غرب آسیا بوده است.

دیدیم که اروپا ملت‌سازی خود را از دل جنگ‌های صدساله، نسل‌کشی فرهنگی و سرکوب اقلیت‌ها پیش برد، اما امروز روایت رسمی آن را به «سیر طبیعی تاریخ» بدل ساخته است. در مقابل، ملت‌های غرب آسیا اگرچه در بستر مدرن و در سایه‌ مداخلات خارجی دست به ملت‌سازی زدند، اما این به معنای «مصنوعی بودن» آن‌ها نیست؛ بلکه نشان می‌دهد این منطقه همان مسیری را می‌پیماید که اروپا قرن‌ها پیش پیموده، با این تفاوت که همزمان با ظهور استعمار و سرمایه‌داری جهانی، روند آن پیچیده‌تر و پرتنش‌تر شد. از این منظر، مفهوم «ملت» در همه جا برساخته‌ای مدرن است؛ چه در برلین، چه در پاریس و چه در دمشق یا تهران.

نتیجه روشن است: سخن گفتن از «مصنوعی بودن» ملت‌های خاورمیانه نه یک تحلیل تاریخی، بلکه ابزاری سیاسی برای بی‌اعتبار کردن موجودیت‌های ملی و مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های مداخله‌جویانه است. آنچه اروپا به‌عنوان گذار تاریخی طبیعی می‌نمایاند، همان چیزی است که در خاورمیانه «ساختگی» و «مصنوعی» قلمداد می‌شود. این تحریف، بخشی از روایت مسلط امپریالیستی است که می‌کوشد منطقه را ذاتاً بی‌ثبات و ناتوان از خودسامانی جلوه دهد. اما تاریخ نشان داده است که ملت‌ها، حتی اگر در شرایطی تحمیلی شکل گیرند، به‌تدریج به هویت و انسجامی درونی دست می‌یابند. بنابراین، غرب آسیا نه استثنائی بر تاریخ جهان، بلکه تکراری از همان روندی است که اروپا پیش‌تر طی کرده است؛ با این تفاوت که اینبار، قدرت‌های غربی تلاش می‌کنند با برچسب «مصنوعی بودن» مسیر ملت‌سازی در این منطقه را بی‌اعتبار کنند و بر سلطه‌گری خود سرپوش نهند.

اما شاید کوبنده‌ترین پاسخ به «باراک»، نگاه به خود ایالات متحده باشد؛ کشوری که او نماینده منافع‌اش است. ایالات متحده از اساس مصنوعی‌ترین دولت-ملت دوران مدرن است. این سرزمین نه بر بستر تداوم تاریخی بومیان‌اش، بلکه با حذف و نابودی سیستماتیک آنان ساخته شد؛ با جابه‌جائی عظیم جمعیتی و جایگزینی مهاجران اروپائی به جای ساکنان اصلی. اگر در غرب آسیا استعمارگران بر جمعیت بومی حکومت کردند، در آمریکا جمعیت بومی به‌تمامی قلع‌وقمع و در «مناطق محدود سرخ‌پوست‌نشین» محبوس شد. هویت آمریکایی نیز نه بر یک ریشه قومی یا تاریخی، بلکه بر یک نظریه کاملاً برساخته بنا شد: «رویای آمریکائی»، «آزادی»، «دموکراسی». این هویت‌سازی از طریق مدارس، رسانه‌ها و پرچم‌پرستی آگاهانه به جامعه تزریق شد. خود دولت نیز نه از دل فرایندهای تدریجی تاریخی، بلکه بر اساس یک قرارداد مکتوب ـ قانون اساسی ـ در «کنوانسیون فیلادلفیا» (Philadelphia Convention) شکل گرفت. آمریکا یک آزمایشگاه مهندسی اجتماعی بود: ملتی از صفر، ساخته و پرداخته دست انسان‌ها. پس اگر منطق «باراک» را بپذیریم، نخستین کشوری که باید «مصنوعی» خوانده شود، ایالات متحده آمریکاست. تفاوت اما در روایت است: ملت‌سازی غربی برای خود «عقلانی، طبیعی و قهرمانانه» بازنمایی می‌شود، اما برای شرق «مصنوعی و بی‌ریشه». این همان ریاکاری بنیادینی است که پشت گفتمان غالب پنهان شده است.

پیش از آنکه سیاستمدارانی چون «تام باراک» غرب آسیا را تحقیر کنند، بهتر است در آینه تاریخ خویش بنگرند. آن‌گاه خواهند دید که بزرگ‌ترین نمونه ملت‌سازی مصنوعی، نه عراق و سوریه، که خود ایالات متحده آمریکاست.

 

نقل از توفان شماره ۳۰۸ آبان ماه۱۴۰۴ ارگان مرکزی حزب کارایران

 www.toufan.org

وبلاگ توفان قاسمی

http://rahetoufan67.blogspot.se/

وبلاگ ظفرسرخ

http://kanonezi.blogspot.se/

http://toufan.org/ketabkane.htm

 سایت آرشیو نشریات توفان

 http://toufan.org/nashrie_tofan%20archive.htm

 توفان در توییتر

https://twitter.com/toufanhezbkar

توفان در فیسبوک

https://www.facebook.com/hezbekar.toufan.3/

 توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی

https://www.facebook.com/pli.toufan?fref=ts

 توفان درشبکه تلگرام

https://telegram.me/totoufan